امروز چهارشنبه  ۲۶ فروردين ۱۴۰۵

روایت امدادگری که در سایه‌ی جنگ، معجزه را لمس کرد

روز دوم حضور در تهران بود؛ شهری که هنوز از زیر غبار حمله بیرون نیامده بود و هر کوچه‌اش زخمی تازه داشت. تیم‌های امدادی از سراسر کشور گرد آمده بودند تا از دل آوار، امید بیرون بکشند. محمدحسین موحدی‌خواه از نیروهای شرکتی هلال‌احمر کهگیلویه و بویراحمد، از لحظه‌ای می‌گوید که عملیات ساده آواربرداری، به دویدن میان مرگ و معجزه تبدیل شد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ شهر پر از دود و انفجار بود. صدا بمباران در گوشه گوشه تهران می‌پیچید. تیم‌های امدادی یکی‌یکی در منطقه مستقر می‌شدند، بی‌آنکه بدانند چند ساعت بعد، چه لحظه‌هایی انتظارشان را می‌کشد.

ورود به شهری که هنوز نفسش بند آمده بود

محمدحسین موحدی‌خواه روایت می‌کند: «روز دوم حضورمان در تهران بود؛ مأموریتی که با هدف امدادرسانی آغاز شده بود، حال ما را به قلب شهری می‌برد که تازه از زیر بار دود و آوار بلند می‌شد. قرار بود برای آواربرداری ساختمانی برویم که ساعتی پیش، در حمله موشک‌ها به خاک تبدیل شده بود. دو تیم از استان‌های دیگر همراهمان بودند. وقتی وارد منطقه شدیم، مسئولین  عملیات نقشه ی ساختمان را ــ آن هم تنها با توضیحات زبانی و اشاره به راهروها و اتاقها ــ برایمان شرح دادند. گفتند چند نفر زیر آوار هستند.»

ساختمانی که هر نفسش را با ترس می‌کشید

دیوارهایی که با یک لمس می‌لرزیدند، سقفی که انگار هر لحظه تصمیم داشت رها شود، و زمینی که زیر پا بی‌ثبات بود؛ آنجا جای اشتباه یا مکث نبود. هر ضربه بیل می‌توانست آخرین ضربه باشد، اما امید به پیدا کردن پیکر شهدا، همه را ثابت‌قدم نگه می‌داشت: «ساختمان نفس‌های آخرش را می‌کشید. هیچ نقطه ثابتی برای تکیه یا کار با ابزار وجود نداشت. با هر جابه‌جایی آجر، حس می‌کردیم همه‌چیز می‌خواهد فروبریزَد. چند ساعت گذشت تا توانستیم بخشی از پیکر شهدا را پیدا کنیم. در همین زمان سه بار دستور تخلیه صادر شد؛ باید چند دقیقه‌ای از محل دور می‌شدیم و بعد که امن اعلام می‌شد برمی‌گشتیم.»

فریادی که همه‌چیز را قطع کرد

سکوت منطقه ناگهان شکست. صدای فریاد هشدار چند ثانیه‌ای زمان برای واکنش می‌گذاشت. امدادگران باید می‌دویدند، بی‌آنکه بدانند مقصدشان امن است یا نه: «مشغول کار بودیم که فریاد ناگهانی دستور تخلیه سکوت منطقه را برید. صدای هشدار می‌آمد و ما بی‌درنگ میان آهن و بتن دویدیم. آوار راه را بسته بود و مجبور شدیم وسایل‌مان را رها کنیم. صدای موتور جنگنده‌ها بالای سر پیچید، انگار سایه مرگ بالای سرمان بود. از ساختمان بیرون زدیم و وارد کوچه‌ای شدیم که کفش پر از شیشه‌های خرد و وسایل پرتاب‌شده بر اثر انفجار بود.»

لحظه‌ای که زمان ایستاد

در آن کوچه باریک، تنها مرز میان مرگ و زندگی چند قدم فاصله بود. صدای آسمان تغییر کرد؛ همان صدایی که امدادگران بعد از چند روز به‌خوبی تشخیصش می‌دادند. چرخش جنگنده و سوت کوتاه اصابت، همه چیز را کند کرد، به جز سقوط موشک: «نزدیک انتهای کوچه بودیم که صدایی از آسمان توجهم را جلب کرد. فقط چند دهم ثانیه فرصت کردم موشکی را ببینم که به ساختمانی درست پشت ساختمان روبه‌رویمان خورد؛ همان سمتی که داشتیم به آن می‌دویدیم. در یک چشم‌برهم‌زدن، آن ساختمان فرو ریخت. موج انفجار همه‌چیز را بلعید. شیشه‌ها از قاب جدا شدند و مثل ترکش در هوا پخش شدند. غبار و دود پیچید. روی زمین افتادیم و دراز کشیدیم.»

انفجارهای پیاپی؛ دویدن میان مرگ

همه‌چیز تیره شده بود. در میان هیاهو، تنها راه نجات دویدن به فضای باز بود. موج پشت موج می‌آمد و زمین مثل قلبی مضطرب می‌تپید و می‌لرزید: «صدایی آمد. شبیه ریزش سیالبی از هزاران لیتر آب بر سرمان. موج انفجار همه چیز را بلعید؛ شیشه‌ها باقی مانده انفجار قبل از قابها جدا شدند و چون ترکش در هوا پخش گشتند. غبار و دود همه جا را فرا گرفت. بر زمین افتادیم و دراز کشیدیم . صدای نعره ی جنگنده‌ها هنوز در آسمان بود. فریاد زدم همه به سمت فضای باز بدوند. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که به محوطه باز رسیدیم و ناگهان انفجار دوم پشت سرمان رخ داد. زمین لرزید. میان درخت‌ها پناه گرفتیم و روی خاک دراز کشیدیم. لحظه‌ای بعد، سومین موشک هم برخورد کرد و هوا از صدای ترکش‌ها پر شد.»

سکوت بعد از طوفان

به‌تدریج صدای جنگنده‌ها دور شد. گرد و دود فرو نشست و تصویر مبهمی از کوچه و ساختمان‌های نیمه‌مرده نمایان شد. درست در همین سکوت عجیب، چهره‌ای برخلاف همه منطق‌های جنگ از میان غبار پیدا شد: «وقتی صداها کم شد، از دل غبار پیرمردی ظاهر شد؛ با دمپایی خانگی. آرام قدم می‌زد و جلوی محل اصابت گشت می‌زد. به جوانی که روی زمین دراز کشیده بود نزدیک شد و با او حرف زد. نمی‌دانم از کجا آمده بود یا چرا آنجا بود؛ محلی که تمام ساختمان‌هایش از افراد تخلیه شده بودند.»

شمردن نفرات؛ معجزه‌ای که اتفاق افتاده بود

در چنین لحظاتی، هر اسم که شنیده می‌شود، قلبی دوباره شروع به تپیدن می‌کند. شمارش افراد به‌اندازه نفس کشیدن حیاتی است. سه تیم، ده‌ها ثانیه مرگ را لمس کرده بودند؛ اما نتیجه چیزی بود که هیچ‌کس انتظارش را نداشت: «همان‌طور روی زمین، بچه‌ها را یکی‌یکی صدا زدم. باورکردنی نبود، تمام اعضای سه تیم سالم بودند. فقط علی موج‌گرفتگی خفیف داشت و سعید چند زخم سطحی برداشته بود. بیست دقیقه همان‌جا ماندیم تا وضعیت سفید اعلام شد. بعد بلند شدیم و به سمت محل اصابت رفتیم تا اگر کسی مجروح شده، کمکش کنیم.»

مرگی که فقط از کنارمان گذشت

در پایان آن روز، هریک از امدادگران می‌دانستند که زنده‌ماندنشان بیشتر از یک اتفاق ساده بوده است. چیزی میان حفاظت، دعا و معجزه. جنگ، چهره مرگ را واضح‌تر از هر چیز دیگری نشان می‌دهد؛ اما همان‌قدر، نقش لطف خدا را هم پررنگ‌تر می‌کند: «آن روز، مرگ از کنارمان رد شده بود بدون اینکه ما را لمس کند. با یقین به این فکر می‌کردم که خداوند مزد امدادگرانی را که برای نجات جان دیگران می‌دوند، با محافظت از خودشان می‌دهد. این معجزه‌ای بود که میان آهن و بتن و آتش به چشم دیدیم.»

کلیدواژه‌ها:

0
/
۱۴۰۵/۰۱/۰۴- ۱۸:۱۱
/
متن دیدگاه
نظرات کاربران
تاکنون نظری ثبت نشده است
لینک کوتاه