رویای تیم ملی، زیر آوار مدرسه / روایت دختر ژیمناستیککاری که آسمانی شد
قهرمان ژیمناستیک بود و یک ماه قبل از اینکه نفسهایش زیر آوار مدرسه قطع شود، مدال طلا را هم گرفت. قرار بود که در تیم ملی بازی کند. با آن ذهن کوچکش، تا قهرمانی کشور را برای خودش رویابافی کرده بود. آرزوهای بزرگی در سر داشت. قهرمان ورزشی و دندانپزشکی، برنامهای بود که برای آیندهاش چید. اما زندگی کوتاهش به او فرصت رسیدن به آرزوهای بزرگش را نداد. آتنای ۱۰ ساله حالا فقط در رویای مادرش با او صحبت میکند. از خواستههایش حرف میزند و مادرش هم همه جا صدای او را میشنود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ مرضیه حیدری، حالا سر مزار دختر کوچکش نشسته و از خاطرات قشنگ این دانشآموز میگوید. از قهرمانیها و موفقیتهای دخترش تعریف میکند. از رویایی که برای آتنا داشت و از آیندهای که قرار بود درخشان و پر از افتخار باشد، اما دست سرنوشت و حادثهای تلخ، امانش نداد.
دختری که برای پرواز، بالهایش را ساخته بود
آتنا احمدزاده تنها 10 سال داشت. دانشآموز کلاس چهارم دبستان بود و با وجود سن کم، روحیهای بزرگ و هدفمند داشت. او که از کلاس اول دبستان ژیمناستیک را شروع کرد، خیلی زود استعدادش را نشان داد و به یکی از امیدهای ورزشی منطقه تبدیل شد. مادرش با بغض، میگوید: «آتنا قهرمان ژیمناستیک استانی بود و اسمش را امسال برای تیم ملی داده بودند و انتخاب شده بود. چون در بهمنماه، درست یک ماه قبل از حادثه، قهرمان استانی شد و مدال طلا را گرفت. آتنا از کلاس اول ژیمناستیک را شروع کرد. اولین مسابقهاش مدال طلا بود، دومی نقره گرفت و سومی برنز. آنقدر برای مدال برنز گریه کرد، که همه مان ناراحتش شدیم. آن روز ناهار نخورد و من دلم کباب شد. میگفت مامان، من آنقدر تمرین میکنم که مسابقه بعدی حتما طلا میآورم. او عاشق ورزش بود و در تمام نوشتههایش، هدفش را مشخص کرده بود. میگفت قهرمان ژیمناستیک میشوم، مربی میشوم و بعد هم دندانپزشک. به آرزویش هم رسید. طلا را گرفت و قرار بود عضو تیم ملی شود. اما مهلت پیدا نکرد. آتنا حتی بچههای کوچک را در خانه جمع میکرد و به آنها آموزش میداد، چون کاپیتان تیم بود. خودش فیلمهایی از تمرینات ژیمناستیک در کشورهای خارجی پیدا میکرد و در خانه تمرین میکرد. بعد همانها را برای مربیاش اجرا میکرد. یک روز مربیاش تماس گرفت و گفت آتنا خیلی بیشتر از تکنیکهایی که ما یاد میدهیم، نشان میدهد. این دختر آینده بهشدت روشنی دارد و مشخص است که هدفمند ورزش میکند.»
قلبی که برای دیگران میتپید
در پس چهره ورزشی و قهرمانانه آتنا، قلبی نهفته بود که مهربانی را به تمام همسالانش هدیه میداد. او فقط به موفقیت خودش فکر نمیکرد و همیشه در تلاش بود تا اطرافیانش را شاد و همراه کند: «دخترم خیلی مهربان بود. قلب مهربانی داشت. من فکر نمیکنم آزارش به یک مورچه هم رسیده باشد. همسایه روبرویی ما سه بچه کوچک دارد. آتنا این بچهها را میبرد و با آنها بازی میکرد. برایشان خوراکی میآورد، جوری که آن بچهها هم با او دوست میشدند و کلا دوست داشتند پیشش باشند.»
آرامشی قبل از طوفان
آن صبح شوم، هیچ نشانهای از فاجعه با خود نداشت. همهچیز در روال عادی هر روزه میگذشت. آتنا از خواب بیدار شد، لباسهایش را پوشید و طبق معمول همیشه، راهی مدرسه شد. غافل از اینکه این آخرین باری است که مادرش او را راهی مدرسه میکند. مادر با صدایی لرزان، لحظات آخر را بازسازی میکند: «آن روز مثل یک روز معمولی بود. آتنا را خودم بیدار کردم. خیلی سبک و راحت بیدار شد. همیشه کمی طول میکشید تا کامل بیدار و سرحال شود. ولی آن روز خیلی زود بیدار شد. خواهر و برادرش بزرگتر هستند و آن هفته آخر به مدرسه نرفتند، اما من به آتنا گفتم برو، احتمالا معلم تکلیف میدهد، نزدیک نوروز است. خاله اش هم سرویسش بود. آتنا به خالهاش زنگ زد و با شوخی و خنده گفت خاله، نیم ساعت دیر کردی. سریع بیا دنبال من. حتی به خالهاش گفته بود من را زودتر از دختر خودت برسان مدرسه، من عجله دارم.»
لحظهای که جهان در دود و غبار گم شد
فاصله خانه تا مدرسه سه کیلومتر بود، اما در آن لحظات هولناک، همین سه کیلومتر به مسیری بیپایان تبدیل شد. شنیدن صدای انفجار و دیدن وحشت مردم در خیابان، شروع کابوسی بود که هرگز از ذهن مادر پاک نمیشود: «وقتی دیدم معلمش تماس میگیرد، نتوانستم جواب بدهم. داشتم به همه مادرها زنگ میزدم. یکدفعه صدای انفجار آمد. یک لحظه انگار پنجره خانه لرزید. فکر کردم یکی از پایین دارد سنگ یا چیزی پرتاب میکند. آمدم از پنجره نگاه کردم، دیدم مردم دارند با صورتهای ترسیده، به سمتی میدوند. دیدم بچههایشان را وحشتزده از سمت مدرسه میآورند. اول گفتند جای نظامی را زدند. همان لحظه آماده شدم و آمدم پایین. همه میگفتند من را هم ببرید مدرسه. ترافیک بود، نمیشد با ماشین رفت، یک ساعت طول میکشید. پسرعموی بابایم آنجا بود، با موتور من و پسرم را از داخل کوچهپسکوچهها برد تا مدرسه. وقتی رسیدیم، یک کوچه قبل از مدرسه همه جا دود بود. بچهها همه بدنشان دودی بود. گفتم احتمالا یک اتفاق کوچک افتاده و حالا بچهها دود خوردند یا یک آوار کوچک ریخته. اما وقتی دویدم و جلو رفتم، دیدم مردم دارند توی سرشان میزنند. وقتی به حیاط دخترانه رسیدم، حجم زیادی از گچ را دیدم که ریخته بود. آجرها پودر شده بودند. همان لحظه فهمیدم که چه شده است و همانجا افتادم.»
وقتی آوار، بخشی از جان را با خود برد
صحنههایی که در مدرسه رقم خورد، چیزی جز ماتم و فریاد نبود. امداد و کمک در آن لحظاتِ اولیه، حتی برای امدادگران هم کاری دشوار بود. مادر، آن فضای دردناک را اینگونه توصیف میکند: «هر پدر و مادری را میدیدم، غش میکرد و میافتاد. خودم را چنان ناتوان دیدم که حتی حسش را نداشتم بروم کمک بدهم. کسانی که آنجا بودند میگفتند خواهر، از بس همه چیز داغ است، نمیتوانیم دست بزنیم. همسرم زنگ زد و گفت که در راه است، اما من گفتم کجا میآیی؟ کسی نمانده. آتنایی نمانده. صدای جیغهایی که از آن مدرسه شنیدم، هیچوقت یادم نمیرود. خدا به ظالم و دشمن هم نشان ندهد که بچهاش را به این شکل ببیند. اما به هر حال ما تسلیم رضای خداییم. خودش داده بود، خودش هم گرفت. اما خیلی زود هدیهاش را پس گرفت. تنها جایی که آدم میتواند تسلیم باشد مرگ است، چون دست خود آدم نیست. آنها بچههای دهه نودی بودند که خدا خودش آنها را برد.»
آتنا هنوز کنار ماست
برای مادری که فرزندش را از دست داده، مرگ پایان پیوند نیست. مادر آتنا با خاطراتی از حضور حسی دخترش زندگی میکند. او معتقد است شهدا زندهاند و آتنا هنوز هم در کنار آنها حضور دارد: «من هیچوقت از فعل گذشته در مورد دخترم حرف نمیزنم. چون حسش میکنم. شهدا زندهاند و کنارمان هستند. یک ماه بعد از شهادتش، ما خانه نبودیم. پیش خواهرم بودم که خودش دو فرزندش در همین مدرسه شهید شدند. یک روز خواستم از خانه بروم بیرون، حس کردم آتنا را میبینم که روی مبل روبروی در نشسته است. یک لحظه تردید کردم. بعد که رسیدم خانه مادرم، خواهرزادهام که ۲۷ سال دارد، گفت خاله، قبل از اینکه بیایی خواب بودم. خواب دیدم من و تو داریم جایی میرویم و آتنا روی مبل نشسته بود و داشت با تو تماس میگرفت و میگفت: درست است من شهید شدم، اما چرا من را با خودت نمیبری؟ چرا مثل همیشه صدایم نمیزنی؟ همان لحظه فهمیدم آتنا همیشه همراهم است.»
شهربازی برای شادی بچهها
مادر آتنا از دیدارهای معنوی و گفتگوهای شبانهاش با دخترش میگوید، اما یک خواسته بزرگ دارد که مربوط به همبازیهای آتنا و کودکان بازمانده این حادثه است. او میخواهد شادی به این شهر برگردد: «یک روز داشتم آشپزی میکردم، انگار صدایش را شنیدم که میگفت مامان من عاقبت بخیر شدم، جایم خوب است. اما حالا تنها خواستهام این است که برای بچههایی که ماندهاند، برای روحیه آنها، یک پارک بازی خوب بسازند... آتنا عاشق پارک و بازی بود. سال قبلش او را برده بودیم شیراز که بازی کند و قرار بود امسال هم ببریم مشهد، چون میناب شهربازی خوبی ندارد. این بچهها الان نیاز به شادی دارند. آتنا هر لحظهاش برایم خاطره است. حتی الان گاهی دستم را دراز میکنم و حس میکنم سنگین شده، چون آتنا شبها در بغل من یا بابایش میخوابید. تنها بچهای بود که سر جایش نمیرفت. خودش را به خواب میزد تا کنار من بخوابد و آرامش بگیرد. حالا من با یاد او آرامش میگیرم. با اینکه دختر مستقلی بود. مدرسه میرفت، خودش لباسهایش را اتو میکرد و از همان پیشدبستانی یاد گرفته بود کارهایش را انجام دهد، اما در دل من، او هنوز همان دختربچهای است که میخواهد در آغوشم آرام بگیرد.» / سیما فراهانی
نظر دهید