logo

پنجشنبه 26 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1398/12/13 - 12:54
  • تعداد بازدید : 14
  • تعداد بازدیدکننده : 14
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

روایت امدادگران از ماموریت‌های نفس‌گیر امدادی‌: تلفن که زنگ می‌خورد با تمام جان می‌شتابیم

از جان مایه می‌گذارند. با تمام امید و ایمانشان در دل حادثه می‌زنند و بیم جانشان را ندارند. ساعت‌ها به سر می‌دوند و چشمان بی‌قرار و اشکبار خانواده‌های مضطرب و حادثه‌دیده یقینشان را برای امدادرسانیِ بی‌درنگ بیشتر می‌کند. حکایت امدادگران و نجاتگران هلال‌احمر، حکایت جانفشانی‌های بی‌دریغ است، حکایت آنکه می‌گفت: «برخیز و مهربانی خود را ترانه کن».

40 روز عملیات نفس‌گیر در پشته


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر به نقل از نشریه پیام هلال، از امدادگران استان کرمان است. از اعضای تیم واکنش سریع کرمان با درجه‌ ایثار که از سال 86 وارد هلال‌احمر شده. از امدادگران خوش‌برخوردی که خاطره‌های تلخ و شیرین و ریز و درشت زیادی از سال‌های امدادگری‌اش دارد. یاد خاطره‌ای نه چندان دور می‌کند و می‌گوید: «دو سال پیش بود که کسی با مرکز EOC در شهرستان رفسنجان تماس گرفت و گفت چند روزی است که پسر جوانی گم شده است. محرم بود و در ایام محرم، مردم محلی در رفسنجان جمع می‌شوند و حدود 10 کیلومتر پیاده عزاداری می‌کنند. حالا جوانی 22 ساله در این مسیر گم شده بود. در راه چاه زیاد بود و مردم احتمال می‌دادند که او در یکی از چاه‌ها افتاده باشد.»

آنطور که باقری می‌گوید 108 چاده در این منطقه وجود داشت؛ «چاه‌ها قنات مانند و به هم متصل بودند. ما نمی‌دانستیم که اتفاق در کدام چاه افتاده بود. در روزهای اول در حدود 15 چاه کارگاه زدیم و داخلشان رفتیم. خیلی از چاه‌ها ریزشی بودند و برای همین کار خیلی سخت بود. احتمال می‌دادیم فرد توی چاه‌های قنات مانند، زنده بوده و شروع به حرکت کرده است. به ویژه اینکه خانواده‌اش هم گفته بودند که قدرت جسمانی خوبی دارد. البته او چشم‌هایش ضعیف بود، نمره‌ عینکش 11 بود و طبعا فقط نور را می‌دید. ما احتمال می‌دادیم رد نور را گرفته و حرکت کرده است. در کرمان به اتصال‌ دو چاه می‌گوییم پُشته. وقتی می‌خواستیم توی پشته‌ها حرکت کنیم، خیلی سخت بود. چاه‌ها از آب افتاده بودند و احتمال ریزش وجود داشت. خاک رفسنجان هم رس مانند است، وقتی خاک از آب می‌افتد و هوا‌زده می‌شود، احتمال ریزش آن بیشتر می‌شود. جست‌وجوی ما حدود 40 روز طول کشید، دیگر امیدمان از زنده بودن او ناامید شده بود.»

می‌گوید: «عمق چاه‌ها از 10 متر شروع می‌شد و تا 40 متر هم می‌رسید. بعضی از چاه‌ها هم ریخته بود و مسیر تردد در پشته‌ها مسدود بود. تا اینکه 20 روز بعد از گم شدن این پسر، یک باغبان به ما گفت که در یکی از چاه‌ها بوی نامطبوعی می‌آید و احتمالا چیزی در آن افتاده است. حدس زدیم احتمالا فوت کرده و بوی جسد اوست. وقتی می‌خواستیم وارد چاه شویم، چاه ریزش کرد. بچه‌های آتش نشانی و اورژانس هم بودند. ضمن اینکه حدود 300 نفر از مردم منطقه و پدر و مادر پسر هم بالای چاه بودند. به خاطر ریزش چاه عملیات چند ساعتی متوقف شد. فکر کردیم باید چاه را ایمن کنیم، اما ازدحام مردم جلوی این کار را می‌گرفت. مجبور به ریسک شدیم. کف چاه یک حفره‌ 30 سانتی بود که به پشته متصل می‌شد. من و یکی از دوستانم به نام سجاد دهستانی وارد چاه شدیم و حدود هشت، نه متر توی پشته حرکت کردیم. حرکت در پشته خیلی سخت و با ریسک بود. باید سینه خیز جلو می‌رفتیم. بالاخره جسد را دیدیم. صحنه‌ی دلخراشی بود. خشک شده بود و سرش و داخل چشم‌هایش کرم زده بود. چون از زمان مرگش زیاد گذشته بود، ممکن بود در حین انتقال جسد پیکرش متلاشی شود. بوی نامطبوع هم زیاد بود. قادر نبودیم جسد را در کیسه بگذاریم و باید در سفره نجات او را می‌بستیم و منتقلش می‌کردیم. سفره نجات مربع شکل و پلاستیکی است و برای انتقال مصدومانی که ارتفاعات دچار ترومای زیادی نشده‌اند، استفاده می‌شود.»

باقری از آن ساعات نفسگیر می‌گوید: «استرس داشتیم چاه ریزش کند. با هر حرکت ما مقداری خاک می‌ریخت و ممکن بود خودمان زیر چاه بمانیم. کار ما ایمن نبود و تنها کاری که برای حفظ جانمان کردیم این بود که یک تخته‌کوبی کوچک انجام دهیم. اما حجم خاک زیاد بود و این الوار فقط می‌توانست کمی ما را ایمن کند. به هرحال خدا کمکمان کرد و توانستیم همراه با جسد از چاه بیرون بیاییم.»



بخت با دخترک یار بود


طیب طاهرزاده معاون آموزش و پژوهش جمعیت هلال‌احمر استان فارس، 12 سال است که به عضویت هلال‌احمر درآمده است. چند سال پیش رئیس هلال‌احمر داراب بوده که ماجرایی را از سر می‌گذرانند. می‌گوید: «عید فروردین 92 بود. با نماینده داراب در راه بازدید از یکی از پایگاه‌های شهرستان داراب بودیم. مسیر پیچ و خم داشت و دره‌ پورگ هم توی راه بود. شنیدیم در همان مسیر ماجرایی رخ داده است. یک پژو 405 به ته دره سقوط کرده بود که بعدترش فهمیدیم خانواده‌ای از شیراز عازم بندرعباس بوده که راه امانشان نداده بود. یکی از محلی‌ها در آن حوالی مشغول عکاسی بوده که ماشین سوخته را دیده بود و بلافاصله به هلال‌احمر اطلاع داده بود. ما هم که در همان مسیر بودیم، سریع خودمان را به محل حادثه رساندیم. بلافاصله فرماندهی عملیات را به عهده گرفتم. از بد ماجرا ماشین در حین سقوط به دره آتش گرفته بود و پدر و مادر خانواده بر اثر آتش‌سوزی کشته شده بودند. ماشین هم ته دره افتاده بود، دره‌ای که خیلی عمیق بود. چندتا از بچه‌ها از مسیری که راحت‌تر بود رفتند و زن و مردِ سوخته را داخل کیسه‌ جسد گذاشتند و آوردند بالا. البته کفش یک کودک و اسباب‌بازی‌هایی هم توی ماشین افتاده بود. حدس زدیم ممکن است بچه‌ای هم در کار باشد، اما تا دیر وقتِ شب خبری از بچه نبود.»

نیروهای هلال‌احمر در کمر کوه پایگاه می‌زنند: «به هرحال در کمر کوه پایگاه زدیم تا بفهمیم افراد دیگری هم در ماشین بوده‌اند یانه. دیدیم دو نفر دیگر هم در کمرکش کوه افتاده از البته دو جنازه‌، جنازه‌ دو مرد که بعدترش فهمیدیم یکی از آنها برادر خانم و دیگری دوست دایی خانواده بوده است. راه سخت بود و بچه‌ها خسته شده بودند. گفتند امشب را دست نگهداریم و اجساد را فردا منتقل کنیم. قبول نکردم، شب ممکن بود سر وکله‌ گرگ‌ها پیدا شود و جنازه‌ها را لت و پار کنند. بچه‌ها هم قبول کردند، داشتند جنازه‌ها را می‌آوردند بالا که یکی از نجاتگران کوهستان ناله‌ بچه‌ای را شنید؛ در همان کمرکش کوه. چراغ قوه انداختند توی کوه و دیدند چیزی می‌درخشد. النگوی بچه ‌بوده، رفتند سراغ بچه. با هزاربدبختی بچه را آوردند بالا. بلافاصله بغلش کردم. تمام صورتش را دوده گرفته بود، سیاهِ سیاه شده بود. حدودا دو، سه ساله بود. ترسیده بود، پایش شکسته بود و فقط می‌گفت «مامان». بلافاصله با آمبولانس به داراب منتقلش کردیم. دیدن بچه‌ای که از این ماجرای وحشتناک جان سالم به در برده بود، باورنکردنی بود و خستگی را از تنمان درآورد. جنازه‌ها را که آوردیم بالا، ساعت از دو نیمه شب گذشته بود.»

القصه اینکه دخترک که خوب می‌شود می‌فرستندش بندرعباس، به شهر پدری، گرچه دیگر پدری در کار نبود. آنطور که طاهرزاده می‌گوید دخترک پیش پدربزرگ‌هایش بزرگ می‌شود؛ «تا دو سال پیش به واسطه‌ یکی از دوستانم در بندرعباس هرازگاهی احوال این دختربچه را می‌پرسیدم، حالا باید هشت، نه ساله باشد.»



یک امدادگر، یک تجربه کمربند ایمنی را بستی؟


قاسم بهزادی‌نژاد از یک تصادف زنجیره‌ای عجیب در ماه رمضان چند سال پیش می‌گوید. کسی که 14 سال است در جمعیت هلال‌احمر مشغول است. چهار سال در خوابگاه دانش‌آموزی بوده و چهار سال دبیر جوانان شهرستان کرمان بوده و چند سال به عنوان دبیر باشگاه امدادگران کرمان مشغول فعالیت بوده است. بهزادی از سال 95 فرماندهی تیم واکنش سریع استان را به عهده می‌گیرد. علاوه‌بر آن مربی امداد، مدرس و داور طرح دادرس است و به گفته‌ خودش در 90 درصد حوادث شهرستان حضور داشته است.

می‌گوید: «سال 93 بود و ماه مبارک رمضان. ساعت دو بعد از ظهر خبر تصادفی در جاده‌ باغین به طرف ماهان به ما رسید. سه ماشین به صورت زنجیره‌ای با هم برخورد کرده بودند. مصدومان حادثه هم زیاد بود. یکی از این ماشین‌ها یک 206 صندوق‌دار بود و حدود 13 افغانستانی داخل آن بودند. چند نفری روی صندلی‌ها نشسته بودند و خیلی‌هایشان داخل صندوق عقب بودند. بر اثر برخورد عقب 206 روی گارد ریل، ماشین تثبیت شده بود. راننده‌اش زیر داشبورد گیر کرده بود و قفسه‌ سینه‌اش آسیب دیده بود. داخل ماشین دو خانم هم بود، یکی صندلی جلو نشسته بود و یکی صندلی عقب. خانمی که در صندلی جلو نشسته بود کمربند ایمنی بسته بود و سالم بود. پیش از ما نیروهای آتش‌نشانی او را بیرون آورده بودند. اما خانمی که عقب نشسته بود، به دلیل نبستن کمربند ایمنی و در شتاب تصادف، به ترمز دستی برخورد کرده بود و در جا کشته شده بود. او فقط به دلیل نبستن کمربند جانش را از دست داده بود چون عقب ماشین کاملا سالم بود. ما با فضاسازی تلاش کردیم تا داشبورد را از روی پای راننده جدا کنیم. در همین حین به برشکاری هم نیاز بود، مجبور شدیم قسمتی از پایین ماشین را قیچی کنیم تا وقتی جک می‌زنیم، داشبورد جلو رفته و پای مصدوم آزاد شود.»

بهزادی از حال و هوای آن ساعات می‌گوید: «داشتیم کار می‌کردیم که بالگرد اورژانس رسید، ما مشغول رها سازی مصدومان از دو ماشین دیگر بودیم، سه فوتی هم در یکی دیگر از ماشین‌ها بود. آنها را هم درآوردیم. اما یک اتفاق ناراحت کننده افتاده بود، نوزادی از داخل یکی از ماشین‌ها به بیرون پرت شده بود و از بین رفته بود؛ دست کسی که کمربند ایمنی نبسته بود. خیلی ناراحت شدیم، همه به چشم می‌دیدیم که نبستن کمربند چقدر می‌تواند خطرناک باشد. 15 مصدوم داشتیم و نوزادی که بیرون پرتاب شده بود و جنازه‌اش روی دستمان مانده بود. بعد از عملیات، از بچه‌های آتش‌نشانی پرسیدم که وقتی بالگرد اورژانس رسید، چرا ننشست. گفتند نشست و بعضی از مصدومان را هم برده است. ما اینقدر سرگرم کار بودیم که اصلا متوجه این اتفاق نشدیم. ما با جان و دل کار می‌کنیم.»


  • گروه خبری : اخبار ستادی
  • کد خبر : 54117
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

تنظیمات قالب