به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در سالهای گذشته، نام او در بسیاری از عملیاتهای امدادی دیده شده؛ نجاتگری که از دل یک شهر کوچک، پا به میدانهای بزرگ گذاشته است. تجربه سنگینی از خط مقدم را با خود حمل میکند: «از سال ۱۳۹۳ لباس مقدس امداد و نجات را بر تن کردهام و در این سالها در حوادث بسیاری حضور داشتهام. از سیل و زلزله گرفته تا آتشسوزیها و بحرانهایی مانند جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان. هر حادثه برای من یک درس جدید بود. یک مرحله تازه از تجربهای که با گذشت زمان عمیقتر میشد. همیشه حس میکردم این مسیر فقط یک کار یا مسئولیت نیست. نوعی تعهد انسانی است که زندگیام را با آن گره زدهام.»
اعزام به تهران
تهران در روزهای جنگ رمضان شهری بود میان دود، آوار و چشمهایی که در جستوجوی امید میگشتند. تیم واکنش سریع خراسان شمالی شامل چهار تیم و چهارده نفر، یکی از گروههایی بود که برای یاری مردم به پایتخت اعزام شدند: «در ایام بحرانی جنگ رمضان، بهعنوان عضوی از تیم واکنش سریع استان اعزام شدیم. چهار تیم بودیم. سه تیم آوار و یک تیم آنست با سگهای زندهیاب. وظیفهمان این بود که کنار مردم داغدار بمانیم و هر کاری از دستمان برمیآید انجام دهیم. هنوز ورودمان به تهران را یادم هست. شهری که در آن نگاههای مردم پر از سؤال بود. میدانستند ما آمدهایم کمکشان باشیم و همین نگاهها مسئولیتی سنگین روی دوشمان میگذاشت.»
میان آوار
در یکی از عملیاتها، منطقه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که فقط صدای خرابیها آن را میشکست. بازماندگان چشمبهراه ایستاده بودند و تیم آنست جستوجوی خود را شروع کرده بود: «یکی از خاطراتی که هیچوقت از ذهنم نمیرود، مربوط به پیدا شدن پیکر یکی از شهدای جنگ رمضان است. وقتی وارد محل عملیات شدیم، فضا پر از اضطراب و نگرانی بود. بازماندگان در سکوتی تلخ فقط نگاه میکردند. تیم آنست شروع به کار کرد و چند دقیقه بعد سگ زندهیاب ما را به نقطهای خاص هدایت کرد. همان لحظه فهمیدیم احتمالاً با صحنهای سخت روبهرو هستیم. با این حال، وظیفه ما واضح بود؛ باید با دقت، احترام و صبر کار میکردیم تا پیکر را پیدا و شناسایی کنیم.»
تلخی و افتخار در یک قاب
تیمهای آوار با نظم و احترام جلو رفتند. لحظه پیدا شدن پیکر شهید، ترکیبی بود از اندوه، مسئولیت و حس عمیقی از انجام وظیفهای الهی: «وقتی عملیات آواربرداری آغاز شد، هر ضربه بیل، هر تکه آوار که برداشته میشد، قلب ما را بیشتر میفشرد. وقتی بالاخره پیکر شهید پیدا شد، یک لحظه همه چیز انگار ایستاد. خیلی تلخ بود، اما در همان لحظه حس کردم کاری بزرگ انجام شده؛ حس کردم این پیکرِ عزیز باید با احترام به خانوادهاش بازگردد. این اتفاق به من یادآوری کرد که چرا از سال ۱۳۹۳ این مسیر را انتخاب کردم. مسیری که با وجود سختیهایش، پر از معنای انسانی و الهی است.»
نگاه مردم
در هر صحنه، قبل از هر چیز، نگاه مردم بود که به دلش مینشست؛ نگاهی که میان ترس و امید معلق بود: «هر بار که وارد صحنه حادثه میشدیم، نخستین چیزی که توجهم را جلب میکرد نگاه مردم بود. نگاههایی که میگفت: شما امید ما هستید. همین نگاهها سنگینی مسئولیت را چند برابر میکرد. میدانستم که جان عزیزانشان به کاری که ما انجام میدهیم گره خورده است. به همین دلیل همیشه تلاش میکردم با تمام توان کار کنم و حتی یک لحظه کوتاهی نکنم.»
غرور، همدلی و رنج
در دل عملیاتها، کنار درد مردم، حس غرور نیز جریان داشت؛ غرور از اینکه میتوانست مرهمی هرچند کوچک برای بازماندگان باشد: «در کنار حس مسئولیت، حس افتخار هم همیشه با من بود. اینکه بتوانم در چنین شرایط سختی کنار مردم باشم، برایم ارزشمندترین بخش کارم است. اما دیدن درد مردم، مخصوصاً کودکان و سالمندان، قلبم را میفشرد. تلاش میکردم با رفتارم به آنها بگویم تنها نیستند. در این راه همکارانم بزرگترین تکیهگاه بودند. همه با یک هدف کنار هم ایستاده بودند و همین همبستگی به ما نیرو میداد.»
سختترین لحظهها
برخی صحنهها حتی برای باتجربهترین امدادگران نیز طاقتفرساست؛ بهویژه مواجهه با خانوادههایی که همه چیزشان را زیر آوار از دست دادهاند: «سختترین لحظات برایم همان وقتهایی بود که با خانوادههایی روبهرو میشدم که همه عزیزانشان را از دست داده بودند. نگاه خاموششان، صدای گرفتهشان. هیچ کلمهای نبود که بتواند آرامشان کند. در این مواقع احساس میکردم وظیفه ما فقط نجات جسمها نیست؛ باید بخشی از بار روحیشان را هم به دوش بکشیم. گاهی این قسمت کار از تمام فعالیتهای فنی سختتر است.»
عشق، مسئولیت و ایمان
در دل تمام این تلخیها، چیزی هست که او را سرپا نگه میدارد؛ سه نیرویی که مسیرش را معنا میبخشند: «اگر از من بپرسید چه چیزی مرا در این راه نگه میدارد، جوابم سه چیز است: عشق، مسئولیت و ایمان. عشق به انسانها اجازه نمیدهد نسبت به دردشان بیتفاوت باشم. حس مسئولیت باعث میشود در هر شرایطی بایستم و کمک کنم. و ایمان. ایمانی که یادم میآورد امدادگری فقط یک کار نیست، یک عبادت است. همین باور در سختترین لحظات به من امید میدهد.»
روشن نگه داشتن فانوس امید
در پایان، او از دل تجربههای تلخ و شیرینش یک پیام دارد؛ پیامی درباره معنای همدلی: «از دل رخدادهایی بازگشتهام که در آنها انسانیت به بوته آزمایش گذاشته میشود؛ جایی که چشمهای نگران در جستوجوی نور امید است و دستهای یاریرسان پناهگاهی برای رنجدیدگان میشود. درست همانگونه که نشان هلال احمر در هر لبخند رضایت و در هر شانه تکیهگاهی، نماد عشق و تعهد است، ما نیز میتوانیم با همدلی و همبستگی پلهایی از آرامش بسازیم. در این مسیر پر فراز و نشیب زندگی، فانوس امید را برای یکدیگر روشن نگه می داریم و نشان خواهیم داد که در نهایت، قدرت عشق و یاری بر هر سختی غلبه خواهد کرد.»