به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ حامد مهرپویان از چند سال پیش میگوید. از وقتی که مسیرش در زمینه خدمت به مردم را با پوشیدن لباس سرخ و سپید آغاز کرد. آن روزها جوان بود و هنوز نمیدانست قرار است چه وزن سنگینی را در سالهای بعد به دوش بکشد. اما قدمهایش همانجا گذاشته شد؛ جایی که تبدیل شد به خانه دومش: «از سال ۱۳۸۳ به عنوان امدادگر وارد هلالاحمر شدم و سال ۱۳۹۳ بهطور رسمیکارمند شدم. از سازمان جوانان شروع کردم تا امروز که مدرس تیمهای سحر هستم. در جنگ و بحران همیشه دو نقش داشتم؛ هم در صحنه آواربرداری و نجات حضور داشتم، هم در کنار تیمهای روانی برای آرامکردن آسیبدیدگان میایستادم.»
صبحی که با آوار و فریاد آغاز شد
در میان روزهایی که جنگ سایه شومش را بر آسمان ایران گسترده بود، چند صحنه و لحظه از ذهن مهرپویان خارج نمیشود. یکی از آنها مربوط به یکی از روزهای فروردین است. آن روز هوا هنوز روشن نشده بود و خیابانهای ورامین در سکوت صبحگاهی فرو رفته بودند. صدای انفجار اما این سکوت را شکست؛ صدایی که در همان لحظه مسیر روز دهها خانواده را عوض کرد: «یکی از اصابتها، فروردین ماه، حوالی ساعت پنج صبح اتفاق افتاد. خانه مسکونی مورد اصابت قرار گرفت و چند خانواده درگیر شدند. وقتی اعلام شد، هم تیمهای سحر اعزام شدند هم تیمهای آواربرداری. از لحظه اول میدانستیم که یک عملیات سخت در پیش داریم.»
تنها امید، شنیدن یک صدا بود
ساختمان روی هم خوابیده بود؛ سقفها مثل ورق تا شده بودند و دسترسی تقریباً ناممکن بود. نیروها با بیلهای دستی و ابزارهای کوچک پیش میرفتند. هر ثانیه، هر ضربه بیل، میتوانست مرز بین زندگی و مرگ باشد: «اول به ما گفتند چهار کودک زیر آوار ماندهاند. ولی بعد متوجه شدیم یک مرد زیر آوار مانده است. همین کافی بود که همه نیروها چند برابر توانشان کار کنند. آن مرد زیر تودهای سنگین از آوار و بتن گیر افتاده بود و صدای ضعیفش از لای تکه آجرها شنیده میشد. از ساعت هشت صبح تا یازده بیوقفه آواربرداری کردیم. هر لحظه با آن مرد زیر آوار حرف میزدیم. میگفتیم انرژیات را نگه دار، فقط علامت بده. همکاران ما با او که همچنان گرفتار تکه سنگ های سخت شده بود صحبت میکردند. با تمام توان و با احتیاط فراوان تکههای سنگین را کنار زدیم و پس از ساعتها تلاش او را که هنوز زنده بود بیرون کشیدیم، چشمانش پر از ترس و درد بود اما نه برای خودش. هنوز کامل از زیر آوار خارج نشده بود که سراسیمه از حال دخترش پرسید. اولین جملهای که گفت همین بود: "خدا خیرتان بده. خدا شما را حفظ کند."»
مردی که دیگر دختر نداشت
در دل آن حجم ویرانی، صدای آن مرد که به سختی حرف میزد، تنها نشانه حیات بود. اما پشت هر کلمهاش، یک غم پنهان موج میزد. او نمیدانست باید برای چه آماده شود؛ برای نجات یا برای خداحافظی: «وقتی بالاخره به او رسیدیم، مدام میگفت دخترم… دخترم گوشه پذیرایی بود. اما وقتی او را بیرون آوردیم، متوجه شدیم دخترش شهید شده. همانجا فهمیدیم تنها کسی که از آن خانه زنده مانده خودش بوده. آن لحظه نمیدانستم چطور نگاهش کنم. گاهی نجات دادن سخت است، اما خبر دادنِ اینکه کسی دیگر زنده نیست سختتر.»
خانوادهای که دیگر نبود
در حادثهای دیگر چند خانه کنار هم آسیب دیده بودند. در میان خاک و دود، مردی عصبی و آشفته راه میرفت. انگار دنبال چیزی میگشت؛ نه وسایل خانه، نه مدارک… دنبال فهمیدن حقیقت: «مردی را دیدم که گفت: صاحبخانه منم. پرسیدیم همسرت و بچهها کجا هستند؟ گفت سه پسر دارم، دو تا دوقلو، یکی هم بزرگتر. خانمم هم خانه بود. توضیح داد ساعت پنج صبح مادرش حالش بد شده و او برای بردنش به بیمارستان خانه را ترک کرده. وقتی برگشته، دیده خانهاش تبدیل به تلی از خاک شده. چند ساعت طول کشید تا حقیقت را بفهمد. تا ظهر نمیدانست خانوادهاش شهید شدهاند. وقتی امدادگرها آمدند و آرامآرام ماجرا را گفتند، انگار زمین زیر پایش خالی شد. هیچکس نمیتواند لحظه فهمیدنِ از دست دادن همهچیز را درک کند. فقط کسانی که آنجا بودند فهمیدند فریادهایش چقدر تلخ است. کاملا در شوک و بهت فرورفته بود. پس از صحبت ها و مداخلات روانشناسی تیم سحر به خود آمد شرایط را متوجه شد و در غم از دست دادن خانوادش سوگواری کرد.»
حادثهای که امدادگران را هم از پا انداخت
آنجا بود که مشخص شد، آن خانواده، از بستگان یکی از امدادگران بوده اند. امدادگری که خبر را آورده بود خودش نیز اشک میریخت؛ چون قربانیان، بستگان او بودند. جنگ گاهی فاصلهها را از بین میبرد؛ امدادگر و مصیبتدیده را در یک درد مشترک مینشاند: «یکی از امدادگرهای ما خودش اهل همان منطقه بود. فهمید خواهرشوهرش و خانواده شوهرش زیر آوار ماندهاند. همان مادر و سه فرزندی که پیدا کردیم، خویشاوند او بودند. آن روز فهمیدم امدادگر بودن مانع درد کشیدن نمیشود؛ فقط یاد گرفتهای جلو بقیه محکم بمانی.»
کودکی که نماد غم و درد شد
وقتی عملیاتها تمام شد، تازه دیگران فهمیدند چه اتفاقی افتاده. اما برای مهرپویان صحنه اصلی تازه شروع میشد. عکس کودک هفتسالهای که از زیر آوار بیرون آورده بودند، روی دیوارهای شهر چسبانده شده بود. همان کودکی که بدنش تکهتکه شده بود و صورتش زخمی؛ اما عکس دبستانیاش هنوز لبخند داشت: «آن کودک را هیچوقت فراموش نمیکنم. وقتی آوردیمش بیرون، دستها و پاهایش قطع شده بود. پشتش از اصابت سوراخ شده بود. هفت ساله بود. اما وقتی دو سه روز بعد عکس صورت معصومش را در شهر دیدم، تازه فهمیدم جنگ با ما چه میکند. آن تصویر هنوز هم رهایم نمیکند.»
تجربههایی که تلنبار میشود
در کارنامه او حوادث بزرگی ثبت شده؛ حوادثی که نامشان برای بسیاری فقط تیتر خبر بوده اما برای او خاطرهای سنگین و فرساینده: «در حادثه هواپیمای اوکراینی بودیم. در زلزله کرمانشاه بودیم. در چندین سانحه بزرگ دیگر هم. هرکدام زخمی میگذارند. آدم فکر میکند قوی شده، اما واقعیت این است که فقط یاد میگیرد گریهاش را پنهان کند و کارش را ادامه بدهد.»
با همه اینها، باز هم پای کار است
مهرپویان با وجود تلخیها، تلنبار خاطرات، و شبهایی که تا صبح خواب نمیآید، هنوز آماده است تا با اولین تماس، دوباره لباس امداد بپوشد و به صحنه برود: «با همه سختیها و زخمهایی که این کار دارد، باز هم اگر حادثهای رخ دهد پای کار هستم. من از نوجوانی با هلالاحمر بزرگ شدم. این مسیر برای من فقط یک شغل نیست؛ یک عهد است. عهدی که تا روزی که توان دارم ادامهاش میدهم.»
/سیما فراهانی