به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ داوطلب جمعیت هلالاحمر، در میدان ماند تا هر جا صدای اصابت آمد، هر جا دود و آوار بالا رفت، هر جا مردم میان ترس و ناباوری به دنبال عزیزانشان میدویدند، کنارشان باشد. او دوربین به دست وارد صحنه میشد، اما میدانست در میدان جنگ، دوربین آخرین ابزار است. او آموزش دیده بود تا بتواند، مجروح را منتقل کند و به زخمیها و شهدا برسد.
از کلاس کمکهای اولیه تا میدان جنگ
سال ۹۲ برای محمدرضا جهانبخش، آغاز راهی بود در مسیر انساندوستانه. آشنایی او با هلالاحمر از کلاس کمکهای اولیه در منطقهشان شروع شد. بعد کمکم او را وارد دنیای داوطلبی کرد: «13 سال پیش با هلالاحمر آشنا شدم. کلاس کمکهای اولیه در منطقهمان برگزار میشد، تبلیغش را دیدم و رفتم ثبتنام کردم. کلاسها را شروع کردیم و بعد فراخوان دادند، تشکیل پرونده دادیم و اولین مأموریتم پوشش نماز جمعه بود. بعد از آن کمکم وارد شیفتهای جادهای شدم، در پایگاهها ایستادم، شیفت کنترل و هماهنگی داشتم و در حوادث عادی هم حضور پیدا کردم. اما هیچکدام از آن تجربهها شبیه روزهای جنگ نبود. آنجا دیگر حادثه فقط تصادف یا یک اتفاق شهری نبود. آنجا هر لحظه ممکن بود اصابت بعدی رخ بدهد.»
وقتی خبر جنگ رسید
روز آغاز جنگ، محمدرضا تهران نبود. در استان قم، در مراسم تشییع یکی از بستگان حضور داشت. به محض اینکه از ماجرا باخبر شد، مراسم را ترک کرد و به تهران برگشت. او خانوادهاش را به شهرستان فرستاد و خودش در شهر ماند. نه از سر اجبار، بلکه از سر همان تصمیمیکه داوطلب را از تماشاگر جدا میکند: «روزی که جنگ شروع شد، با اصرار خانوادهام را فرستادم شهرستان، اما خودم ماندم. 45 روز بی وقفه در میدان بودم. از همان لحظههای اول، هر جا اصابتی گزارش میشد، میرفتیم. من با اصرار خودم ماندم. میتوانستم بروم، اما حس میکردم اگر نمانیم، پس چه کسی باید کنار مردم باشد.»
اول امداد، بعد روایت
محمدرضا در ابتدا با عنوان مستندساز به صحنههای حادثه میرفت. دوربین و گوشی، ابزار اصلی او بود. اما جنگ خیلی زود نشان داد که مستندسازی واقعیت، کافی نیست. او خودرویی را که با آن به محل حادثه میرفتند، به وسایل امدادی مجهز کرد. این یعنی اول امداد، بعد روایت: «اوایل تحت عنوان مستندساز میرفتیم سر صحنه. اما وقتی وارد حادثه شدم، دیدم نمیشود فقط تصویر گرفت. برای همین خودرویی را که با آن به صحنه میرفتیم، تجهیز کردم. کلاه ایمنی گذاشتم، وسایل امدادی و تجهیزات فردی گذاشتم، چیزهایی که اگر لازم شد بتوانیم همان لحظه کاری انجام بدهیم. ما اول امدادگریم، بعد خبرنگار و مستندساز. اگر نیاز به کمک باشد، اول باید کمک کنیم، بعد برویم سراغ دوربین.»
ساختمانی که راهش بسته بود
یکی از مأموریتهای تلخ و دشوار او در یکی از محلههای پایتخت اتفاق افتاد. شبی بارانی، نیمهشب، زمانی که معمولاً باید امدادگران در استراحت میبودند، صدای حادثه آنها را به خیابان کشاند. باران شدید، مسیر را سخت کرده بود و وقتی رسیدند، راه عادی ساختمان بسته بود. جهانبخش این صحنه را اینطور روایت میکند: «حادثه در آن منطقه برای من خیلی سنگین بود. هوا کاملاً بارانی بود و نصفهشب اعزام شدیم. رسیدن به محل خودش مصیبتی بود، چون باران خیلی شدید میبارید. وقتی رسیدیم، نیروهای امدادی به افراد دسترسی پیدا کرده بودند. راه عادی ساختمان بسته شده بود. در طبقه چهارم یک خانم و آقا گرفتار بودند. خانم به شهادت رسیده و آقا وضعیت پایداری نداشت. بچهها داشتند کار پیشبیمارستانی انجام میدادند و ما هم به آنها ملحق شدیم. همانطور که مستندسازی میکردیم، برای انتقال مصدوم هم کمک کردم. نیاز به کارگاه بود، باید کارگاه زده میشد تا بتوانند مصدوم را پایین بیاورند. دوربین را کنار گذاشتم. کمک کردیم مصدوم منتقل شود و پیکر خانم شهید هم از همان طبقه بیرون آورده شد.»
فریاد خواهر شهید و صبوری مادر
در یکی از تلخترین صحنهها در شرق تهران، نیروهای آتشنشانی و امدادی مشغول آواربرداری بودند و پیکری که در لحظات اولیه خارج شده بود، برای شناسایی آماده شد. دختری حدود ۲۲ ساله به شهادت رسیده بود. خواهرش بی تابی کرد و صدای او صحنه را بههم ریخت. اما مادر، با داغی که تصورش هم دشوار است، او را آرام کرد؛ جملهای گفت که برای محمدرضا از خود حادثه هم ماندگارتر شد: «تلخترین حادثه برای من، یکی از صحنههای شرق تهران بود. نیمههای شب بود که ما وارد صحنه شدیم. تیمهای استان یزد و تهران رسیده بودند و آتشنشانی و بچههای امدادی آواربرداری میکردند. یک پیکر در لحظات اول خارج شده بود. خانواده برای شناسایی آمدند. یکدفعه خواهر آن شهید شروع کرد به جیغ زدن. مادرش رسید و به او گفت: جیغ نزن، داد نزن، دشمنشاد میشویم. بعد خودش شروع کرد او را آرام کردن. این صحنه خیلی برایم تلخ بود. اینکه مادری دخترش را از دست داده، اما در همان لحظه باید دختر دیگرش را آرام کند. این حجم از صبوری ما را تحت تاثیر قرار داده بود. ما هم فقط میتوانستیم کنارشان باشیم، کمک کنیم فضا از هم نپاشد، مراقب باشیم حالشان بدتر نشود.»
وقتی مصدومان خودشان آمدند
گاهی امدادگران هنوز به آدرس دقیق نرسیده بودند که حادثه خودش به سمتشان میآمد. محمدرضا و همراهانش در یکی از میدانهای تهران توقف کوتاهی داشتند. همین توقف کوتاه باعث شد کسانی که نیاز به کمک داشتند، آنها را ببینند و به سمتشان بدوند: «ما اصلاً آنجا برای مأموریت مستقیم نرفته بودیم. منتظر آدرس بودیم و در میدان توقف کوتاهی کردیم. بعد ناگهان دیدیم چند نفر بدو بدو آمدند سمت ما و درخواست کمک کردند. چند خانم بودند، یک بچه کوچک هم بود. ظاهراً رهگذر بوده و آسیب دیده بودند. مادر بچه بیشتر در شوک بود و درخواست کمک میکرد. دختربچه کوچک بود و من همان لحظه یاد خواهر خودم افتادم. من خودم هم یک خواهر کوچک دارم. با خودم گفتم اگر این بچه خواهر من بود، چه میکردم؟ بچه داشت میلرزید و اصلا حرف نمیزد. بی صدا گریه میکرد. حالم دگرگون شد و تصویر خواهرم جلوی چشمانم آمد. برای همین سعی کردم آن خانواده و آن دختربچه را آرام کنم.»
اصابت دوم و پناه گرفتن از مرگ
در جنگ، خطر فقط در اصابت اول نبود. گاهی نیروها به محل میرسیدند، مردم جمع میشدند، امدادگران وارد عملیات میشدند و ناگهان اصابت دوم رخ میداد. محمدرضا از لحظاتی میگوید که بعد از یک انفجار، با سربازی مواجه شدند که لباسش پاره شده و وحشتزده میدوید، و بعد دوباره انفجار دیگری همه چیز را برگرداند: «یکبار رفتیم سمت محل اصابت، همان حوالی دوباره مورد هدف قرار گرفت. اول وارد خیابان شدیم. دود بود، شیشهها ریخته بود. یک سرباز را دیدم که خیلی ترسیده و لباسش پاره شده بود و داشت میدوید سمت خیابان. به او کمک کردیم. بعد مسیر را ادامه دادیم، اما انفجار دوم رخ داد و کامل سمت خیابان اصلی برگشتیم. لحظه وحشتناکی بود.»
آسیب ریهها و تجربه جنگ قبلی
تجربه جنگ قبلی برای محمدرضا جهانبخش و همراهانش بیهزینه نبود. جهانبخش آسیب جدی به ریههایش وارد شد؛ تا جایی که چند روزی کارش به بیمارستان و اکسیژن کشید. این تجربه بعدها باعث شد در جنگ 40 روزه، بیشتر مراقب باشد: «در جنگ قبلی ما آشنایی زیادی با موادی که در بمبها استفاده میشود نداشتیم. فکر میکردیم دود همان دود آتش و وسایل سوخته است. ماسک هم استفاده نمیکردیم. بعدها فهمیدیم همان دود و آلودگی چه آسیبی میتواند به ریه بزند. من و چند نفر از بچهها دو سه روز بیمارستان میرفتیم و اکسیژن میگرفتیم. این تجربه باعث شد در جنگ اخیر رعایت بیشتری کنیم. این بار با ماسک و تجهیزات وارد صحنه میشدیم.»
لحظهای که مرگ خیلی نزدیک شد
محمدرضا از جنگ 12 روزه میگوید. از لحظهای که خبر شهادت شهید ملکی اعلام شد. او هنوز خاطره آن روز را به یاد دارد: «وقتی اعلام کردند شهید ملکی به شهادت رسیده، رفتیم سمت محل. مسیر را بسته بودند و ماشینهای معمولی اجازه رفتن نداشتند. مجبور شدیم ماشین را پارک کنیم و پیاده راه بیفتیم سمت حادثه. در همان حال، چند بار دیگر به فاصله نیم ساعت، چهل دقیقه، همان حوالی مورد اصابت قرار گرفت. یک لحظه واقعاً شوک شدیم. نمیدانستم باید چه کار کنم. چون خیلی نزدیک ما را میزدند. حس کردم دیگر تمام شد. انگار منتظر بودم هر لحظه جانم را از دست بدهم. یک نفر داد زد پناه بگیرید. من خوابیدم داخل جوب. بعد که کمی آرام شد، بچهها رفتند بالا و کار ادامه پیدا کرد. این لحظهها را هنوز هم نتوانستم فراموش کنم.»
وصیتنامه و معنای ماندن
محمدرضا از وصیتنامه هم حرف میزند؛ از اینکه در تجربههای قبلی به آن فکر کرده و نوشته است، اما با همه اینها باز هم ماندن را انتخاب کرده است: «در جنگ قبلی حتی وصیتم را نوشته بودم. آدم وقتی وارد چنین فضاهایی میشود، به این چیزها فکر میکند. جنگ خطرش فرق دارد، نزدیکتر و سنگینتر است. با این حال، واقعاً به نظرم ارزش ریسک دارد. اینکه کمک کنی به کسی که همان لحظه نیاز به کمک دارد، برای من ارزشمند است. اینکه بدانی شاید حضور تو باعث شود یک نفر نجات پیدا کند، یا یک خانواده در آن لحظه تنها نماند، چیزی نیست که بتوانی ساده از کنارش بگذری. جنگ برای من پر از صحنههای تلخ بود. فریاد خواهر شهید، مادری که دخترش را از دست داده بود و دختر دیگرش را آرام میکرد، بچهای که ترسیده بود، سربازی که موج انفجار اورا گرفته بود، دودی که ریههایمان را سوزاند، و لحظهای که در جوب خوابیدم و فکر کردم شاید دیگر بلند نشوم. اما با همه اینها، اگر دوباره لازم باشد، باز هم میمانم.» /سیما فراهانی