روایت؛ امدادگر صحنههای جنگ، از لحظه شهادت همکارش میگوید
حسین نیکبخت، امدادگر داوطلب پایگاه آزاد راه تهران شمال است. او از سال 87 با جمعیت آشنا شد و تا به امروز، داوطلبانه و بدون هیچ چشمداشتی، در صحنههای مختلف بحران، یاری گر مردم بوده است. نجاتگری که در این چند روز، با وجود نگرانی مادرش، صحنه را ترک نکرده و پس از حمله رژیم صهیونستی به همکارانش، انگیزه و قوت بیشتری پیدا کرده است تا در خط مقدم به مبارزه بپردازد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ حسین نیکبخت، امدادگر داوطلب پایگاه آزاد راه تهران-شمال است. او از سال 87 با جمعیت آشنا شد و تا به امروز، داوطلبانه و بدون هیچ چشمداشتی، در صحنههای مختلف بحران، یاری گر مردم بوده است. نجاتگری که در این چند روز، با وجود نگرانی مادرش، صحنه را ترک نکرده و پس از حمله رژیم صهیونستی به همکارانش، انگیزه و قوت بیشتری پیدا کرده است تا در خط مقدم به مبارزه بپردازد. او در این مدت صحنههای تلخ زیادی را دیده است، ولی لحظه شهادت همکارانش، آن هم درست در مقابل چشمانش، یکی از سخت ترین لحظات زندگی اش بود. نیک بخت وقتی 16 سالش بود، بعد از دیدن یک کلیپ در تلویزیون، تصمیم گرفت، دورههای هلال احمر را بگذارند و حالا 17 سال است که داوطلبانه در این جمعیت خدمت میکند. حسین نیکبخت، در این چند روز، درست از روز جمعه ساعت هشت صبح در منطقه جنگی حضور یافت. حسین نیک بخت در گفتگو با ما روایتی از این روزهای عجیب دارد و میگوید: «من از صبح جمعه تا همین الان که نه روز از حمله رژیم صهیونیستی میگذرد، پای کار هستم و در کنار مردم مانده ام. در این چند روز به چند منطقه آوار رفتیم و صحنههای زیادی را دیدیم. ولی تلخ ترین صحنه، لحظه ای بود که دو نفر از دوستانم در مقابل چشمانم، شهید شدند. آن روز یعنی روز دوشنبه ما از پایگاه آزاد راه تهران شمال، به منطقه چیتگر، اعزام شدیم. با آمبولانس و ست نجات به سمت منطقه حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم، متوجه شدیم یک پهباد، بالای سر ما می چرخد، وقتی برای رسیدگی به دو زخمی و تخلیه منطقه، وارد آنجا شدیم، آمبولانس ما را در شش متری خودم زدند. دوست و رفیقم مجتبی ملکی به شهادت رسید. بلافاصله بعد از حمله پهبادی، حمله دوم شروع شد. یکی از دوستانم از منطقه 22 نیز به شهادت رسید. درواقع حمله اول که آغاز شد و ما به محل رسیدیم، حدودا، یک ربع تا بیست دقیقه بعد، دوباره با پهباد حمله کردند. در آن حمله آمبولانس را زدند و نیم ساعت بعد از آن هم حمله بعدی آغاز شد. همانجا اعلام کردند که دومین نفر از امدادگران ما هم به شهادت رسیده است. مجتبی در سه چهار متری آمبولانس قرار داشت که به شهادت رسید. من آن لحظه داشتم ست نجات را برای رسیدگی به زخمیان به طبقات بالا میبردم که ناگهان جلوی چشمانم سیاه شد و با موج انفجار برگشتیم پایین. در آن لحظه فقط به مجتبی فکر میکردم. می خواستم بروم و او را ببینیم، اما اجازه ندادند. صحنه وحشتناکی بود.»
انگیزه ای برای ادامه راه
این اتفاق نه تنها حسین را از خدمت در مناطق جنگی، منصرف کرد، بلکه به او انگیزه بیشتری هم داد، تا بتواند تا آخرین لحظه کنار مردم بی دفاع وطنش باشد و از آنها در مقابل حملات وحشیانه رژیم صهونیستی، دفاع کند: «وقتی رفقایم را از دست دادم، بیشتر انگیزه شد که بمانیم. هیچمکس نرفته و حتی نفراتمان بیشتر شده و تعدادمان افزایش یافته است. امدادگران بیشتری بعد از شهدای هلال احمر، به ما اضافه شدند. ما تا آخرین لحظه جنگ پای کار هستیم. تا به امروز خودم آسیبی ندیده ام. فقط یکی از رفقایم که با مجتبی بود، از ناحیه گوش آسیب دید. در این مدت صحنههای تلخ زیادی را دیدیم. در یک حادثه در شهران، وقتی انفجار مهیبی رخ داد و به آنجا رفتیم، رعب و وحشت مردم با تمام بحرانها فرق داشت. همه داشتند فرار میکردند. تا صبح آنجا بودیم. اتفاقا مجتبی هم بود، با هم در منطقه کار کردیم و سعی کردیم به مردم آرامش دهیم. در یک حادثه دیگر هم بعد از یک حمله به منطقه اعزام شدیم. داخل ساختمان، در حال کار کردن بودیم که دوباره منفجر شد و باز هم، همه چی سیاه شد. چون طبقه منفی بودیم، موشک دوم که پرتاب شد، خاک همه جا را فرا گرفت. یکی از بچهها زخمیشد. ساختمان بغل را زده بودند. هیچ کجا را نمی دیدیم. همدیگر را صدا می زدیم تا مطمئن شویم، حال همه خوب است.»
مردم را تنها نمیگذاریم
این امدادگر، در صحنههای بحرانی زیادی شرکت کرده است. صحنههای تلخ زیادی دیده است، ولی در این چند روز همه چیز متفاوت تر است: «بحرانهای دیگر، همگی حادثه و بلایای طبیعی بودند. ولی این موضوع کاملا متفاوت است. شرایط با بقیه بحرانها فرق میکند. تا قبل از شهادت همکارانمان، استرس داشتیم ولی بعد از شهادت قدرت ما چند برابر شد، بچهها برای رفتن به ماموریت با یکدیگر رقابت دارند و بعد از اعلام هر حادثه، بلافاصله سوار خودرو میشوند و می روند برای انجام کار. دیگر هیچ ترسی نداریم و همیشه در صحنه هستیم. از همان روز اول، من خانواده ام را به شهرستان فرستادم و مرتب با هم در تماس هستیم. به مادرم گفتم من هیچ فرقی با این همه جوان، ندارم. خون من رنگی تر نیست. آنها را توجیه کردم که باید در صحنه باشم. خانواده ام قبول کردند، ولی به خاطر من به خانه برگشتند. مادرم مرتب استرس دارد، که البته طبیعی است. پدرم جانباز است و شرایط جنگ را می داند و از وضعیت اطلاع دارد. برای همین استرسش بیشتر است. ولی من نمیتوانم مردم را تنها بگذارم. در این مدت حال روحی مردم، بیشتر اذیتم میکند.»
آخرین عکس یادگاری
این نجاتگر از وضعیت روحی خانواده شهید امدادگر میگوید: «خانواده مجتبی، واقعا خانواده مظلومی هستند. وقتی آنها را دیدیم، سعی کردیم، حمایت روانی کنیم. مجتبی واقعا آدم بسیار پاک و عجیبی بود. همیشه در پایگاه، وقتی شیفت بودیم و با همکارانم ساعت سه صبح می رفتیم که قدم بزنیم، می دیدیم، مجتبی به جای اینکه خواب باشد، دارد نماز می خواند. آن روز شهادتش هم، نماز ظهر خواند. یکم با هم شوخی کردیم و ناهار خوردیم. عکس یادگاری گرفتیم. فیلم گرفتیم. وقتی آن حادثه اعلام شد، اسم من، در بین آنها بود که با خودروی آمبولانس بروم. مجتبی، خودش اسم مرا دوبار خط زد و گفت تو با ست نجات بیا. به من لبخند زد و گفت و با ست نجات بیا که بتوانی کار بهتری انجام دهی. بعد از آن دیگر او را ندیدم. پدر مجتبی روحانی است و خیلی قوی و محکم و استوار بود. حتی وقتی با ما صحبت کرد، گفت من سه پسر دیگر دارم و در راه وطن می دهم. با توجه به این شرایطی که پیش آمد با بچهها حرف زدیم که تا زمان جنگ پایگاه را ترک کنیم و آماده باشیم و درکنار مردم بمانیم. در این مدت به یکدیگر دلگرمی می دهیم. من خودم از همان اول خیلی دوست داشتم، برای کمک به مردم، خدمت کنم. حس انسان دوستانه است که باعث میشود در این شرایط بمانیم. دیگر این را می دانیم که هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد. برای همین وقتی به ماموریت می رویم، همدیگر را بغل میکنیم و با یکدیگر خداحافظی میکنیم./سیما فراهانی