به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ ابوالفضل ملا، مربی و امدادگر جمعیت هلالاحمر شعبه شمیرانات، از همان ابتدای ورودش در سال ۱۳۸۹، با شور و اشتیاق به حوزه نجات، بهویژه در عرصه کوهستان، پیوسته تلاش کرده است. او داوطلبانه و با علاقه فراوان در میادین مختلف حضور دارد، و هر روز با عشق به کمک دیگران، در میدان بحرانها قدم مینهد.
آشنایی با هلال احمر و شروع فعالیت
این امدادگر از آشنایی اش با جمعیت هلال احمر میگوید: «از همان روزهای اول، حس میکردم ماموریت من فقط کمک نبود، بلکه وظیفهای انسانی و وجدانی است. وقتی وارد جمعیت شدم، احساس کردم باید بهترین تلاشم را کنم. در دورههای مختلف، تخصصهای نجات کوهستان را یاد گرفتم و هر بار با آمادگی کامل در صحنههای سخت و خطرناک حاضر شدم. این کار را با عشق و ایمان انجام میدهم، چون معتقدم نجات جان انسانها، بالاترین هدف است.»
وقتی جنگ شروع شد
روز قبل از شروع جنگ، او پس از یک شیفت سخت به خانه برگشته و در حال استراحت بود. ناگهان صدای مهیب انفجار، دنیا را برایش تغییر داد. خبر جنگ، نفس را در سینهاش حبس کرد. او بلافاصله تصمیم گرفت که هر طور شده به میدان برود، هرچند ترافیک و ازدحام خیابانها راه را بر او بسته بود. با این حال ملا با سختی، مسیری طولانی را طی کرد تا به هم تیمیهایش بپیوندد: «وقتی صدای انفجار رسید، با دوستانم تماس گرفتم و آنها گفتند جنگ شده، ضربان قلبم تندتر شد. بلافاصله راهی شدم. هر چند ترافیک بود و خیابانها شلوغ، ازدحام جمعیت در خیابانهای تهران، بسیار زیاد بود. برای همین ماشین را در خانه گذاشتم و پیاده راه افتادم. مترو سوار شدم و مسیر زیادی را هم پیاده رفتم تا به شعبه برسم. در مسیر، تمرکز کردم روی کمک و نجات؛ حتی اگر مسیر طولانی و سخت باشد، احساس وظیفه، من را به جلو میکشید.»
سازماندهی عملیات
او با تجربه که از جنگ ۱۲ روزه داشت، به همراه همکارانش، سریع تجهیزات لازم را آماده و استراتژیهای لازم برای ادامه عملیات را پیریزی کردند. شعبهشان همچنان فعال، و پهنههای امدادی برای مواجهه با وضعیتهای مختلف آماده شدند: «در هر عملیاتی، باید آماده باشم. جنگ ۱۲ روزه به من آموخته بود چطور در کوتاهترین زمان، تجهیزات را جمع و جور کنم و استراتژیهای فوری برای غلبه بر بحران داشته باشم. در آن روزها، هیچ کار راحتی نبود؛ هر لحظه باید آماده واکنش سریع و دقیق بودیم. هدف فقط نجات بود، هر قیمتی که لازم باشد.»
اصابت موشک و عملیات در عمق فاجعه
یک روز، در منطقهای در شمال تهران، موشک به ساختمان اصابت کرد و منظرهای غمانگیز و دلخراش برجا گذاشت. پیکرهای شهدا و زخمیها، شاهد سختیهای خستگیناپذیر و ارادهی بینظیر امدادگران بود. ابولفضل ملا، روایتی تلخ از این ماجرا دارد: «وقتی رسیدیم، صحنهای دیدم که اصلا نمیخواستم باور کنم. پیکرهای آسیبدیده، و خانوادههایی که منتظر خبر بودند. در میان همهمه و شلوغی، پدر خانواده ای با اشک در چشمانش گفت همسر و فرزندش در یکی از طبقات، زیر آوارند. بلافاصله شروع به آواربرداری کردیم. ولی این کار، آنقدر سخت بود که ممکن بود سقف روی سرمان بریزد. اما باید سرپا میماندیم؛ باید تلاش میکردیم.»
کودکی در دل آوار
در میان این فاجعه، یکی از خاطرات تلخ، پیدا کردن پیکر یک کودک بود. ذرهذره آوار کنار زده میشد تا پیکر این کودک آسیبی نبیند و سالم خارج شود. این لحظه، در ذهن امدادگر، نقش بسته است و هرگز از خاطرهاش پاک نمیشود: «وقتی دیدم کودک زیر آوار است، قلبم ضعیف شد. با دستهای خسته و همراهی همتیمیهایم، تلاش کردیم. هر لحظه ترس داشتیم که اگر اشتباهی کنیم، سقف بر سرمان فرود بیاید. یک آواربرداری اشتباه باعث میشد سقف روی سرمان بریزد. اما باید میجنگیدیم، چون پدرش آنجا بی تاب بود و پیکر فرزندش را سالم میخواست. ما هم تلاش میکردیم. ممکن بود خودمان هم زیر آوار برویم. شدت تخریب زیاد و اولین اشتباه آخرین اشتباه ما بود. اما کار مدیریت شد.»
نجات در ساختمان مخروبه
در یک عملیات دیگر، ابولفضل ملا خاطره ای عجیب از یک معجزه دارد. ساختمان کاملاً تخریب شده بود و تنها ستونهای باقیمانده دیده میشدند. در این میان، نجات پیرمرد، پیرزن و جوانی که سالم بیرون آمدند، نشاندهنده اراده و ایمان به معجزه بود: «بر اثر شدت تخریب، فقط ستونهای محکم باقی مانده بودند. بلافاصله وارد آنجا شدیم. شروع به جستجو کردیم و فهمیدیم چند نفر زنده هستنند. چند ساعت تلاش بیوقفه داشتیم. حدودا سه تا چهار ساعت عملیات داشتیم. در نهایت پیرمرد و پیرزن و پسر جوانی را زنده خارج کردیم. وقتی آن خانواده را بیرون کشیدیم، احساس میکردم وظیفهام به اوج رسیده است. روزها طول کشید تا پیکر شهدا را در همان ساختمان بیرون بیاوریم، ولی زنده ماندن این خانواده برای همه ما مثل یک معجزه بود.»
غمانگیزترین لحظهها
لحظههایی بود که خانوادهها در انتظار خبری، چند روز تمام در محل حضور داشتند. ویرانی و غم، آنقدر سنگین بود که نمیشد تصورش کرد. یکی از خانمها، به خواهر گمشدهاش، چهار روز منتظر ماند تا پیکر او پیدا شد. این امدادگر، چنین لحظههایی را هرگز فراموش نخواهد کرد: «دیدن خانوادههایی که روز و شب در انتظار پیدا شدن عزیزانشان بودند، سختترین بخش کار من بود. نمیدانستم چگونه باید به آنها آرامش دهم؛ احساس میکردم در کنارشان، سهمی در آرامش و رهاییشان دارم. این تجربه نابودی و بازسازی روح، همیشه در خاطرم باقی میماند. می دانم که هیچکس نمیتوانست حال آنها را درک کند. اینکه منتظر باشی فقط پیکر عزیزترین زندگی ات را به تحویلت دهند، دردناک و غیرقابل توصیف است.»
کمک به خانوادههای دردمند
در عملیات دیگری، او خانوادهای را دید که در کنار هم، در حالی که گیج و ترسیده بودند، نیاز به کمک فوری داشتند. پدر مسن، در حالت شوک، توانایی راه رفتن نداشت و او با مهارت و محبت، خودش را به عنوان حامی و نجاتدهنده نشان داد: «در یکی از عملیاتها، به محض رسیدن به محل، نقشه ساختمان را بررسی کردیم تا بتوانیم سریعتر نقاط حساس و محلهای احتمالی گرفتارشدگان را شناسایی کنیم. در میان آوار، اتاقکی کاملاً تخریبشده پیدا کردیم که نگهبان ساختمان در آن حضور داشت. آوار به شکل هشتی روی او فرو ریخته بود و همین باعث شده بود جان سالم به در ببرد و آسیب جدی نبیند. در همان لحظه، از طبقه چهارم ساختمان روبهرویی خبر دادند که خانوادهای برای تخلیه فوری نیاز به کمک دارند. همراه با همتیمیهایم به آنجا رفتیم. خانوادهای چهار نفره بودند: پدر مسنی که از ناحیه پا آسیب دیده بود، مادر سالخورده، دختر جوان و پسر جوان. همهشان گیج، ترسیده و در حالت شوک بودند؛ موج انفجار آنقدر شدید بود که نمیتوانستند تصمیم بگیرند یا حتی درست صحبت کنند. وقتی وارد شدیم، به آنها گفتم فقط وسایل ضروری مثل پاسپورت، پول نقد و داروهای حیاتی را جمع کنند؛ چون ماندن در آن خانه امن نبود و باید هرچه سریعتر خارج میشدیم.»
لحظه ای عجیب و فداکاری امدادگر
پدر خانواده توانایی راه رفتن نداشت و در حالی که به نقطه نامعلومی خیره شده بود، فقط با حالتی پر از تعجب و شوک امدادگران را نگاه میکرد. نمیخواست از خانه خارج شود و مقاومت میکرد. اینجا بود که ابولفضل ملا دست به کار شد: «تنها کاری که از دستم برمیآمد، این بود که آرامش کنم و قانعش کنم تا همراه ما بیاید. کنارش نشستم، شروع کردم به صحبت، دلداری و آرامکردن او. در حالی که خانوادهاش هنوز وسایل را جمع میکردند، خودم دستبهکار شدم؛ جورابهایش را پوشاندم، پیرهنش را تنش کردم و کت را روی دوشش انداختم. در تمام لحظات با او حرف میزدم تا از حالت شوک خارج شود. وقتی آماده شد، گفت باید با ویلچر بیاید و نمیتواند حرکت کند. اما زمان نداشتیم. برای همین، بدون معطلی او را آرام روی دوشم گذاشتم. ابتدا مخالفت کرد، اما وظیفه میدانستم که او را از خطر دور کنم. در آن لحظه، ناخودآگاه او را جای پدر خودم گذاشتم. با تمام توان او را از پلهها پایین آوردم و در نهایت در ماشین پسرش نشاندیم. آن صحنه یکی از لحظههایی بود که احساس کردم واقعاً نقش یک پسر را برایش ایفا کردم؛ و این برای من نه فقط وظیفه امدادگری، بلکه رسالت انسانی بود.»
وظیفه و احساس در میدان بحران
این نجاتگر، که هنوز هم در میدان است، علیرغم تمام سختیها، وظیفهشناس باقی میماند. او معتقد است نباید از میدان برود، چرا که هر لحظه، نیاز به کمک احساس میشود و او باید در میدان بماند تا بتواند دوباره نجات دهد: «من هنوز در میدان هستم، چون وظیفهام است. از همان روز اول جنگ، احساس کردم کارم اینجاست، و خانوادهام هم این موضوع را درک کردهاند. من معتقدم هر زمان نیاز باشد، باید در میدان بایستم، چون نجات جانها، ارزش هر قطره خون را دارد.» / سیما فراهانی