logo

سه شنبه 10 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/06/09 - 09:11
  • تعداد بازدید : 76
  • تعداد بازدیدکننده : 71
  • زمان مطالعه : 11 دقیقه
روایت خبرنگاران و عکاسانی که امسال در مراسم حضور داشتند

قاب دلدادگی

برای هر خبرنگار و عکاسی که در زمان اربعین به عراق رفته است، یک حس و حالی در جریان است. گاهی یک عکس، گاهی روایت یک اتفاق و بعضی وقت ها هم یک حس جاری در کربلا و نجف، مورد توجه است. در ادامه 4 نفر از عکاسان و خبرنگارانی که امسال در مراسم اربعین حضور داشتند، از یک قاب، یک روایت یا یک حس می گویند. .

بهنام2

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ این روایت در شماره مجله پیام هلال 511 منتشر شده است:

 

 یک قاب و ۱۰۰ قاب

بهنام رضازاده- عکاس | در عراق و اربعین، دوربین را هر کجا بچرخانی، یک تصویر هست و پشت هر تصویر ،کلی قصه؛ شاید باور نکنید. آنجا کافی است چند ثانیه بایستی و نگاه کنی. مردی که کنار جاده، خسته اما آرام، برای زائرها آب می ریزد. پیرزنی که تمام دارایی اش را در یک سینی کوچک گذاشته و با اصرار تعارف می کند. کودکی که هنوز نمی داند اربعین چیســت ، اما یاد گرفته دستمال خنک روی صورت زائر بگذارد. جوانی که از صبح تا شــب کاری جز خدمت نمی کند و شاید حتی اسم کسانی را که به آنها کمک کرده، نداند. هر کدام از این آدم ها یک قاب اند؛ اما نه یک قاب ساده. پشت صورت هرکدام، سال ها زندگی، خاطره، رنج، ایمان، دلتنگی و امید ایســتاده است. در اربعین، عکاس و فیلمبردار فقط با یک رویداد روبه رو نیست. با شهری مواجه است که موقتاً ســاخته شده؛ شهری از آدم ها، جاده ها، موکب ها، پرچم ها، کفش های خاک آلود، استکان های چای و ًدست هایی که مدام چیزی به دیگری می بخشــند. اینجا حتی سکوت هم تصویر دارد. کافی است دوربین را پایین بیاوری و به کفش ها نگاه کنی؛ هزاران مسیر را می بینی. به دست ها نگاه کنی، مفهوم بخشش را می بینی. به چهره ها نگاه کنی، خســتگی و امید را همزمان می بینی. شاید راز اربعین همین باشد؛ اینکه هیچ تصویری فقط یک تصویر نیســت. هر قاب، یک در اســت به قصه ای که اگر کمی صبر کنی، اگر فقط ثبت نکنی و واقعا نگاه کنی، خودش را به تو نشان می دهد. برای همین است که در عراق، گاهی سخت ترین کار یک عکاس، یک تصویربردار، پیدا کردن تصویر نیست؛ انتخاب نکردن از میان این همه قصه است. برای منی که ۱۰ سال است دوربین به دســت، با هلال احمر می روم اربعین، این قصه هر سال شکل تازه ای پیدا می کند. ده سال است که در میان همین جاده هــا راه می روم، از کنار موکب ها عبور می کنم، در گرمای عراق دنبال یک قاب می گردم و گاهی درست در لحظه ای که فکر می کنم دیگر چیزی برای دیدن نمانده، تصویری مقابلم ظاهر می شود که همه چیز را دوباره از اول تعریف می کند. در این سال ها فهمیده ام اربعین فقط آن چیزی نیست که از دور می بینیم؛ پرچم ها، جمعیت، پیاده روی و موکب ها. اربعین در جزئیات پنهان شده است. در دســت امدادگری که ساعت هاست خسته است اما هنوز ایستاده. در چشمان زائری که از شدت خستگی فقط چند ثانیه روی صندلی موکب خوابش برده. در پیرمردی که با زانوهای دردناک راه می رود اما حاضر نیس تمسیر را نیمه کاره بگذارد. در کودکی که کنار مادرش خوابیده و صدای جمعیت برایش تبدیل به لالایی شــده است. و شاید برای همین است که بعد از ۱۰ سال، هنوز دوربین برای من وسیله ثبت کردن نیست؛ وسیله دیدن اســت. دوربین کمکم کرده بفهمم بعضی لحظه ها اگر ثبت نشوند، از حافظه جمعی ما پاک می شوند. یک نگاه، یک دست، یک لبخند، یک امدادرسانی یا حتی چند ثانیه سکوت در میان آن همه هیاهو. من در این ۱۰ سال، اربعین را فقط از پشت ویوفایندر دوربینم ندیده ام؛ بخشی از آن را زندگی کرده ام. گاهی خسته، گاهی گرسنه، گاهی زیر آفتاب، گاهی میان گرد و خاک؛ اما همیشه با این حس که شاید همین قاب بعدی، تصویری باشد که سال ها بعد وقتی به آن نگاه می کنم، دوباره صدای جاده، بوی چای، گرمای هوا و قدم های آدم هایی را بشنوم که برای یک مقصد مشترک راه افتاده بودند. شاید کار دوربین همین باشد؛ نگه داشتن چیزی که زمان، بی رحمانه از کنار آن عبور می کند، مثل یک امدادگر نگران سلامت زائری بودن که نکند از دیدار دلبر باز بماند.

پروانه ای که به کربلا رسید

صفورا پورپیله ور- خبرنگار| از کرمان آمده بود، با هجده سال سن و پیکری که بیماری پروانه ای، آن را شبیه کودکی ســه ساله نگه داشته است؛ پوســتی که با کوچک ترین لمس، رنج را فریاد می زند و زخــمی که هر روز، روایــت تازه ای از صبوری می نویسد. او با یک آرزو که سال هاست هر محرم و هــر اربعین، آن را به پدرش می گوید راهی مسیر عشــق شده اســت: «بابا... منو ببر پیش امام حسیــن(ع).» امروز، ابوالفضل مهمان درمانگاه هلال احمر بود. پزشــکان و نجاتگران، آرام و بــا نهایت دقت، پانســمان زخم هایش را تعویض کردند؛ زخم هایی که هر کدام، صبر را معنا می کرد. سکوت درمانگاه، گاهی با بغضی شکسته می شد و نگاه هایی که از شدت تأثر، خیس اشک بود. پانسمان تمام شد، دل هایشان طاقت نیاورد. او را تنهــا بدرقه نکردند؛ دســتش را گرفتند، همراهش شدند و خودشان ابوالفضل را به زیارت بردند؛ به همان جایی که هر سال برای رسیدن به آن، درد را با تمام وجودش به جان می خرد. شاید برای خیلی ها، زیــارت، یک مسیر چند دقیقه ای باشد؛ اما برای ابوالفضل، سفری بود از درد تا امید؛ از زخم تا آرامش؛ از اشــک تا لبخندی که ارزش تمام خستگی های راه را داشت. امروز، ابوالفضل به زیــارت رفت؛ اما حقیقت این اســت که این دل های خسته ما بود که در کنار او، دوباره معنای عشق، خدمت و کرامت انسان را زیارت کرد. 

خانواده‌ای به بزرگی 20 میلیون نفر

رضا آب شیرین- خبرنگار و عکاس| من زیارت اولی ام. هنوز هم وقتی به این چند رو زفکر می کنم، باورم نمی شــود که قسمت شد در نجف اشرف باشم. همه چیز از همان لحظه ای شروع شد که دکتر مرادی پور، مســئول مرکز کنترل و هماهنگی عملیات قرارگاه برون مرزی اربعین گفت: «اســمت برای خدمت در مرکز عملیات اضطراری برون مرزی در نجف اشــرف درآمده.» همان لحظه قلبم تندتر زد. نمی دانستم باید بخندم یا اشک بریزم. هم خوشحال بودم، هم استرس داشتم. مدام با خودم می گفتم نکند اتفاقی بیفتد، نکند قسمت نباشــد، نکند از این توفیق بزرگ خدمت و زیارت جا بمانم. هــر روز تا قبل از حرکت، هزار جور فکر از ذهنم می گذشــت؛ اما ته دلم فقط یک دعا بــود: «خدایا، اگر دعوتم کردی، خودت هــم راهش را هموار کن.» و خــدا هم مهربانی اش را تمام کرد. همه چیز آن طور که باید پیش رفت و بالاخره راهی نجف شــدیم. وقتی وارد این شهر شدم، حس عجیبی داشتم؛ حسی که تا قبل از آن هیچ وقت تجربه نکرده بودم؛ اما اوج همه این احساسات، لحظه ای بود که برای اولین بار چشــمم به گنبد طلایی مولایم، امیرالمؤمنین (ع) افتاد. آن لحظه انگار دنیا برای چند ثانیه ایســتاد. فقط نگاه می کردم... اشک بی اختیار روی صورتم می آمد. سال ها اسم نجف را شــنیده بودم، عکس حرم را دیده بودم، اما هیچ تصویری نمی توانست حال آن لحظه را برایم توصیف کند. احساس می کردم سال هاست آنجا را می شناسم، انگار سال هاست دلم در این حرم جا مانده بود و حالا تازه آمده بودم دنبالش. عجیب تر خانواده ای به بزرگی 2۰ میلیون نفر از همه این بود که با وجود اینکه اولین بــار بود به نجف می رفتم، اصلاً حس غریبی نداشتم. انگار این شــهر برایم ناآشنا نبود. کوچه هایش، هوایش، صدای اذانش، نگاه مردمش... همه برایم حس خانه را داشت. آنجا آدم احساس غربت نمی کرد؛ احساس می کرد به جایی برگشــته که همیشــه متعلق به آن بوده است. هر طرف را که نگاه می کردم، فقط عشــق می دیدم. موکب هایی که شبانه روز بدون هیچ چشم داشتی در حال خدمت بودند. کودک، نوجوان، جوان، پیرمرد، پیرزن... همه کنار هم فقط برای اینکه حال زائر امام حسین (ع) خوب باشد. هیچ کس دنبال دیده شدن نبود، هیچ کس توقعی نداشــت. فقط لبخند می زدند و خدمت می کردند. گاهی با خودم فکر می کنم چه چیزی دل این همه آدم را این طور به هم نزدیک کرده اســت؟ انگار یک رشــته نامرئی همه را به هم وصل کرده؛ رشته ای از عشق اهل بیت (ع). آنجا اگر کسی خسته بود، یکی دیگر دستش را می گرفت. اگر کسی تشنه بود، قبل از اینکه چیزی بگوید، برایــش آب می آورند. اگر کسی راه را نمی دانســت، چند نفر با لبخند راهنمایی اش می کردند. انگار همه با هم یک خانواده بودند.

انتظاری که پایان یافت

مهران سلیمی- عکاس و خبرنگار| ساعت ها از ظهر گذشته بود. آفتاب داغ نجف هنوز بر خیابان های مملو از زائر می تابید و مرکز کنترل و هماهنگی عملیات اضطــراری (EOC) لحظــه ای آرام نداشــت. تلفن ها یکی پس از دیگری زنگ می خورد، صدای بی سیم ها در هم می پیچید، نقشه ها و گزارش ها روی میزها جابه جا می شد و هر تمــاس، خبری تازه از گوشــه ای از مسیر اربعین داشت. هر کس مشغول انجام مأموریتی بود؛ مأموریتی که شــاید برای دیگران تنها یک تماس یا یک گزارش باشد، اما برای کسی در آن سوی خط، تمام دنیا محسوب می شد. در میان آن همه رفت وآمد، ناگهان درِ مرکز باز شد. مادری با قدم هایی آرام اما لرزان، وارد شــد. چهره اش رنگ نداشــت، چشمانش از ساعت ها گریه سرخ شده و انگار تمام توانش را برای ایستادن جمع کرده بود. نفسش به ســختی بالا می آمد. نگاهش میان چهــره نیروهای عملیات می چرخیــد؛ نگاهی که فقط یک خواهــش در آن موج می زد... «کمکم کنید.» با صدایی که از بغض می لرزید گفت: «دخترم... بیست وســه سالشه... از صبح پیداش نکردم...» همین چند کلمه کافی بود تا ســکوتی سنگین فضای اتاق را فرا گیرد. صدای تلفن ها هنوز شنیده می شد، اما انگار برای چند لحظه هیچ کس صدای دیگری را نمی شــنید. مادر با دستانی که از شدت اضطراب می لرزید، عکس دخترش را از کیفش بیرون آورد؛ اشــک هایش بی اختیار روی گونه هایش جاری شد. زیر لب دعا می خواند، گاهی نام دخترش را زمزمه می کرد و گاهی با نگاهی که میان امید و ناامیدی سرگردان بود، به نیروهای عملیات چشم می دوخت. از همان لحظه، جست وجو شروع شد. تماس های پیاپی با قرارگاه هــا، درمانگاه ها، موکب ها و تیم های میدانی یکی پس از دیگری برقرار شد. مشــخصات دختر به تمام بخش های مرتبط اعلام شد و پیگیری ها لحظه ای متوقف نشد. در میان آن جمعیت میلیونی، پیدا کردن یک نفر کار ساده ای نبود؛ اما هیچ کس حاضر نبود امید را کنار بگذارد. زمان به کندی می گذشت. برای نیروهای مرکز، هر دقیقه یعنی پیگیری یک سرنخ دیگر؛ اما برای آن مادر، هر دقیقه شبیه ساعتی طولانی بود. گاهی روی صندلی می نشست، اما تاب نمی آورد و دوباره بلند می شــد. گاهی تسبیحش را میان انگشــتانش می چرخاند و زیر لب می گفت: «یــا امیرالمؤمنین... فقط دخترم را ســالم برگردان.» هر بار که تلفنی زنگ می خورد، بی اختیار سرش را بالا می آورد. هر بار که یکی از نیروها گوشی را برمی داشت، نگاهش پر از انتظار می شد. با صدایی آرام و شکسته فقط یک ســؤال را تکرار می کرد: «خبری نشــده؟» ســاعت ها گذشــت... کمتر از دوازده ساعت بعد، صدای زنگ تلفنی سکوت اتاق را شکســت. یکی از نیروها پاسخ داد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما همان چند ثانیه برای همه به اندازه یک عمر گذشت. لبخند آرامی روی چهره اش نشست. دختر پیدا شده بود... همان یک جمله کافی بود تا اشــک از چشمان مادر جاری شود. این بار اشک ها رنگ دیگری داشتند. دستانش را رو به آسمان بلند کرد، چند بار خدا را شکر گفت و بی اختیار به گریه افتاد؛ گریه ای که دیگر از درماندگی نبود، از سبک شدن دلش بود. لحظاتی بعد، مادر خود را به محل ملاقات رســاند. وقتی دخترش را دید، چند قدم بیشتر تا او فاصله نداشــت؛ اما انگار تمام آن ساعت های تلخ را در همان چند قدم طی کرد. دختر را در آغوش کشید، محکم تر از همیشه. هیچ کدام چیزی نمی گفتند. فقط اشک می ریختند. اشک هایی که هزاران حرف ناگفته را در خود داشت؛ اشک دلتنگی، اشک شکر، اشک آرامشی که دوباره به قلبشان بازگشته بود. دیدن آن صحنه، دل همه حاضران را لرزاند. نیروهایی که ساعت ها، بی وقفه پیگیر این پرونده بودند، لبخند زدند؛ لبخندی از جنس رضایت، از جنس احساس اینکه خستگی یک روز پرالتهاب، ارزشش را داشت. 

 

برای مشاهده پیام هلال 511، به این لینک، مراجعه کنید.

511_3.pdf

  • گروه خبری : اخبار ستادی,روایت خدمت
  • کد خبر : 227906
کلمات کلیدی
لیلا شوقی
خبرنگار

لیلا شوقی

تصاویر

بهنام1 بهنام 3 پورپیله

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب