از پانسمان تا ضریح / وقتی خدمت در هلالاحمر از درمان یک زخم فراتر میرود
بغض در نگاه و صدایشان پیدا بود. هنگام خدمت به این زائر کوچک بیمار، نمیتوانستند جلوی خودشان را بگیرند. پسر ۱۸ سالهای که هر سال به امید اینکه بتواند زیارت کند، به کربلا میرود، اما بیماری پروانهای رمقی برایش باقی نمیگذارد تا دستش به ضریح برسد. حالا او مثل هر سال، کنار سرخ و سپیدپوشان هلالاحمر نشسته و پانسمانش را عوض میکند. هلالاحمریها کار خاصی نمیتوانند برایش انجام دهند، تا اینکه در نهایت تصمیم میگیرند حداقل او را به آرزویش برسانند. امدادگران ابوالفضل را با هر سختی که بود به ضریح رساندند تا کاری، هرچند کوچک، برای او انجام دهند. تماشای این زائر ۱۸ ساله، وقتی دستش به ضریح رسید و به سختی ایستاد تا بتواند دعا کند، برای امدادگران صحنهای بسیار زیبا و فراموشنشدنی بود.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ ابوالفضل از کرمان آمده بود. با هجده سال سن و بدنی که بیماری پروانهای آن را شبیه بدن کودکی سهساله نگه داشته است. پوستش با کوچکترین تماس درد میگیرد و زخمهایش هر روز شکل تازهای از رنج و صبوری را نشان میدهند. او سالهاست با یک آرزو، در ایام محرم و اربعین راهی کربلا میشود. امسال هم مثل سالهای گذشته، مهمان درمانگاه هلالاحمر شد. پزشکان و نجاتگران، آرام و با دقت پانسمان زخمهایش را عوض کردند. هر حرکت دست آنها حسابشده بود. چون میدانستند کوچکترین بیاحتیاطی ممکن است درد بیشتری به او وارد کند. وقتی پانسمان تمام شد، امدادگران نتوانستند او را تنها بگذارند. دستش را گرفتند، ویلچر آماده کردند و همراهش شدند، تا او را به جایی برسانند که سالها برای رسیدن به آن، درد را تحمل کرده بود.
شاید برای خیلیها زیارت، مسیری چند دقیقهای باشد، اما برای ابوالفضل سفری بود از درد تا امید، از زخم تا آرامش و از اشک تا لبخند. او به زیارت رفت، اما در آن روز، امدادگران هلالاحمر هم در کنار او معنای تازهای از خدمت و انساندوستی را تجربه کردند.
وقتی خدمت به زائران به یک خاطره ماندگار تبدیل شد
هاشم رجبی، نجاتگر جمعیت هلالاحمر از شهرستان بجنورد در استان خراسان شمالی است. او پانزده سال است که لباس هلالاحمر را بر تن دارد و در عملیاتهای مختلف، از برف و کولاک و سیل گرفته تا زلزله و آبگرفتگی، به مردم کمک کرده است. حضور در کربلا برای امدادرسانی، نخستین تجربه او در چنین سفری است: «بیشتر عملیاتهایی که در شهر خودمان داشتیم، مربوط به برف و کولاک، سیل، آبگرفتگی و زلزله بود. خارج از استان هم دو بار برای امدادرسانی به سیل سیستان و بلوچستان اعزام شدم. در جنگ رمضان هم چهارده روز در تهران مشغول امدادرسانی به هموطنان بودم. این بار دوست داشتم به کربلا بیایم و برای زائران اباعبداللهالحسین (ع) خدمت کنم. تا آن زمان چنین تجربهای نداشتم و میخواستم بدانم این خدمت در یک کشور دیگر چه حسی دارد. از روزی که به اینجا آمدیم، با زائران مختلفی روبهرو شدیم. بعضی از کشورهای دیگر آمده بودند، بعضی هموطنان خودمان بودند و بعضی هم از شهر و استان خودمان. برایم جالب بود که زائران وقتی از درمانگاه بیرون میرفتند، از بچههای هلالاحمر تشکر میکردند. میگفتند شما در یک کشور دیگر، از جان و دل برای مردم وقت میگذارید و خدمات رایگان ارائه میکنید. همین تشکرها و محبتها خستگی را از تن آدم بیرون میآورد.»
صحنهای شیرین و لذت بخش
درمانگاه هلالاحمر برای ابوالفضل فقط جایی برای تعویض پانسمان نبود. آنجا چند امدادگر و پزشک، برای لحظاتی کنار بیماری ایستادند که سالها با درد زندگی کرده و هر بار برای رسیدن به زیارت، رنج زیادی را تحمل کرده است: «خدا را شکر، تا امروز حادثه خیلی خاصی نداشتیم که باعث ناراحتیمان شود. اما یکی از تلخترین و در عین حال شیرینترین خاطرات این چند روز، مربوط به ابوالفضل بود. او بیماری پروانهای دارد. تا آن روز نتوانسته بود به زیارت برود. با اینکه هر سال به کربلا میآمد، شرایط جسمیاش اجازه نمیداد به حرم و ضریح برسد. ما این فرصت را پیدا کردیم که همراهیاش کنیم. چند نفر از بچههای هلالاحمر او را با ویلچر به زیارت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بردیم. وقتی به حرم رسیدیم، او ضریح را دید و توانست نزدیک شود. آن لحظه برای همه ما خیلی خاص بود. او با سختی از جای خود بلند شد و ایستاد. دستش را به سمت ضریح برد و دعا کرد. دیدن آن صحنه برای ما بسیار شیرین بود، چون میدانستیم ابوالفضل برای رسیدن به همین لحظه چقدر درد کشیده است.»
خاطرات دیگر در اربعین
هاشم رجبی از خاطرات دیگرش در عملیات اربعین میگوید: «در این چند روز، خاطرات دیگری هم داشتیم. یک خانم در صحن حضرت علی زمین خورده بود. به دلیل ازدحام، او را به بیمارستان امام علی برده بودند و بعد به نزدیکترین درمانگاه، یعنی درمانگاه ما، منتقل کردند. آن خانم تنها به زیارت آمده بود و کسی را همراه خود نداشت. ما کارهای درمانیاش را انجام دادیم، یک عصا در اختیارش گذاشتیم و بعد او را به اتوبوسهای مهران رساندیم تا از آنجا به شهرش برگردد. بعد از این تجربه، با خودم فکر کردم که اگر سال بعد هم هلالاحمر نیرو خواست، من هستم. لازم نیست دنبال فرد دیگری بگردند. دوست دارم دوباره بیایم و به زائران هموطنم خدمت کنم. دلیلش هم این است که وقتی بعد از کمک، لبخند رضایت مردم را میبینم، خوشحال میشوم. هدفمان این است که هر کاری از دستمان برمیآید برای زائران انجام دهیم. من قبلا برای زیارت به عراق آمده بودم، اما این اولین بار است که برای خدمت به هموطنانم در یک کشور دیگر آمدهام. این تجربه برایم ارزش زیادی دارد. وقتی میبینم یک نفر با حال بهتر از درمانگاه خارج میشود، حس میکنم حضورم در اینجا بیدلیل نبوده است.»
مردی که درد ابوالفضل را از نزدیک دید
مراد فولادی، دیگر نجاتگر اعزامی هلالاحمر از شهرستان بجنورد است. او در شیفت کاری خود با ابوالفضل روبهرو شد. بیماری که ظاهرش، با وجود هجده سال سن، بیشتر به کودکی خردسال شباهت داشت. دیدن زخمهای بدن و درد همیشگی او، امدادگر را برای لحظاتی از ادامه کار بازداشت: «امروز در شیفت بودیم که ابوالفضل را دیدیم. ظاهرش شبیه یک بچه سهساله بود، اما هجده سال سن داشت. بیماری پروانهای بدنش را خیلی ضعیف کرده بود. زخم روی سر، صورت، دستها و قسمتهای مختلف بدنش بود. با اینکه چند بار پانسمانش را عوض کرده بودند، باز هم درد داشت. وقتی به یک جوان هجدهساله نگاه میکنید، انتظار دارید قد و هیکل یک جوان را ببینید؛ اما بیماری باعث شده بود ابوالفضل خیلی کوچکتر از سن واقعیاش به نظر برسد. این تفاوت، برای ما بسیار دردناک بود. از طرفی زخمهای زیادی داشت و از طرف دیگر، نمیتوانست مثل بقیه غذا بخورد. حتی آب را هم با نی به او میدادند. ما تلاش کردیم با پانسمان و مراقبت، کمی از دردش کم کنیم، اما واقعیت این است که برای چنین بیماری، همیشه کاری که از دست امدادگر برمیآید، کافی نیست. گاهی آدم دلش میخواهد بیشتر کمک کند، اما امکانات و شرایط اجازه نمیدهد. همانجا بود که به ذهنمان رسید دستکم کاری کنیم که به زیارت برود.»
آرزویی که محقق شد
ابوالفضل تا آن زمان نتوانسته بود زیارت حضرت امیرالمؤمنین (ع) را از نزدیک انجام دهد. بیماریاش اجازه نمیداد بهراحتی جابهجا شود. اما امدادگران این امکان را برای او بوجود آوردند: «لباس امدادی پوشیده بودیم و خادمان حرم با ما همکاری کردند. با دو نفر از همکاران، او را با ویلچر به سمت حرم بردیم. وقتی ابوالفضل ضریح امام علی (ع) را دید، اتفاقی افتاد که من هیچوقت فراموش نمیکنم. با آن همه درد و ضعف، ناخودآگاه از جای خود بلند شد و ایستاد. شاید ایستادنش برای دیگران چند ثانیه بیشتر نبود، اما برای ما خیلی معنا داشت. او با همان بدن خسته و زخمی، دستش را به سمت ضریح برد و دعا کرد که خدا شفایش بدهد. آن لحظه برای من بسیار زیبا بود. احساس کردم تمام سختیهای کار، خستگی شیفت و همه نگرانیها ارزشش را داشت. ما نتوانستیم بیماری او را درمان کنیم، اما توانستیم او را به آرزویی برسانیم که سالها در دلش داشت.»
پزشکی که دوست دارد به سراغ نیازمندان برود
امیر فرحپور هم پزشک عمومی و از نیروهای هلالاحمر استان خراسان شمالی است. او متولد سراب است و در شیروان زندگی میکند. از سال ۱۴۰۰ با جمعیت هلالاحمر همکاری دارد و این نخستین حضورش در مراسم اربعین است: «از هشتسالگی عاشق لباس هلالاحمر بودم. از همان بچگی هم در بازیهایم دوست داشتم نقش پزشک را بازی کنم. وقتی وارد رشته پزشکی شدم، به فعالیت در گروههایی مثل پزشکان بدون مرز هم علاقه داشتم. هلالاحمر برای من فقط یک سازمان نیست. جمعیتی است که آدم میتواند داوطلبانه در آن خدمت کند. زمانی که دانشجو بودم، در تبریز و در بیمارستان امام رضا (ع) حدود ده ماه به صورت داوطلبانه فعالیت کردم. دلیلش هم این بود که مردم معمولا با نیروهای امدادی و درمانی رفتار خوبی دارند و انرژی مثبتی به آدم میدهند. کربلا جایی است که زائران زیادی به کمک و خدمات درمانی نیاز دارند. به همین دلیل دوست داشتم اینجا باشم. همسرم هم پزشک است و در درمانگاه هلالاحمر فعالیت میکند، اما نتوانستیم با هم به اربعین بیاییم.»
تشکر با پخت غذا
خدمت با لباس هلالاحمر، خاطرات زیادی را برای امیر فرحپور رقم زده است. خاطراتی که هرکدام برای فرحپور دنیایی متفاوت را به تصویر کشیده است: «یکی از خاطرات خوبم مربوط به یک خانم مسن بود. او برای درمان به درمانگاه ما آمد، اما پول ویزیت و دارو نداشت. با همکاران هماهنگ کردیم، دارویش را تهیه کردیم و حالش بهتر شد. حدود یک ماه بعد، آن خانم دوباره به درمانگاه آمد. برای من غذا پخته بود و خیلی دنبال من میگشت تا آن را به دستم برساند. وقتی مرا پیدا کرد و غذا را داد، حس خیلی خوبی داشتم. من اینجا غریب هستم و غیر از خانواده خودم، آشنای دیگری ندارم. برای یک لحظه احساس کردم آن خانم مثل مادرم است. اینکه یک بیمار بعد از یک ماه هنوز به یاد پزشک و امدادگری باشد که به او کمک کرده، واقعا لذتبخش است. خاطرههای سخت هم در کار ما وجود دارد. گاهی بیماری که درد دارد یا عصبی است، ممکن است رفتار تندی داشته باشد و حتی به نیروهای درمانی آسیب بزند. اما بیشتر زائران با عشق امام حسین آمدهاند و همین عشق باعث میشود سختیها را راحتتر تحمل کنیم.»
چند قدم تا رسیدن به آرزو
آن روز، ابوالفضل فقط یک بیمار نبود، زائری بود که به آرزویش رسید. امدادگران هم فقط پانسمانش نکردند. دستش را گرفتند، همراهش شدند و نشان دادند که خدمت در هلالاحمر گاهی از درمان یک زخم فراتر میرود. گاهی کافی است کسی را در مسیر سخت زندگیاش تنها نگذاری و کمک کنی تا چند قدم بیشتر به امید نزدیک شود: «یکی از صحنههای سختی که دیدم، مربوط به ابوالفضل بود. ما فقط میتوانستیم پانسمانش کنیم و مراقبتهای اولیه را انجام دهیم. دستهایش هم از ابتدا به شکل طبیعی رشد نکرده بود. این صحنه واقعا دردناک بود. مخصوصا وقتی میدیدی بیمار درد میکشد و توان درمان کامل او را نداری. گاهی سختترین بخش کار این است که آدم نتواند بیشتر از این کمک کند. دست و بال پزشک و امدادگر بسته میشود. با این حال، اگر بتوانیم حتی یک پانسمان درست انجام دهیم، درد بیماری را کمی آرام کنیم یا او را به جایی که آرزو دارد ببریم، برایمان ارزشمند است. من دوست ندارم فقط در جایی بنشینم و منتظر بمانم تا بیماری به سراغم بیاید. دوست دارم خودم به سمت کسانی بروم که نیاز دارند. اگر حادثهای اتفاق افتاده، دوست دارم خودم را به محل برسانم و بالای سر مردم باشم. فکر میکنم بخش مهمی از کار هلالاحمر همین است. مردم برای زیارت میآیند و شاید فکر نکنند اینجا پزشک، داروخانه یا درمانگاه وجود دارد. ما آمدهایم تا اگر مشکلی برایشان پیش آمد، به دردشان بخوریم. همین حس مفید بودن، دلیل اصلی حضور من در هلالاحمر است.»
سفری که خود پسر میخواهد
پدر ابوالفضل در تمام این سالها همراه اصلی پسرش بوده است. سفر از کرمان تا کربلا برای او آسان نیست. اما خواسته ابوالفضل هر سال تکرار میشود. پدر هم با وجود همه دشواریها، تلاش میکند این خواسته را برآورده کند. پدر ابوالفضل در این باره میگوید: «ما برای درمان و پانسمان به درمانگاه هلالاحمر آمدیم. وضعیت پانسمانش باید بررسی میشد و نیاز داشت زخمهایش را تعویض کنند. از کار بچههای هلالاحمر راضی هستیم. با دقت و حوصله کار کردند و کمک زیادی به ما کردند. ابوالفضل خودش دوست دارد به کربلا بیاید. هر سال میگوید: “من را کربلا ببرید.” ما هم او را میآوریم. امسال سومین سالی است که همراهش به کربلا آمدهایم. سفر برای ما آسان نیست، اما وقتی خودش اینقدر علاقه دارد، نمیتوانیم او را از این آرزو محروم کنیم. با بیماریای که دارد، مسیر و جابهجایی خیلی سخت است. مراقبت از او همیشه دشوار است و باید حواسمان باشد هنگام حرکت یا تعویض پانسمان، بدنش آسیب نبیند. با این حال، خودش اصرار دارد که بیاید و زیارت کند. بچههای هلالاحمر خیلی به ما کمک کردند. پانسمانش را انجام دادند و بعد هم او را به زیارت بردند. خودشان همراهش شدند تا بتواند به حرم برود و ضریح را ببیند. ما از آنها تشکر میکنیم. دستشان درد نکند. ابوالفضل وقتی برگشت، حالش خوب بود و از اینکه توانسته بود زیارت کند، خوشحال بود.»
/ صفورا پورپیلهور - سیما فراهانی
نظر دهید