logo

دوشنبه 06 مهر 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/07/05 - 13:03
  • تعداد بازدید : 105
  • تعداد بازدیدکننده : 85
  • زمان مطالعه : 8 دقیقه

از نجات هم‌کلاسی تا نبرد با دود و آتش / روایت محمد ۷ ساله از روزی که به مدرسه حمله شد

قرار بود با خواهرش و خاله‌اش از مدرسه خارج شود. مدیرشان گفته بود قرار است باران ببارد و مدرسه تعطیل شده است، اما هنوز آن ذهن کوچکش درک نکرده بود که قرار است فاجعه به سراغشان بیاید. محمد شرفی، ۷ ساله، هم‌کلاسی ماکان نصیری بود که در آن روز شوم حمله، توانست زنده بماند، اما خواهر و خاله‌اش را از دست داد. موج انفجار او را به بیرون پرت کرد و صورت و بدنش سوخت، اما محمد در همان لحظات وحشتناک، به فکر یکی از هم‌مدرسی‌هایش بود؛ دست دخترک را گرفت و با هم از مهلکه دود و آتش فرار کردند.

mohammad-sharifi-minab-school-veteran-photos-3

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ محمد شرفی حالا در روزهای ابتدایی شروع کلاس‌های درس، همچنان در خانه نشسته و به صورت مجازی درس می‌خواند. او از لحاظ روحی به هم ریخته و مرتب کابوس آن لحظه انفجار را می‌بیند. شب‌ها در خواب فریاد می‌زند: «دود، آتش…» و از خواب می‌پرد. احساس می‌کند آرزوهایش بر باد رفته. برای همین وقتی چیزی از خانواده‌اش می‌خواهد و آن‌ها توان فراهم کردنش را ندارند، جیغ می‌کشد و عصبی می‌شود. مادرش نمی‌داند با غم دختر شهیدش کنار بیاید، به سوگ خواهرش بنشیند و یا برای پسرک ۷ ساله‌اش غصه بخورد که با این سن کم، دچار فروپاشی روحی شده است. پدر محمد، بعد از گذشت چندین ماه از فاجعه میناب، از همان لحظه می‌گوید.

روزی که با لقمه‌های مادرانه آغاز شد

آن صبح، مثل تمام روزهای قبل، با عطر صبحانه مادر شروع شده بود. زهرا، دختر بزرگ خانواده که حالا دیگر در میان این خانواده نیست، با وجود سن کمش، روزه‌دار بود و صبحانه نخورده به مدرسه رفت. عبدالرشید شرفی، پدر این خانواده، حالا هر بار که به آن صبح فکر می‌کند، انگار تمام وجودش می‌لرزد. چون نمی‌دانست که آن لقمه‌هایی که مادر با عشق آماده کرده بود، آخرین پذیرایی آن‌ها از فرزندانشان است: «محمد آن زمان کلاس اول بود. بچه خودش تعریف می‌کند که آن روز صبح، خانم مدیر آمد در کلاس و گفت می‌خواهد باران ببارد و مدرسه تعطیل می‌شود. محمد هم که پسر حرف‌گوش‌کنی بود، وسایلش را جمع کرد و به طبقه بالا رفت. زهرا، دخترم، آن روز روزه بود. مادرشان طبق معمول، برایشان لقمه آماده کرده بود تا ببرند مدرسه. با هم رفتند و من اصلا فکر نمی‌کردم این آخرین باری است که آن‌ها را با هم می‌بینم. زهرا کلاس چهارم بود، خاله بچه‌ها، خانم خدیجه کمالی هم در همان مدرسه معلم قرآن بود. همه با هم رفتند، ولی فقط محمد برگشت.»

سکوت پیش از طوفان و هراس انفجار

در آن لحظات ملتهب، مدرسه که باید پناهگاه کودکان می‌شد، به صحنه جنگ تبدیل شد. وقتی محمد منتظر بود تا خواهر و خاله‌اش را ببیند و با هم به خانه برگردند، صدای اولین انفجار، آرامش شهر را گرفت. همه چیز در کسری از ثانیه تغییر کرد و آن‌چه باقی ماند، دود بود و فریادهایی که از میان آوار شنیده می‌شد: «محمد رفته بود طبقه دوم که دنبال خواهرش بگردد. خاله‌اش به او گفته بود برود داخل دفتر بنشیند تا بچه‌ها را راهی کنند و با هم بروند خانه. زهرا و خاله‌اش از دفتر آمدند بیرون، درست همان لحظه‌ای که انفجار اول رخ داد. بعد از ۳۰ ثانیه دوباره انفجار دوم صورت گرفت. آنجا بود که خاله و خواهر محمد شهید شدند. محمد موج انفجار را با تمام وجودش حس کرده است. کاغذها، کتاب‌ها، همه‌چیز آتش گرفته بود. محمد هم دچار سوختگی شد و هم موج انفجار او را چند متری به بیرون پرت کرد. دفتر پر از آتش بود و محمد هم که در میان آن آتش‌ها گیر افتاد.»

حماسه‌ی کوچک محمد در میان شعله‌ها

در اوج هراس و بی‌خبری، درست زمانی که بزرگترها در پی راه نجاتی بودند، محمد 7‌ساله کاری کرد که فراتر از سن و سالش بود. او که خودش آتش را دیده و بدنش سوخته بود، دخترکی را دید که مثل او سرگردان و هراسان گریه می‌کرد. این لحظات، مرز میان مرگ و زندگی برای آن دو کودک بود، اما محمد دست رقیه را گرفت تا او را با خود بیرون بکشد: «محمد تعریف می‌کند که در آن لحظه یک دختربچه به اسم رقیه سالاری هم آنجا بود، منتظر مادرش بود که بیاید دنبالش. آن بچه هم دچار سوختگی شد. محمد به رقیه گفته بود مانتو و مقنعه‌اش دارد آتش می‌گیرد. مقنعه این دختر را درآورد و دست او را گرفت و با هم از داخل مدرسه بیرون آمدند. محمد می‌گفت موقعی که می‌خواستم بیایم بیرون، پله‌ها نبود. همه‌چیز ویران شده بود. از داخل آوار بیرون آمدند. یک موتورسوار محمد را دید و سوار کرد و آورد سمت خانه. رقیه را هم یک موتورسوار دیگر به خانه‌شان رساند. وقتی به خانه رسیدیم، خانمم فکر کرده بود بچه‌ها آمدند، اما دید محمد تنهاست. گفت پس خواهرت کجاست؟ خالت کجاست؟ محمد فقط می‌گفت به مدرسه ما حمله شده. همین را با ترس و لکنت می‌گفت و از بقیه بی‌خبر بود.»

زخم‌های عمیق پسربچه

پس از آن روز، مسیر خانه به سمت بیمارستان تغییر کرد. جاده‌هایی که تا پیش از آن برای رفت و آمد روزمره بود، حالا برای نجات جان پاره‌های تن خانواده استفاده می‌شد. 31 روز محمد در بیمارستان بود. روزهایی که برای پدر و مادر، هر دقیقه‌اش یک سال گذشت. محمد نه تنها در ظاهر، بلکه در باطن هم دچار فروپاشی شده بود: «محمد را بردیم بیمارستان میناب، چون سوختگی خیلی شدید بود منتقل شد به بندرعباس. در کل 31 روز بستری بود. من همان موقع که بیمارستان بودم، مادر رقیه سالاری را دیدم. می‌گفت محمد پسر من است، چون جان دخترم را نجات داده. رقیه کلاس دوم بود و محمد کلاس اول. محمد از لحاظ جسمی خیلی آسیب دیده بود. صورتش کامل سوخت، گوش سمت راستش، دست‌هایش، شکمش هم سوخت. مدام بیهوش می‌شد. تقریبا ۵ تا عمل روی محمد انجام ‌دادند. پوست پایش را برمی‌داشتند و برای جاهای دیگر بدنش استفاده می‌کردند. یک ماه تمام در بیمارستان‌ها بودیم، هر روز درد و هر روز بی‌تابی. گوشش، پشت کمرش، همه جایش زخم بود.»

روحی که دیگر آرام نمی‌گیرد

حالا ماه‌ها گذشته، اما زخم‌های محمد هنوز تازه است. او دیگر آن کودک شاد سابق نیست. کابوس‌ها، ترس از نور خورشید و بوی دود، هر روز یادآور آن حادثه است. خانه برای او دیگر محیط امن نیست و هر نیازی که برآورده نمی‌شود، او را به یاد فقدان کسانی می‌اندازد که دیگر نیستند تا او را آرام کنند: «پسرم از لحاظ روحی خیلی بی‌تابی می‌کند. کوچک‌ترین چیزی که بخواهد و نتوانیم برایش بخریم، خیلی ناراحت و عصبی می‌شود. اوایل هر شب کابوس می‌دید، از خواب می‌پرید و فریاد می‌زد: “بوی دود می‌آید، صدای موشک می‌آید، زلزله شده…” الان هم حالش تعریفی ندارد. مدرسه هم نمی‌تواند برود، چون نور آفتاب، سوختگی‌هایش را تحریک می‌کند. به خاطر همین، فعلا مجازی درس می‌خواند. دلش برای هم‌کلاسی‌هایش تنگ شده، برای مدرسه‌اش، اما شرایطش اجازه نمی‌دهد. خیلی دوست دارد دوربین عکاسی داشته باشد، همش از دوربین می‌گوید. دلش می‌خواهد عکاسی کند، دلیلش را نمی‌دانم ولی مرتب از ما می‌خواهد برایش یک دوربین عکاسی حرفه‌ای بخریم.»

ستاره‌ای که زود خاموش شد

در میان این همه درد، یاد زهرا مثل یک خاطره شیرین و در عین حال سوزناک در خانه باقی مانده است. دختری که دفتر مشقش، امید آینده‌ی این خانواده بود. پدر با بغضی در گلو از دختری می‌گوید که قرار بود دکتر شود و حالا جای خالی‌اش در خانه، بزرگترین حفره‌ی زندگی آن‌هاست: «زهرا خیلی آرام و با محبت بود. خیلی هوای محمد را داشت. وقتی بچه‌ها در خانه بی تابی می‌کردند، او سعی می‌کرد آرامشان کند. درسش عالی بود. در دفتر مشقش نوشته بود: “خانم دکتر زهرا شرفی”. آرزو داشت دکتر شود. حالا ما ماندیم و یک جای خالی بزرگ. محمد حالا تنها شده، هرچند دو فرزند دیگر هم داریم. یکی چهار ساله و یکی هشت ماهه. اما زهرا برای ما یک چیز دیگر بود. مادرش هنوز هم با غم دخترش می‌سوزد. هر بار که به یاد آن روز می‌افتیم، انگار دوباره همان حادثه تکرار می‌شود.»

فردایی که در هاله‌ای از ابهام است

پدر محمد، در حالی که سعی می‌کند خانواده را حفظ کند، به آینده نگاه می‌کند. آینده‌ای که در آن محمد باید یاد بگیرد با زخم‌هایش زندگی کند و آن‌ها باید یاد بگیرند بدون زهرا و خدیجه، نفس بکشند: «ما سعی می‌کنیم به خاطر محمد روحیه داشته باشیم. به او قول می‌دهیم که چیزی که می‌خواهد را بخریم، هرچند گاهی توانش را نداریم و او بهانه می‌گیرد. اما چه باید کرد؟ زندگی ادامه دارد، اگرچه خیلی سخت است. ما هر روز با یاد آن‌ها بیدار می‌شویم. محمد هم هر بار که از آن روز می‌گوید، از زمین لرزان می‌گوید، از لحظه‌ای که بدنش سرد شد، از لحظه‌ای که سوخت. ما فقط امیدواریم که این کابوس‌ها برای او تمام شود. او کوچک است، اما دنیایی از غم را در دل کوچکش حمل می‌کند. ما فقط امیدواریم و مرتب دعا می‌کنیم که حالش خوب شود.»

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 228941
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب