به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در روزهای قبل از جنگ، فعالیتهای امدادی در استان بیشتر حول برنامههای معمول میچرخید؛ آمادهسازی پستهای نوروزی، هماهنگی تیمها و بررسی تجهیزات. اما با آغاز حملات، همهچیز ناگهان تغییر کرد و فضای معاونت امداد و نجات به مرکز آمادهباش تبدیل شد.
روزهایی که دیگر عادی نبود
محمد احمدی سالهاست که در هلالاحمر فعالیت میکند؛ از دوران داوطلبی تا مسئولیتهای اجرایی. تجربههای زیادی از حوادث مختلف دارد، اما آنچه در این جنگ دید، برای او معنای دیگری داشت: «از سال ۷۵ به عنوان داوطلب وارد جمعیت هلالاحمر شدم و از سال ۸۸ هم به عنوان کارمند فعالیت میکنم. در حال حاضر هم سرپرست اداره عملیات هستم. روز اول در معاونت امداد و نجات استان مشغول کارهای روزمره بودیم. طرح نوروزی نزدیک بود و درگیر هماهنگی پستهای جادهای بودیم. ناگهان خبر رسید که حملات در تهران شروع شده است. بلافاصله آمادهباش اعلام شد و ما در مرکز عملیات اضطراری مستقر شدیم تا اگر لازم شد نیروها اعزام شوند.»
آغاز عملیاتها در تبریز
چند ساعت بیشتر طول نکشید که موج حملات به استانهای دیگر هم رسید. در تبریز نیز نقاطی هدف قرار گرفت و تیمهای امدادی برای ارزیابی و امدادرسانی اعزام شدند. در چنین شرایطی، مدیریت عملیات تنها از پشت میز ممکن نبود. گاهی لازم بود فرمانده عملیات خودش در صحنه حاضر شود؛ هم برای ارزیابی دقیق و هم برای همراهی با امدادگران: «چند ساعت بعد از شروع حملات، در استان ما هم اصابتهایی اتفاق افتاد. تیمها را برای ارزیابی و اقدامات اولیه فرستادیم. در طول این ۲۵ روز جنگ، چند عملیات سنگین داشتیم که به خاطر وسعت حادثه خودم هم در عملیات حاضر شدم. هم باید ارزیابی میکردم و هم کنار نیروها باشم. بعضی جاها لازم بود راهنمایی کنم و بعضی کارها را هم خودمان انجام میدادیم؛ از نجات افراد زنده گرفته تا بیرون آوردن پیکرهایی که زیر آوار مانده بودند.»
روزهایی که خانه معنایش را از دست میدهد
برای امدادگران در روزهای بحران، مرزی میان کار و زندگی شخصی باقی نمیماند. شب و روز یکی میشود و خانه به جایی دور و دستنیافتنی تبدیل میشود. احمدی میگوید در این روزها حتی فرصت سر زدن کوتاه به خانه هم پیدا نکرده است: «در این مدت تقریباً هیچکدام از نیروهای امدادی به خانه نرفتیم. خیلی کم پیش آمده که بتوانیم حتی چند ساعت استراحت کنیم. من یک دختر و یک پسر دارم. گاهی تماس میگیرند و میگویند یک سری هم به ما بزن. اما واقعاً فرصت نمیشود. وقتی حادثه رخ میدهد، همه چیز کنار میرود و فقط نجات جان مردم مهم میشود.»
نجات در دل ساختمانی در شهرک نصر
در این میان یکی از سختترین عملیاتها در شهرک نصر تبریز رخ داد؛ ساختمانی که بر اثر موج انفجار آسیب شدیدی دیده بود و بخشهایی از آن فرو ریخته بود. تیمهای امدادی به سرعت به محل رسیدند. صدای فریاد، آوار سنگین و اضطراب خانوادهها فضای منطقه را پر کرده بود. احمدی میگوید: «در یکی از حملات ساختمانی در شهرک نصر تبریز آسیب دیده بود. نزدیک مجموعه امداد و نجات بود. سریع به محل اعزام شدیم. وقتی رسیدیم، برای رسیدگی به مصدومان وارد ساختمان شدیم. من رفتم طبقه هشتم. آنجا یک نفر نصف بدنش زیر آوار مانده بود. با او صحبت کردم و سعی کردم آرامش کنم. به هوش بود و میتوانست با من صحبت کند. پاهایش زیر آوار گیر کرده و خیلی ترسیده بود. سریع عملیات رهاسازی را شروع کردیم. پسر جوانی بود. همسرش هم مرتب جیغ میکشید و وحشت کرده بود. او را از آوار خارج کردیم و به بیمارستان منتقل شد.»
صدایی از زیر تودههای آوار
پس از نجات آن جوان، تیم واکنش سریع برای جستوجوی افراد دیگر به طبقات بالاتر رفت. سقفها فرو ریخته بود و تودهای از بتن و خاک همهجا را پوشانده بود. در میان آن سکوت سنگین، ناگهان صدایی ضعیف شنیده شد؛ صدایی که شاید اگر چند ثانیه دیرتر شنیده میشد، برای همیشه خاموش میماند. احمدی آن لحظه را اینگونه روایت میکند: «با بچههای تیم مشغول جستوجو بودیم. بالای سر همان جوانی که نجات داده بودیم، تلنباری از آوار بود و سقف کاملاً پودر شده بود. ناگهان یک صدا شنیدم. گفتم همه ساکت باشند. یکی دو دقیقه گوش دادیم و بعد صدای گریه یک بچه را شنیدم. سریع شروع کردیم همانجا را کندن. حدود یک سانتیمتر کندیم و هنوز چیزی دیده نمیشد. یک لحظه دیدم یک تار مو از زیر آوار بیرون آمد.»
لحظهای که زندگی از زیر خاک بیرون آمد
هر بیل خاک که کنار میرفت، امید بیشتر میشد. امدادگران با احتیاط آوار را کنار میزدند تا کوچکترین آسیبی به کودک نرسد. چند ثانیه بعد، صورت دختربچهای از زیر خاک نمایان شد: «وقتی آوار را بیشتر برداشتیم، سرش پیدا شد و دوباره گریه کرد. همان لحظه فهمیدیم زنده است. سریع آوار را تخلیه کردیم و او را بیرون آوردیم. تمام حواسم این بود که آسیبی نبیند. بلافاصله بغلش کردم و با سرعت بردم داخل آمبولانس. در راه سعی کردم او را آرام کنم.»
کشف حقیقتی تلخ
اما عملیات جستوجو هنوز تمام نشده بود. در همان محل، امدادگران با صحنههایی روبهرو شدند که هر امدادگری را متأثر میکند. پیکرهایی از زیر آوار بیرون آورده شد؛ نشانهای از خانوادهای که دیگر در کنار هم نبودند. احمدی اشک می ریزد و از صحنه تلخی که دیده است میگوید: «در همان عملیات، پیکر یک دختر و یک پسر حدود ده تا دوازده ساله را بیرون آوردیم و داخل کیسه جسد گذاشتیم. با خودم گفتم حتماً اینها پدر و مادر دارند. دوباره برگشتیم برای جستوجو. از همسایهها پرسیدم و گفتند حلمه خواهر و بردار هم دارد. دوباره عملیات جستجو را ادامه دادیم. بعد دست یک نفر را زیر آوار دیدیم؛ پدرشان بود. کمیبعد هم پیکر مادرشان را پیدا کردیم.»
تنها بازمانده؛ دختری به نام حلما
آن لحظه برای احمدی یکی از سختترین تجربههای سالهای امدادگریاش بود. کودکی که از زیر آوار بیرون آمده بود، دیگر خانوادهای نداشت. نامش حلما بود؛ دختری چهار ساله که به شکلی باورنکردنی از میان آوار زنده بیرون آمده بود: «سختترین لحظه برای من همین بود. یک بچه زنده مانده بود و تمام خانوادهاش شهید شده بودند. تنها بازمانده همان دختربچهای بود که نجات دادیم. اسمش حلما بود، حدود چهار سال داشت. با اینکه زیر آوار مانده بود، آسیب جدی ندیده بود. در تمام سالهایی که عملیات رفتم و انواع حادثه دیدم، اما این یک معجزه بود که با چشم خودم دیدم..»
لحظهای میان ترس و امید
وقتی حلما را در آغوش گرفت، احمدی برای چند لحظه به دستها و پاهای کودک نگاه کرد؛ انگار باورش نمیشد که سالم مانده باشد. اما چند ثانیه بعد اتفاقی افتاد که نفس همه را در سینه حبس کرد: «نگاه کردم ببینم دست و پایش شکسته یا نه. چند ثانیه تمرکز کردم و احساس کردم نفسش قطع شد. خیلی ترسیدم. سریع تکانش دادم. یک لحظه بعد دوباره گریه کرد. آن لحظه به زبان ترکی قربان صدقهاش رفتم.»
وقتی امدادگر، پدر میشود
برای احمدی، آن لحظه دیگر فقط یک عملیات نبود. کودک در آغوشش یادآور فرزندان خودش بود. او میگوید حتی دخترش بعداً درباره همان لحظه با او صحبت کرده است: «دخترم وقتی از تلویزیون دیده بود، با من تماس گرفت و به شوخی گفت چرا اینگونه قربان صدقه من نمی روی. اما این بچه مادر نداشت. آن لحظه واقعاً برایش مثل پدر بودم. احساس میکردم دختر خودم است. لحظه سختی بود. دردناک بود و امکان ندارد از ذهنم خارج شود.»
فداکاری مادری دیگر
در همان روزها، امدادگران با صحنههای دیگری از ایثار نیز روبهرو شدند؛ صحنههایی که نشان میداد حتی در لحظههای آخر هم بعضی انسانها جان خود را برای نجات عزیزانشان میدهند: «فقط همین مورد نبود. یک دختر دوازدهساله هم از زیر آوار نجات دادیم. موج انفجار ساختمان را خراب کرده بود. مادرش دختر را در آغوش گرفته بود تا آوار روی او نریزد. دختر و پدرش زنده ماندند، اما مادرش شهید شد. او با جان خودش از فرزندش محافظت کرده بود.»
یاد امدادگری که دیگر بازنگشت
در میان این عملیاتها، یاد همکارانی که در راه امدادرسانی جان خود را از دست دادهاند، همیشه همراه امدادگران است. برای احمدی، یکی از تلخترین خاطرات دیدن پیکر همکارش «زرتاجی» بود: «در جنگ 12 روزه هم حضور داشتم و شهید امدادگر زرتاجی را میشناختم. پسر بسیار خوبی بود و همیشه روحیه انساندوستانه داشت. اولین نیروی امدادی بودم که با آمبولانس به صحنه رسیدم. دیدم یک نفر با لباس هلالاحمر روی زمین افتاده. وقتی نزدیک شدم دیدم زرتاجی است. بعد فهمیدیم شهید شده. پیکرش را خودم منتقل کردم.»
معجزهای در دل ویرانی
با وجود تمام تلخیها، لحظههایی هم هست که امید را دوباره زنده میکند. نجات حلما برای احمدی دقیقاً یکی از همان لحظهها بود. او معتقد است در میان آن همه آوار و انفجار، زنده ماندن آن کودک چیزی فراتر از یک اتفاق معمولی بود: «نمیدانم چه حکمتی داشت که این بچه زنده ماند. اما زنده ماندنش معجزه بود. میان آن همه آوار و ویرانی، خدا خواست که حلما زنده بماند. برای من این لحظه یکی از فراموشنشدنیترین لحظات تمام سالهای امدادگریام بود.» / سیما فراهانی