روایت امدادگر میناب از التماسهای مادر «ماکان» کنار مدرسه ویران شده پسرش
تصویر چهره شیرین و خندان ماکان، لحظهای از جلوی چشمانش دور نمیشود. سکینه جلالی، ماکان نصیری را از نزدیک میشناخت. پسربچهای که در خانه روبرویی آنها زندگی میکرد و هر روز صدای خندهها و ذوق و شوق کودکانهاش هنگام بازی، کوچه را پر میکرد. هرگز آن لحظهای که مادر ماکان فریادزنان به او التماس میکرد تا پسرش را پیدا کند، از یادش نمیرود. امدادگر داوطلب جمعیت هلالاحمر روایتی متفاوت از روزهای پرالتهاب حمله مستقیم به مدرسه میناب دارد.
جستوجوی تلخ یک مادر در میان ملافههای سفید سردخانه
ساعتها در سردخانه قدم زد و یکییکی پیکرها را زیر نظر گرفت. در دلش، سختترین و دردناکترین آرزوی زندگیاش را از خدا طلب کرد. اینکه زیر این ملافههای سرد و سفید، دخترش را به او نشان دهد. مادر زینب با دستانی لرزان، ملافهها را کنار میزد. دقایقی طولانی در فضای سنگین سردخانه قدم زد تا اینکه بالاخره چشمش به یک جوراب و لباس سبز روشن افتاد. آنقدر روشن که بتواند لباس فرم مدرسه را از بقیه همکلاسیهایش متفاوت کند. لباسی روشن که حتی در آن تاریکی، میان لباسهای دیگر میدرخشید. دیگر نیازی نبود ملافه را کنار بزند و صورت دخترش را ببیند. همان جوراب و لباس سبز روشن کافی بود تا مادر، دختر ۹ سالهاش را بشناسد. بدن کوچک و نحیف دخترش حالا دیگر گرمایی نداشت و زینب مکیزاده، نامش در لیست شهدای شجره طیبه ثبت شد.

