به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمیعت هلال احمر؛ وقتی به یاد کودکان وحشتزده روی آوار و ضجههای مادرانی میافتد که فرزندشان را در میان خاک جستجو میکردند، حالش دگرگون میشود. گویی هنوز در همان لحظات اول انفجار، میان گرد و غبار آوارها، به دنبال مرهمیبرای جانهای زخمی است. الهام عیوضی سالهاست که در مسیر خدمات انساندوستانه، گام برداشته است. در المپیاد تیم توانا مقام نخست کشور را کسب کرده است. اما سختترین امتحان او، از روز 20 اسفند شروع شد. روزی که به صحنههای جنگ، اعزام شد تا مرهمیباشد بر دل این مردم داغدیده: «از سال ۹۰ در این مسیر بودم و در المپیاد بانوان توانای کشور مقام اول را کسب کردم. اما وقتی جنگ شروع شد، تمام آن آموزشها در برابر واقعیت صحنه، رنگ دیگری گرفت. 20 روز پر از اضطراب ابتدای اسفندماه را به یاد دارم. من پیش از آن، مدرس امداد و کمکهای اولیه در مساجد و حسینیهها بودم، اما وقتی صدای آژیر خطر و خبر اصابتها پیچید، وارد عمل شدم. تمام آن ۱۴-۱۵ روز را فعالیت میکردم. ولی در صحنهها نبودم. در بخش آموزش فعالیت داشتم. خودم خواستم، داوطلبانه، که در خط مقدم باشم. میخواستم آنجا باشم، آموزش بدهم و شاید با حضورم، باری از دوش مردم وحشتزده بردارم.»
صبح سرخ در یکی از خیابانهای پایتخت
در ساعات اولیه، وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده بود، اولین مواجههی او با فاجعه رخ داد. فاجعهای که ابعاد انسانیاش، فراتر از توان تحلیل یک انسان معمولی بود. صحنهای که الهام عیوضی واردش شد، نه یک عملیات امدادی معمولی، که تصویری از یک سوگ عمیق و غیرقابلتصور بود که روح امدادگر را در همان لحظات نخست، مجروح کرد: «یکی از تلخترین خاطراتم مربوط به مربوط به یکی از اصابتهای تلخ است. ساعت ۵ و نیم صبح بود که به محل رسیدیم؛ حادثه ساعت ۲ و نیم حمله اتفاق افتاده بود. یک خانواده، سه خواهر و یک مادر، در حیاط بودند و پیرمردی هم گوشهای نشسته و به آوار خیره شده بود. خانم آن خانواده، خواهرزادهاش که یک دختر ۱۴ ساله بود را دید. دختربچهای که در اثر انفجار تکه تکه شده بود. آنها با چشمان خودشان دیده بودند که پیکر بیجان او را میبرند، اما در شوک اولیه، مدام میگفتند: “او زنده است، بردنش بیمارستان!” پسر ۷ سالهی دیگر آن خانواده هم زیر آوار مانده بود. تا ۹ شب در آن صحنه ماندیم. پیرمرد که پدربزرگ آنها بود، تا آخر شب از جای خود تکان نخورد. منتظر عروس و نوهاش بود. آن شب آتشنشانی اعلام کرد به دلیل تاریکی عملیات تعلیق میشود و ما با این واقعیت تلخ بیپاسخ ماندن امید آن پیرمرد، آنجا را ترک کردیم.»
ثانیههای تلخ آوار
در میانهی تلاش برای آرام کردن آسیبدیدگان، ناگهان حادثهای رخ داد که عضو داوطلب جمعیت هلال احمر، غرق در غم و اندوه شد. حضور ناگهانی خانوادهای که از سفر بازگشته بودند و در مواجهه با ویرانهها، ناگهان با حقیقتی تلخ روبرو شدند. اینجا بود که صحنهای رقم خورد که الهام هرگز از یاد نمیبرد؛ تقلا برایِ یافتن کسی که دیگر نبود: «ساعت ۳ بعدازظهر بود که ناگهان زن و مردی با چند آقا با فریادهای “علی، علی” وارد صحنه شدند. آنها از سفر بازگشته بودند و شوهر یکی از این خانمها به نام علی، تنها در خانه مانده بود. اینها به این امید آمده بودند که او را زنده بیابند. چنان بیتابی میکردند که من هم در ابتدا نتوانستم آرامشان کنم. وقتی نزدیک آن خانم شدم و می خواستم او را در آغوش بگیرم، از شدت درد، ضربات مشت و لگد به من میزد. صحنه بسیار دردناکی بود. وقتی امدادگران از بالا فریاد زدند که پیکری پیدا شده، یکی از محلیها با بیدقتی تمام فریاد زد: “علی مرد!” آن جمله، تیر خلاصی بود. همسر و خواهر آن مرد غش کردند. وقتی به هوش آمدند، همسرش چنان بیقرار بود که میخواست با آمبولانس حملِ پیکر شهید همراه شود. ما فقط توانستیم با کلام، با حضور، با نگه داشتن دستهای لرزانشان، ذرهای از آن فشار غیرقابلتحمل را مدیریت کنیم.»
کودکان؛ قربانیان خاموش وحشت
الهام عیوضی میدانست که در بحبوحهی فریادهای بزرگسالان، کودکان دیگری هستند که در سکوتی مرگبار، ترومایِ جنگ را در درونیترین لایههای ذهن خود ثبت میکنند. او با استراتژی خاص خود، سعی داشت آنچه را که جنگ از کودکان ربوده بود، حتی برای دقایقی به آنها بازگرداند: «در حوادث شمال تهران، کودکانی را دیدیم که در شوک کامل بودند؛ حتی قدرت صحبت کردن نداشتند. ما همیشه در تیم سحر اسباببازی و شکلات داریم تا بتوانیم با آنها ارتباط بگیریم. برقراری ارتباط با این کودکان بسیار سخت است، چون یک دیوار دفاعی محکم دور خود کشیدهاند. من نمیخواستم بلافاصله به آنها دست بزنم یا بغلشان کنم، چون این کار اجباری، ترسشان را بیشتر میکرد. کنارشان مینشستم، هدیهای میدادم و فقط صبوری میکردم تا خودشان به من اعتماد کنند. دختربچه ای به نام ملینا چنان وحشتزده بود که حتی مادرش هم نمیتوانست به او نزدیک شود. با صحبتهای آرام و حضور بیادعایمان، کمکم گاردش باز شد. این لحظات، برایِ من امدادگر، شاید شیرینترین تلخیها بود. دیدن اینکه یک لبخند کوچک روی لب کودکی مینشیند که دنیا روی سرش خراب شده است.»
پیرمرد و وسواس نظم در ویرانه
گاهی جنگ، علاوه بر ویرانی خانه، ویرانی منطق آدمی را هم به دنبال داشت. الهام عیوضی با صحنههایی مواجه شد که در آن پیرمردی و پیرزنی، در حالی که آوار بر سرشان بود، نه از مرگ، که از چیزهایی نگران بودند که در نگاه اول، کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید، اما در واقع، تنها دارایی هویتی آنها بود: «در یک حادثه، پیرزن و پیرمردی را دیدم که در خانهی روبهروی محل اصابت نشسته بودند و حاضر نبودند از خانهی مخروبهشان بیرون بیایند. تمام شیشهها شکسته و دیوارها فروریخته بود. پیرمرد مدام میگفت: “اینجا خونهمه، چیزی نشده.” شوک روانی سنگینی داشتند. با آرام کردن فضا و بیرون کردن جمعیت، به آنها نزدیک شدم. زن از همه میترسید و نگران مدارکش بود. با کمک هم، داخل آوار شدیم و کیف مدارک و طلاهایشان را از زیر آوار بیرون کشیدیم. حتی برای پیرزن مانتویی تمیز پیدا کردیم تا با لباس خاکی بیرون نیاید. اما بعد از انتقال به چادر، پیرمرد دوباره غیبش زد. دیدم برگشته داخل خانه و با وسواس عجیبی مشغول جمع کردن بشقابهای شکسته و شامپوهای پخششده است. میگفت: “میخوام مرتب کنم که حاجخانم برگرده خونه.” او نمیتوانست باور کند که خانهاش برای همیشه از دست رفته است.»
کتابها و یخچال
تضادهای انسانی در میان ویرانهها، گاهی چنان عمیق بود که الهام را در بهت فرو میبرد. نویسندهای که نگران کتابهایش بود و پیرزنی که نگران مرغ و گوشت یخچال: «در همان حوالی، نویسندهی بزرگی بود که ۵۴۰۰ جلد کتاب در خانهاش داشت. تمام نگرانیاش کتابهایش بود؛ برایش دنیا در همان کتابها خلاصه میشد. با این حال علیرغم اینکه حال آن نویسنده خیلی بد بود، ولی در چادرها، برای بازماندگان، شعر میسرود و و میخواند. سعی داشت آنها را با این کار آرام کند. تنها کاری که از دستش بر میآمد. در همان حال، پیرزن دیگری هم بود که به شدت میگریست. فکر کردم مشکلش دارو است، اما وقتی با مسئولان هماهنگ کردیم تا برای برداشتن داروهایش به خانه برود، به من اعتراف کرد: “نیومدم دارو بردارم، توی یخچال گوشت و مرغ دارم، روم نمیشه دستخالی خونهی خواهرم برم!” این حجب و حیای انسانی در آن وضعیت، برای من تکاندهنده بود. ما همه چیز را برایش خالی کردیم، حتی میگفت خودم خجالت میکشم کیسهها را بیرون ببرم. کیسهها را دستم گرفتم و همراهش رفتم. آن شب فهمیدم که جنگ، فقط آوار سقف و دیوار نیست؛ جنگ، فروپاشی آرامش ذهنی آدمهایی است که میخواهند با همان داشتههای ناچیزشان، آبروداری کنند، حتی وقتی دنیا برایشان به پایان رسیده است.»
چرا باز هم میمانم؟
الهام عیوضی با نگاهی به تمام آن روزها، هنوز هم در مسیر خدمت است. او میداند که هر حادثه، زخمی است که بر روح امدادگر باقی میماند، اما این زخمها، چیزی نیست جز نشانههایی از پیوند عمیق او با رنج مردمش. او معتقد است که حضور تیم سحر، برای زنده نگه داشتن امید در رگهای یک جامعهی بحرانزده است. امیدی که حتی در میان یخچالهای خالی، کتابهای خاکآلود و ضجههای کنار آوار، همچنان نفس میکشد. /سیما فراهانی