امروز دوشنبه  ۲۴ فروردين ۱۴۰۵

امدادرسانی با وصیت‌نامه‌های آماده/ روایت امدادگری که با یاد مادرش قدم در دل جنگ گذاشت

حمیدرضا بالارستاقی که 14 سال است در هلال‌احمر فعالیت دارد، با شروع «جنگ رمضان» پلاک به گردن بست، وصیت‌نامه‌اش را سپرد و راهی تهران شد؛ شهری که در میان آوار و دود، چشم به دستان نجاتگران داشت. از اولین مأموریت در ساعت دو بعدازظهر تا آخرین روز از چهل روز حضور، او روایتگر لحظه‌هایی شد که اشک، ایمان، دلتنگی مادر و حس مسئولیت در هم گره خوردند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ او از همان نگاه اول، امدادگری بود که سختی‌ها او را نمی‌ترساند؛ کسی که ده سال داوطلبانه در میدان بود. سابقه‌اش نشان می‌داد حادثه برای او غریبه نیست، اما این‌بار «جنگ» داستان دیگری داشت؛ داستانی که از ۱۰ اسفند شروع شد.

از گلستان تا تهران

بالارستاقی از روزی که به میدان رسید، می‌گوید: «از سال ۱۳۹۰ وارد هلال‌احمر شدم؛ ده سال داوطلب بودم و بعد از آن نیروی شرکتی شدم. در روزهایی که آسمان پایتخت رنگ دود و باروت به خود گرفته بود، قرعه خدمت به نام من و همکارانم در تیم اعزامی استان گلستان افتاد. از ۱۰ اسفند وارد تهران شدم؛ تازه ۱۰ صبح رسیده بودیم که ساعت ۲ بعدازظهر اولین مأموریت را رفتیم. یک خانه مسکونی را زده بودند. ما آنجا هیچ نیروی نظامی نمی‌دیدیم، همه مجروحان و شهدا مردم عادی بودند. استان خودمان حادثه‌خیز است و از سیل و زلزله خاطره زیاد دارم، اما جنگ چیز دیگری بود. حتی جنگ ۱۲ روزه هم که آمده بودیم این شدت را نداشت. همان روز اول، وقتی رفتیم وسط میدان و آن حجم از شهدا و زخمیان را دیدم، بی‌اختیار گریه‌ام گرفت. باورم نمی‌شد چه بر سر مردم وطنم آمده است.»

نخستین پیکر

در میان آوارها، بوی غبار و سکوت سنگینی که فقط با فریادهای گاه‌به‌گاه می‌شکست، او همراه تیم به دنبال زنده‌ها و جان‌باختگان می‌گشت. صحنه اولین پیکری که پیدا کردند، آغاز دردهایی بود که روزهای بعد ادامه یافت: «اولین آقایی که پیدا کردیم، پیکرش شناسایی شد. مادرش آمد و او را شناسایی کرد. مادری که چشم‌هایش دیگر از گریه خسته بود. جمله دردناک به ما گفت. می‌گفت: دست بچه‌ام را پیدا کنید، من این دست را همیشه می‌بوسیدم. حرفش را که زد، بغضم شکست. گریه‌ام گرفته بود، چون پسر جوانی بود. آن روز هرکسی را پیدا می‌کردیم جوان بود؛ دهه هفتادی‌ها و هشتادی‌ها. همکارهایم چندبار رفتند و برگشتند، اما من تمام 40 روز تهران ماندم. نمی‌توانستم برگردم؛ انگار دل کندن از مردم سخت‌تر از ماندن در میدان بود.»

مادر؛ دلیلی برای ماندن در میدان

هر امدادگر نقطه‌ای در دل دارد که او را به میدان می‌کشاند؛ برای او آن نقطه، «مادر» بود. مادری که سال گذشته از دنیا رفت و هنوز صدایش در گوش او زنگ می‌زد: «سال گذشته مادرم را از دست دادم. سکته کرده بود و من به خاطر شرایطش خیلی جاها نمی‌توانستم بروم. هر بار سیل می‌شد، زلزله می‌شد، دل توی دلم نبود اما نمی‌توانستم مأموریت بروم. مادرم همیشه می‌گفت چرا نمی‌روی؟ ناراحت می‌شد از اینکه به خاطر او نمی‌توانم به ماموریت شهرهای دیگر بروم. دوست داشت مردم را نجات بدهم و کمک کنم. وقتی جنگ شروع شد، با خودم گفتم مادرم اگر زنده بود، می‌گفت برو. برای همین آمدم؛ انگار این‌بار هم او مرا راهی میدان کرد. در این روزها هر وقت به مأموریتی می رفتم، مردم می‌گفتند خدا امواتت را بیامرزد؛ همین یک جمله‌ برایم به اندازه یک دنیا می‌ارزید.»

وصیت‌نامه‌های آماده

در میان نجاتگران، ترس نبود؛ اما واقعیت جنگ را همه می‌دانستند. هرکدام با پلاکی بر گردن و وصیت‌نامه‌ای در جیب وارد عملیات می‌شدند؛ انگار پذیرش مرگ بخشی از مسئولیت شده بود: «ما همه پلاک همراهمان بود، وصیت‌نامه‌هایمان را نوشته و سپرده بودیم. به خانواده‌ها گفته بودیم. من هم به خواهر و برادرم گفتم اگر شهید شدم، برگه وصیت‌نامه دست دوستم است. جنگ یعنی مواجهه با مرگ؛ این را همه‌مان درک کرده بودیم. اما عجیب این بود که باوجود این، هیچ‌کس نمی‌خواست برگردد. وقتی مأموریت تمام می‌شد، بچه‌ها التماس می‌کردند بمانند.»

خواهر و برادری زیر آوار

این امدادگر صحنه‌های تلخ زیادی را در 40 روز دید. در یکی از اصابت‌ها، فریاد زنی جوان صحنه را پر کرده بود؛ خواهری که تنها امیدش صدای برادر بود. اما زمانی که نجاتگران به پیکر رسیدند، حقیقت تلخ‌تر از آن بود که بتوان گفت: «در یکی از اصابت‌ها به خانه‌ای رفتیم. خواهری را دیدیم که فریاد می‌زد برادرم تشنه است، روزه بود، گرسنه است. پیدایش کنید. صدایش قلبم را به درد آورد. اما وقتی پیکرش پیدا شد، دیگر هیچ چیزی باقی نمانده بود جز گریه‌های بی‌وقفه خواهر. می‌گفت برادرم تشنه شهید شد و ما فقط سکوت کرده بودیم. هیچ حرفی او را آرام نمی‌کرد.»

مادری که باید نجات داده می‌شد

در عملیات دیگری، خانه‌ای ویران شده بود اما در اتاقی بالا، زنی سالخورده هنوز زنده بود؛ روی تخت، بی‌حرکت، با دستگاه اکسیژن. نجات او یکی از معدود صحنه‌های روشن آن روزها بود: «در یکی از صحنه‌ها وارد خانه‌ای شدیم و پیرزنی را دیدیم که روی تخت خوابیده بود. پسرش می‌گفت نمی‌تواند او را پایین بیاورد. رفتم بالا؛ زنی بود که با اکسیژن نفس می‌کشید، توان حرکت نداشت. با کمک پسرش، داخل پتو پیچیدیم و او را به پایین منتقل کردیم. گاهی همین یک نفر که نجات پیدا می‌کرد، امیدی در دل ما روشن می‌کرد. حس می‌کردیم هنوز می‌شود کاری کرد، هنوز می‌شود چند دل را آرام کرد.»

مردمی‌که خودشان زخمی‌بودند اما کمک می‌کردند

در میان صحنه‌ها، مردم مثل بازوی دوم نجاتگران بودند؛ حتی اگر خانه‌شان خراب شده یا عزیزی از دست داده بودند، باز هم می‌خواستند کمک کنند: «مجروحانی را دیدیم که با وجود اصابت، امدادرسانی می‌کردند. آنجا خانمی‌بود که از شدت ترس خشکش زده بود؛ نمی‌دانستیم خانه‌اش خراب شده یا عزیزش را از دست داده. اما همانطور نشسته بود و هیچ حرفی نمی زد. او را تحویل اورژانس ‌دادیم چون شوک زده بود. اما چیزی که فراموش نمی‌کنم، کمک مردم بود. خودشان جنگ‌زده بودند، اما اصرار داشتند همراه ما کار کنند. می‌گفتند بگذار کنارتان باشیم. این روحیه مردم، دل ما را محکم‌تر می‌کرد.»

اگر روزی لازم شود، باز هم می‌آییم

برای او و دیگر امدادگران، این مأموریت فقط یک عملیات نبود؛ یک پیمان بود. پیمانی با مردم، با وطن، و با وجدان خودشان: «با جان و دل، هرجا که لازم باشد می‌رویم. اگر روزی خدای نکرده شرایط کشور بد شود، حتی اگر برون‌مرزی باشد، باز هم می‌رویم. ما یاد گرفته‌ایم که جانمان را برای مردم کشورمان بگذاریم. تهران آن روزها تاریک بود، اما مطمئنم یک روزی رنگین‌تر می‌شود. این ایمان ماست؛ ایمانی که ما را سر پا نگه می‌دارد. ما از گرگان آمدیم، از کنار خانواده‌هایی که چشم‌انتظارمان بودند، تا در شب‌های ماه رمضان، سفره افطارمان را میان ویرانه‌های موشک‌باران باز کنیم. خستگی برای ما واژه‌ای غریب بود؛ چرا که هر لبخندِ نجات‌یافته‌ای یا هر آرامشی که به بازماندگان می‌دادیم، جانی دوباره به ما می‌بخشید. پدر و مادرم سال‌هاست که از آسمان نگاهم می‌کنند. در تمام لحظاتی که میان خاک و خون قدم برمی‌داشتم، سنگینی نگاه پرتحسین‌شان را حس می‌کردم. می‌دانم آن‌ها به پسری که لباس خدمت به تن کرده و فرزند ایران نامیده می‌شود، افتخار می‌کنند.»         / سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۱/۲۴- ۱۳:۴۰
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه