به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ سالها پیش از آنکه صدای انفجار و آژیر جنگ بخشی از روزمره زندگیاش شود، محمد سعیدی مسیرش را در کارهای داوطلبانه هلالاحمر آغاز کرده بود. تجربههای امدادی، آموزشهای روانشناختی و حضور در تیمهای حمایت روانی، او را به امدادگری تبدیل کرده بود که هم با بدنهای زخمی سر و کار دارد و هم با روحهای آسیبدیده.
آغاز راهی که به میدان بحران رسید
همین ترکیب تجربه امدادی و روانشناختی باعث شده در بحرانها بتواند هم به نجات جسم افراد کمک کند و هم در کنار مردم و حتی امدادگران دیگر برای کنترل فشار روانی بایستد. محمد سعیدی درباره حضورش در هلال احمر میگوید: «از سال ۱۳۹۱ همکاریام را با جمعیت هلالاحمر شروع کردم. از سال ۱۳۹۶ به شکل عملیاتی وارد حوزه امداد و نجات شدم و در پایگاههای جادهای و کوهستان فعالیت داشتم. در کنار آن عضو تیم سحر هم هستم؛ رشته تحصیلیام هم روانشناسی است و به عنوان مربی حمایت روانی تهران فعالیت میکنم. البته شغل اصلیام مشاوره است؛ مشاور مدرسه هستم و در کلینیک خودم کار رواندرمانی انجام میدهم.»
روزی که صدای انفجار همه چیز را تغییر داد
آغاز جنگ برای بسیاری از مردم با خبرها و تصاویر رسانهای همراه بود، اما برای برخی دیگر با صدای مستقیم انفجار. محمد سعیدی آن روز در محل کارش بود؛ جایی که ناگهان صدای مهیبی سکوت روز را شکست. او روایت میکند: «روز اول جنگ در مدرسه بودم. ناگهان صدای اصابت را شنیدم. دو صدای مهیب پشت سر هم آمد. هنوز خبر رسمی منتشر نشده بود و کسی دقیق نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. همان لحظه خودم را به منطقه رساندم. چون در همان محدوده کار میکردم، منطقه را به خوبی میشناختم. چند دقیقه بعد، وقتی نیروهای امدادی در محل جمع شدند، حادثه ابعاد تازهای پیدا کرد. حدود یک ربع بعد از اصابت اولیه، دوباره اطراف همان منطقه مورد اصابت قرار گرفت. همان جا بود که فهمیدیم ماجرا جدیتر از یک حادثه معمولی است. برای من همان لحظه مشخص شد که جنگ جدیدی شروع شده است.»
او از همان روز در میدان ماند؛ میدانی که قرار نبود به این زودیها آرام شود: «از همان روز اول در منطقه حضور داشتیم. حالا بیشتر از یک ماه است که تقریباً پیوسته در اینجا هستم. تعداد مأموریتها آنقدر زیاد است که هنوز هم در حال تجربه کردن صحنههای جدید هستیم؛ صحنههایی که بسیاری از آنها تلخ و دردناک هستند.»
ساختمانی که سنگینترین خاطره را ساخت
در میان دهها عملیات امداد و نجات، برخی صحنهها برای همیشه در ذهن امدادگران باقی میماند. برای محمد سعیدی، یکی از تلخترین این لحظات در محل اصابت به یک ساختمان اداری رقم خورد: «یکی از مأموریتهایی که هیچوقت فراموش نمیکنم مربوط به اصابت به یک ساختمان اداری بود. وقتی رسیدیم، حجم تخریب بسیار زیاد بود. آنجا محل کار کارمندان زیادی بود؛ زن و مردهایی که مثل هر روز سر کارشان آمده بودند. شدت انفجار نهتنها ساختمان را تخریب کرده بود، بلکه خانههای اطراف را هم تحت تأثیر قرار داده بود. تعداد زیادی از مردم عادی هم در آن محدوده آسیب دیده بودند. وقتی وارد ساختمان شدیم، با صحنههای بسیار تلخی روبهرو شدیم. پیکرها زیر آوار یا در میان خرابهها قرار داشتند.»
عروسکی که خبر تولد یک دختر را میداد
در همان میان، صحنهای توجه امدادگران را جلب کرد؛ صحنهای که حتی برای کسانی که بارها با مرگ روبهرو شده بودند هم تکاندهنده بود. در میان آوار و بقایای ساختمان، امدادگران به پیکر زنی برخوردند که به نظر میرسید از کارمندان همان اداره بوده است. کنار او بستهای قرار داشت؛ بستهای کوچک که در آن شرایط عجیب به نظر میرسید: «کنار پیکر آن خانم یک بسته هدیه بود. وقتی بازش کردیم، داخل آن یک برگه سونوگرافی و یک عروسک کوچک بود. روی سونوگرافی مشخص بود که جنین دختر است. همان لحظه همه چیز برای ما روشن شد. احتمالاً میخواست خبر دختر بودن فرزندشان را به همسرش بدهد. شاید همان روز یا همان شب قصد داشته این هدیه را به او بدهد. چند دقیقه بعد، مردی در میان جمعیت پیدا شد که به دنبال همسرش میگشت. آنجا بود که فهمیدیم، همسر همان زن خودش را به محل رسانده و از نیروها پرسوجو میکند. دنبال همسرش میگشت. ما واقعاً حال روحی خوبی نداشتیم. هیچکداممان توان صحبت با او را نداشتیم. امدادگران تصمیم گرفتند بسته را فعلاً تحویل ندهند. آن بسته را به نیروها دادیم تا منتقل کنند. حال آن مرد اصلاً مناسب نبود که چنین چیزی را همان لحظه به او بدهیم. شرایط بسیار دردناک بود. البته ما در حال انجام ماموریت هم بودیم. در همان محدوده، پیکرهای زیادی پیدا شد.»
لحظهای که مرگ دوباره از آسمان آمد
جنگ برای امدادگران فقط جستوجو در میان آوار نیست؛ خطر همیشه در همان نزدیکی است. گاهی حتی هنگام عملیات، احتمال حمله دوباره وجود دارد. محمد سعیدی یکی از این لحظات را چنین توصیف میکند: «روز چهارم جنگ بود. خبر دادند که به یک منطقه مسکونی اصابت شده است. روز قبل آن حادثه اتفاق افتاده بود و گفته بودند یک نفر هنوز پیدا نشده است. ما برای جستوجوی پیکر احتمالی به محل اعزام شدیم. بعد از جستوجو، یک قطعه از بدن پیدا کردیم و تصور کردیم پیکر همان فرد است. اما درست در همان لحظه، شرایط ناگهان تغییر کرد. در حالی که داشتیم از محل پایین میآمدیم، دوباره همانجا مورد اصابت قرار گرفت. اصلاً انتظارش را نداشتیم، چون منطقه مسکونی بود و یک بار هم قبلاً زده شده بود. همه مجبور شدیم سریع پناه بگیریم. بلافاصله داخل یکی از ساختمانها رفتیم و در گوشهای پناه گرفتیم. چند دقیقه صبر کردیم تا شرایط آرام شود. یکی از اعضای تیم در پایین ساختمان مانده بود. با بیسیم با او تماس گرفتیم و وقتی مطمئن شدیم شرایط کمیبهتر شده، سریع محل را ترک کردیم. خطر همیشه در کمین ما بود. مثلا جایی بودیم که پدافند فعال شده بود و جنگندهها بالای سرمان حرکت میکردند. حتی در نقطهای موشکی بود که عمل نکرده و احتمال انفجارش وجود داشت.»
نجات در تاریکی شب
در میان تمام صحنههای تلخ، لحظات نجات هم وجود دارد؛ لحظاتی که به امدادگران انرژی ادامه دادن میدهد. محمد سعیدی از یکی از این عملیاتها در نیمهشب یاد میکند: «یک بار حوالی ساعت دو نیمهشب اعلام کردند که به یک منطقه مسکونی اصابت شده و احتمال وجود فرد زنده در خانههای اطراف هست. خانهای که هدف اصلی نبود اما در مجاورت محل اصابت قرار داشت، آسیب دیده بود. سقف طبقه بالا روی یک نفر ریخته بود. آن مرد هنوز نفس میکشید اما زیر آوار گرفتار شده بود. دستش زیر آوار گیر کرده بود و نمیتوانست حرکت کند. ابتدا باید محیط را ایمن میکردیم تا خطر ریزش دوباره وجود نداشته باشد. پس از مدتی تلاش، عملیات نجات موفق شدیم. با کمک بچهها توانستیم او را از زیر آوار خارج کنیم و تحویل اورژانس بدهیم. یک جوان ۲۲ ساله بود.»
ویژگی مشترک همه امدادگران
سعیدی میگوید در چنین شرایطی، تنها چیزی که باعث میشود امدادگران دوام بیاورند روحیه ایثار است: «تکتک کسانی که در این صحنهها کار میکنند، چه هلالاحمر، چه آتشنشانی و چه کادر درمان، یک ویژگی مشترک دارند؛ ایثارگری. برای ما جان دیگران اولویت دارد. خیلی از بچهها خانواده و فرزندشان را در خانه گذاشتهاند و اینجا ماندهاند. کار امدادی در چنین شرایطی محدود به ساعت مشخصی نیست. گاهی وسط غذا خوردن باید بلند شوی و به صحنه بروی. گاهی در خواب مأموریت اعلام میشود. عملیاتها طولانی است و فشار زیادی دارد. این فشار فقط جسمی نیست. بخش زیادی از سختی کار، روانی است. دیدن این صحنهها برای هر انسانی سنگین است. شرایط برای امدادگران اصلا عادی نیست. باید روحیه ای قوی داشته باشی تا بتوانی ادامه دهی.»
زخمیکه در روح میماند
به عنوان مربی حمایت روانی، محمد سعیدی از نزدیک با اثرات روانی چنین تجربههایی آشناست. او میگوید: «در تمام بحرانها مثل سیل و زلزله، وقتی بچهها از عملیات برمیگشتند تبعات روانی زیادی داشتند. به همین دلیل تیمهای حمایت روانی برای کمک به امدادگران تشکیل شدهاند. ما با پروتکلهای روانی تلاش میکنیم فشار روحی بچهها را کمتر کنیم. جلسات گفتوگو و تخلیه روانی برگزار میکنیم. با این حال، برخی صحنهها اثر عمیقی میگذارند. یکی از بچهها بعد از دیدن پیکر شهدا چند روز نمیتوانست غذا بخورد. این واقعیت جنگ است.»
او تأکید میکند که این تجربهها حتی برای خودش هم بیتأثیر نیست: «برای من هم از نظر روانی سخت است. دیدن این صحنهها روی هر انسانی اثر میگذارد. اما در نهایت چیزی که باعث میشود ادامه بدهیم این است که میدانیم حضور ما ممکن است جان کسی را نجات دهد.» / سیما فراهانی