امروز شنبه  ۲ خرداد ۱۴۰۵

ماموریت در قلب ویرانی / سه ساعت سرنوشت‌ساز برای یک نجات غیرممکن

چیزی از ساختمان، به جز ستون‌هایش باقی نمانده بود. هنوز لرزش ناشی از انفجار در آن مهلکه‌ی خاک و آوار، حس می‌شد، اما امدادگران عقب‌نشینی نکردند. پیرمردی در دل ویرانه‌ها هنوز نفس می‌کشید و ثانیه‌ها، ارزشی حیاتی یافته بودند. عرشیا فرهنگ، دوربین عکاسی‌اش را با وجود اهمیت ثبت آن جنایت، کنار گذاشت و به تیم نجات پیوست تا در مأموریتی سه ساعته، در میان خطر ریزش مجدد و تهدید حملات دوباره، جان آن هم‌وطن را نجات دهد. او نه تنها یک امدادگر، که روایتگر آنهایی بود که در آزمون سخت جنگ، عشق به خدمت را بر هر چیز دیگری مقدم شمرد.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال احمر؛ وقتی در راه مدرسه بود، ساختمانِ هلال‌احمر در مسیرِ رفت‌وآمدش، حکمِ یک آهنربا را داشت. برای نوجوانی که سودایِ تأثیرگذاری در سر داشت، هلال‌احمر نه یک سازمان، که سرآغاز یک سبک زندگی بود. مسیری که خیلی زود نه تنها او، بلکه تمامِ اعضای خانواده‌اش را با خود همراه کرد: «از ۱۲ سالگی با هلال‌احمر آشنا شدم. در حال حاضر سال هاست که داوطلبانه به عنوان امدادگر و فعال رسانه‌ای فعالیت می‌کنم. برای من، این فقط یک شغل نیست. عشقی است که از بچگی در دلم ریشه دواند. در خانواده ما. بعد از اینکه مسیر خودم را در سازمان جوانان و امداد و نجات پیدا کردم و وارد تیم‌های تخصصی شدم، مادر، پدر، خواهر و برادرم هم به این خانواده بزرگ پیوستند و همگی داوطلب شدیم.»

فراخوان جنگ

وقتی سکوت روز، با صدایِ جنگنده‌ها و انفجار موشک‌ها شکسته شد، برای عرشیا این صداها دیگر خبری از آرامش نداشت؛ خبری از یک جنگِ نابرابر بود. در آن لحظاتِ نخست، وحشت و حیرت، هر انسانی را وحشت زده می‌کند، اما او پیش از آنکه فکر کند، لباسِ خدمت را به تن کرد: «من تجربه جنگ 12 روزه را هم داشتم. وقتی جنگ تحمیلی سوم شروع شد، صبح بود که بیدار شدم. صدای انفجارها را می‌شنیدم. نیم‌ساعتی واقعاً شوکه بودیم که چه اتفاقی افتاده، اما وقتی زنگ زدند و اعلام وضعیت آماده‌باش کامل شد، دیگر سؤالی نپرسیدم. ۴۰ روز پرالتهاب من آغاز شد. مادرم را به خاطر بیماری قلبی‌اش به شمال فرستادم. اما من می‌دانستم باید در تهران بمانم. عقیده‌ام این است که انسان یک جان دارد؛ چه بهتر که در راهِ خدمت به مردم صرف شود.»

روایتگری در سایه‌ی مرگ

در هر مأموریت، او دو عنوان را یدک می‌کشید. یکی دوربین عکاسی برای ثبت جنایات جنگی و دیگری کلاه ایمنیِ امدادگر. اما در روحیه انساندوستانه او، هیچ عکسی به اندازه جان یک انسان ارزش نداشت. او بارها دوربین را زمین گذاشت تا دست‌هایش را برای نجات کودکی یا پیرمردی به‌کار بگیرد: «من به عنوان نیروی روابط عمومی و داوطلب رسانه‌ای آنجا بودم، می‌دانستم ثبت این جنایات برای دنیا لازم است. با این حال، بارها پیش آمد که دوربین را زمین گذاشتم. مثلا دیدن یک کودک ۹ ساله که صورت و سرش پر از شیشه بود، مرا از ثبت تصویر منصرف کرد. با احتیاط کامل شیشه‌ها را خارج کردیم و او را به مرکز درمانی فرستادیم. آن لحظه، برای من امدادگر، نجات آن بچه صد برابر مهم‌تر از هر روایت و تصویری بود که می‌توانستم ثبت کنم.»

نجات در دل ساختمان نیمه‌ویران

در عملیاتی در جنوب تهران، عرشیا به همراه امدادگران دیگر، با کوچه ای مواجه شدند که حتی بالابر آتش‌نشانی هم نمی‌توانست به آنجا وارد شود. ساختمان چهار طبقه، چنان در هم پیچیده بود که تنها راه نجات پیرمرد ۷۰ ساله‌یِ محبوس در میان آوار، اجرای یک کارگاه کوهستان در دل شهر بود؛ در حالی که هر لحظه امکان فرو ریختن باقی‌مانده‌ی ستون‌ها وجود داشت: «ما یک قانون طلایی داریم: اول خودمان، بعد تجهیزات، و در نهایت حادثه. اما در جنگ، هر ثانیه حکم طلا را دارد. آن روز در آن محل، به خاطر باریکی کوچه، مجبور شدیم با تکنیک‌های کارگاه کوهستان، پیرمرد شوک‌زده را از میان طبقات به پایین انتقال دهیم. ساختمان کامل تخریب شده و فقط راه پله‌اش مانده بود. سه ساعت نفس‌گیر طول کشید. همزمان باید از جان پیرمرد محافظت می‌کردیم و هم مواظب امدادگرانی بودیم که در پایین آوار منتظر بودند.»

وقتی امدادگر هم هدف می‌شد

در منطقه‌ای که تیم‌های خدماتی و آتش‌نشانی در حال فعالیت بودند، حمله دوباره صورت گرفت. این دیگر یک اشتباه محاسباتی نظامی نبود. این یک کشتار برنامه‌ریزی‌شده بود. امدادگرانی که آمده بودند تا پانسمان کنند، خودشان هدف قرار گرفتند و عرشیا فرهنگ در آن لحظات پرآشوب، معنای تلخ بی‌رحمی را با تمام وجود درک کرد: «یک بار در ساختمانی، امدادگران در حال امدادرسانی بودند. من هم در آنجا به وظیفه‌ام عمل می‌کردم. کسی آنجا نمانده بود. اگر کسی داخل ساختمان بود، شهید شده بود و فقط نیروهای امدادی در حال کار بودند که دوباره حمله کردند. آن فضا برایم عجیب بود. آنجا را زدند در حالی که می‌دانستند فقط نیروهای امدادی، آتش‌نشانی و خدماتی حضور داشتند. وقتی دوباره زدند، متوجه شدم هدف‌شان فقط کشتار جمعی است. برایشان فرقی نداشت چه کسی زیر آوار است. ما هم پناه گرفتیم. خیلی ترسناک بود. دقایقی گذشت تا بچه‌ها بتوانند سر ماموریتشان برگردند و خونریزی مجروحان را کنترل کنند. این آسیب‌های روانی، از خود آوار سنگین‌تر بود. وقتی جنگنده بالای سر می‌آمد، فقط ۳۰ ثانیه فرصت تخلیه داشتیم؛ بعد از ۳۰ ثانیه باید برمی‌گشتیم و به کارمان ادامه می‌دادیم.»

اندوه دختر نوجوان

در گوشه‌ی دیگری از عملیات، دختر نوجوانی را دید که تنها با یک کیسه خرید، به خانه‌ای برگشته بود که دیگر وجود نداشت. او به دنبال پدرش می‌گشت؛ پدری که تنها نشانه‌اش از او در میان ویرانه‌ها، گوشی موبایلی بود که در دستش گرفت. آن صحنه، تصویری است که هرگز از ذهنِ عرشیا پاک نخواهد شد: «دختر نوجوانی بود که برای خرید رفته بود و وقتی برگشت، خانه و پدرش را زیر آوار دید. با عصبانیت به ما نگاه می‌کرد و می‌پرسید: اینجا را برای چی زدند؟ کسی نبود، چیزی نبود! فریاد می‌زد و پدرش را صدا می‌زد. می‌گفت فقط برای دقایقی برای خرید از خانه بیرون رفته بود. ما هم سعی کردیم او را آرام کنیم و همزمان به دنبال پدرش گشتیم. مرتب با پدرش تماس می‌گرفت. وقتی گوشی پدرش را از زیر آوار پیدا کردیم، گوشه‌ای نشست و بی‌صدا گریه کرد. صحنه بسیار تلخ و دردناکی بود. تیم سحر سعی کرد او را آرام کند، اما این صحنه‌ها در ذهن ما امدادگران تا ابد می‌ماند. با این حال، اگر دوباره جنگی رخ دهد، خودم را به صحنه می‌رسانم؛ چرا که لبخند نجات، تنها چیزی است که به ما قدرت ادامه می‌دهد.»   /سیما فراهانی

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۳/۰۲- ۱۲:۰۰
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه