به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ منصوره سراجالقوم بیش از دو دهه است که با جمعیت هلالاحمر همکاری میکند. مسیر او از آموزشهای کمکهای اولیه و فعالیتهای درمانی شروع شد و به حوزه حمایتهای روانی رسید. جایی که در روزهای بحران، آرام کردن ذهن و دل آدمها بخشی از عملیات امدادی محسوب میشود: «از سال ۱۳۷۸ با هلالاحمر تهران همکاری میکنم. رشتهام روانشناسی است و سالهاست به عنوان مدرس در جمعیت هلالاحمر فعالیت دارم. قبل از آن در بیمارستان کار درمان انجام میدادم و مربی کمکهای اولیه در انجمن پرستاری ایران هم بودم. اما وقتی با هلالاحمر آشنا شدم، احساس کردم اینجا جایی است که میتوانم مؤثرتر باشم. همان زمان تصمیم گرفتم بیشتر وقتم را در همین مسیر بگذارم. در انجمن پرستاری میتوانستم تدریس را ادامه بدهم، اما ترجیح دادم در هلالاحمر بمانم. اینجا احساس میکردم کارم با باورها و روحیهام همسو است. علاوه بر تدریس، امدادگر هم هستم و در مأموریتها شرکت میکنم. همین ترکیب آموزش، امداد و حمایت روانی باعث شده احساس کنم جای درستی ایستادهام.»
تیم سحر و روزهای بحران
چند سال پیش، تیمهای حمایت روانی «سحر» در جمعیت هلالاحمر شکل گرفتند؛ تیمهایی که مأموریتشان کمک به افرادی است که در بحرانها دچار اضطراب، ترس یا شوک میشوند. سراجالقوم از همان ابتدای شکلگیری این تیمها در کنار آنها بوده است: «حدود پنج سال پیش که تیمهای سحر راهاندازی شد، من هم با معاونت جوانان همکاری کردم و وارد حوزه حمایتهای روانی شدم. در این سالها هم در دوران کرونا و هم در جنگ 12روزه و بعد در جنگ اخیر فعالیت داشتم. یکی از جاهایی که خیلی کمک کرد سامانه ۴۰۳۰ بود. این سامانه واقعاً برای زمانهای بحران طراحی شده است. زمانی که آدمها احساس میکنند تنها ماندهاند و نیاز دارند کسی صدایشان را بشنود. در روزهایی که شرایط سخت میشد، تماسها خیلی زیاد بود. بعضیها فقط میخواستند کسی با آنها صحبت کند، بعضیها از شدت ترس نمیدانستند چه کار باید بکنند. ما سعی میکردیم در همان چند دقیقه، با تکنیکهای ساده آرامسازی کمکشان کنیم.»
تماس از زیر راهپله
یکی از تماسهایی که برای او فراموشنشدنی است، تماس دختری سیزدهساله از تهران بود. دختری که همراه مادر و خواهر کوچکش زیر راهپله خانه پناه گرفته بودند و از صدای انفجارها میترسیدند: «یک روز در سامانه ۴۰۳۰ وصل شدم به یک دختر سیزدهساله. صدایش میلرزید. گفت: “من و خواهر نهسالهام و مامانم زیر راهپله نشستهایم. خیلی میترسیم. نمیدانیم چه کار کنیم.” در چنین شرایطی اولین کاری که انجام میدهیم این است که فرد را از حالت اضطراب شدید خارج کنیم. برای هر سن یک سری تکنیک آرامسازی داریم. به من گفت: خاله صدای جنگنده یا انفجار را میشنوی؟” واقعا از آنسوی خط صدای انفجار مهیب و صدای جنگندهها زیاد بود. بعد شروع کردم تکنیک تنفس را به زبان ساده برایش توضیح دادم. گفتم: “مثل وقتی که گل را بو میکنی، آرام هوا را داخل بده. چهار شماره بشمار. بعد کمی نگه دار. بعد مثل وقتی که شمع را فوت میکنی، آرام بیرون بده.” به او گفتم چهار شماره نفس بکش، هفت شماره نگه دار و هشت شماره آرام بیرون بده. حدود بیست دقیقه با او و مادرش و خواهرش صحبت کردم. کمکم صدایش آرامتر شد. گفت حالش بهتر شده و مادرش هم کنارشان نشسته است. گوشی را روی بلندگو گذاشته بود و من صدای مادرش را هم میشنیدم.»
وقتی بازی هم تبدیل به درمان میشود
گاهی برای کودکان، تنها حرف زدن کافی نیست و باید ذهن آنها را از فضای ترس دور کرد. بازیهای ساده روانشناختی یکی از روشهایی است که تیم سحر برای چنین موقعیتهایی استفاده میکند: «برای بچهها یک سری بازیهای ساده داریم که کمک میکند ذهنشان از ترس فاصله بگیرد. اما آنجا زیر راهپله جا برای بازی نبود. به دختر گفتم اگر بعداً توانست با من تماس بگیرد. کد خودم را هم دادم. بعد از مدتی دوباره تماس گرفت. این بار حالش خیلی بهتر بود. چند بازی ساده به او یاد دادم که با خواهرش انجام بدهد. همان تماس دوم نشان میداد که تنش اولیه خیلی کمتر شده است.»
پشت خطی که فکر میکردند امن است
گاهی تماسگیرندگان تصور میکردند کسانی که پاسخ میدهند در محیطی کاملاً امن هستند. در حالی که بسیاری از امدادگران خودشان هم در همان شرایط قرار داشتند: «یک آقایی تماس گرفت و از من پرسید شما خودتان کجا هستید؟ فکر میکرد من در یک جای کاملاً امن نشستهام. وقتی گفتم من هم در تهران هستم و صدای انفجارها را میشنوم، تعجب کرد. یک تماس دیگر هم از مردی بود که برای مدتی به شهرستان رفته بود. محل کارش به او گفته بودند اگر برنگردد ممکن است اخراج شود. خیلی مضطرب بود. برای او هم تکنیک آرامسازی انجام دادیم و کمی صحبت کردیم تا بتواند تصمیم منطقیتری بگیرد.»
اضطرابی که در صداها شنیده میشد
در بعضی تماسها، نگرانی مردم بیشتر به خاطر چیزهایی بود که میدیدند یا میشنیدند. صداهای ناشناخته یا اشیایی که در آسمان حرکت میکرد: «یک آقایی تماس گرفت و گفت یک پهپاد بالای منطقهشان در حال چرخیدن است. خیلی نگران بود. اول از همه به او گفتم با ۱۱۰ تماس بگیرد و موضوع را گزارش کند. بعد سعی کردم آرامش کنم. در چنین مواقعی اگر فرد تنها نباشد خیلی بهتر است. همیشه توصیه میکنیم اگر میشود کنار یکی از اعضای خانواده یا دوستان باشند.»
وقتی دردها کنار هم قرار میگیرند
فعالیت تیم سحر فقط به تماسهای تلفنی محدود نمیشود. گاهی اعضای این تیم در محل حادثه حضور پیدا میکنند و با خانوادههای آسیبدیده صحبت میکنند: «یک بار به منطقهای رفتیم که چند هفته از حادثه گذشته بود. در آنجا یک خانم پسر هفدهسالهاش را از دست داده بود و خانم دیگری هم همسرش شهید شده بود. هر دو همسایه بودند. وقتی همدیگر را دیدند، ناگهان همدیگر را بغل کردند و حدود هشت دقیقه بیوقفه گریه کردند. جالب بود که چند دقیقه قبل از آن، هر دو به ظاهر آرام بودند. اما وقتی همدیگر را دیدند، آن همه احساس فروخورده بیرون آمد. آنجا خیلی واضح یکی از اثرات گروهدرمانی را دیدم. در روانشناسی میگوییم وقتی افرادی با آسیب مشابه کنار هم قرار میگیرند و درباره تجربهشان حرف میزنند، روند ترمیم روانی سریعتر میشود. آن صحنه برای من یک نمونه واقعی از همین موضوع بود.»
پناهی در لحظههای ترس
در روزهای جنگ، تماسهای سامانه ۴۰۳۰ بسیار زیاد بود. بسیاری از تماسگیرندگان بعد از چند دقیقه صحبت، آرامتر میشدند و حتی از امدادگران تشکر میکردند: «خیلی وقتها بعد از پایان تماس، افراد تشکر میکردند و میگفتند حالشان بهتر شده است. حتی بعضیها میگفتند ما مشکل خاصی نداریم، فقط میخواستیم صحبت کنیم. بعضیها هم میگفتند دوست دارند عضو هلالاحمر شوند. در آن روزها تماسها خیلی زیاد بود. وقتی مردم دچار وحشت میشدند، به این سامانه پناه میآوردند. خوشبختانه نارضایتی خاصی نداشتیم و بیشتر تماسها با رضایت تمام میشد.»
ایستادن در برابر لحظههای تلخ
با وجود همه تجربهها و سالها فعالیت، سراجالقوم میگوید بعضی صحنهها آنقدر سنگین است که هر انسانی را تحت تأثیر قرار میدهد؛ اما در همان لحظه باید احساسات را کنترل کرد: «من سه نوه کوچک هم دارم، اما از اول فروردین که فعالیت تیم سحر شروع شد تقریباً به طور کامل در مأموریت بودم. فرمانده تیم سحر جمعیت هلالاحمر شمیرانات هستم و سعی کردم همیشه در دسترس باشم. لحظههای تلخ کم نبود. بعضی وقتها واقعاً آدم منقلب میشود. یادم می آید مادربزرگی در یکی از صحنهها به دنبال پیکر نوههای کوچکش در میان آوار میگشت. حالم دگرگون شد. اما همیشه به خودم میگویم اگر من هم بنشینم و گریه کنم، چه کمکی میتوانم بکنم؟ در آن لحظه باید آرام بمانیم تا بتوانیم به دیگران آرامش بدهیم.» /سیما فراهانی