امروز چهارشنبه  ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵
سرویس:اخبار ستادی
تاریخ خبر : چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۱۳:۱۳
وقتی یک تماس تلفنی، پناه شد / روایتی از شب‌های جنگ که مادران، پشت خط هلال‌احمر دنبال آرامش می‌گشتند
در روزهای جنگ، بعضی‌ها پناهگاهشان زیرزمین بود و بعضی‌ها فقط یک تماس تلفنی. گلناز شیرمحمدلو، روانشناس بالینی، مدرس هلال‌احمر و عضو تیم حمایت‌های روانی سحر، آن شب‌ها ساعت‌ها پشت خط سامانه می‌نشست و به صدای مادرانی گوش می‌داد که میان انفجار، ترس از دست دادن فرزندشان را پنهان نمی‌کردند. میان همه تماس‌ها، صدای لرزان زن باردار، هنوز برایش از هر آژیری بلندتر است.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ صبح جنگ، فضای شهر دیگر شبیه روزهای عادی نبود. خبرها یکی‌یکی می‌رسیدند، کلاس‌ها لغو می‌شد و همه در وضعیت آماده‌باش بودند. گلناز شیرمحمدلو از آن روز می‌گوید: «من از سال ۹۶ به عنوان مدرس با هلال‌احمر همکاری می‌کنم و از وقتی تیم سحر شکل گرفت، وارد حوزه حمایت روانی بحران شدم. زمان جنگ 12 ‌روزه خودم باردار بودم و به خاطر شرایط جسمی نتوانستم کنار بچه‌ها در میدان باشم، ولی مدام تلفنی در ارتباط بودم. صبحی که جنگ تحمیلی سوم شروع شد، بیمارستانی که من در آن کار می‌کردم هم درگیر شرایط بحرانی شد. حتی روبه‌روی بیمارستان را زده بودند و ساختمان آسیب دیده بود. به ما گفته بودند کلاس‌ها را تعطیل کنیم و در آماده‌باش کامل باشیم. حدود ۱۱۰ بیمار داشتیم که بخشی از آنها ترخیص شدند اما حدود سی بیمار بدحال هنوز بستری بودند. فضا واقعاً سنگین بود.» پشت خط سامانه چند روز بعد از شروع جنگ، تیم سحر تلاش می‌کرد آموزش‌های روانی را به مردم برساند. گلناز برای نیروهای داوطلب فایل‌های صوتی ضبط می‌کرد و بعد وارد سامانه تلفنی شد؛ جایی که شب‌ها میان گریه و اضطراب مردم سپری می‌شد: «من چون دخترم خیلی کوچک بود، شیفت ۱۱ شب تا ۲ بامداد را انتخاب کرده بودم. فکر می‌کردم آن ساعت بچه خواب است و می‌توانم آرام‌تر کار کنم. یادم می‌آید بعد از شروع جنگ رمضان، اولین تماس را که وصل کردم، یک خانم پشت خط بود. فقط گفت: "مشاوره رایگانه؟" گفتم بله، بفرمایید. بعد ناگهان زد زیر گریه. گفت: “من باردارم، شوهرم نظامیه و الان رفته سر کار. من در خانه مان در اصفهان تنها ماندم و خیلی می‌ترسم.» صدای گریه یک مادر آن سوی خط، صدای انفجار شنیده می‌شد. زن هشت‌ماهه باردار بود و از ترس، حاضر نمی‌شد خانه را ترک کند. شیرمحمدلو می‌گوید با وجود سال‌ها کار در بیمارستان روانپزشکی، آن تماس او را شکست: «وقتی داشت حرف می‌زد، ناخودآگاه اشک از چشم خودم آمد. خیلی کم پیش می‌آید موقع کار گریه کنم، چون سال‌هاست با بیماران سخت کار می‌کنم، ولی این مادر فرق داشت. مرا یاد خودم انداخت که در جنگ 12 روزه باردار بودم و چقدر سختی کشیدم. به او گفتم: “تو الان فقط مسئول خودت نیستی، بچه‌ات هم ترس تو را می‌فهمد.” پرسیدم امکان دارد جایت را عوض کنی؟ گفت خانواده همسرش آن طرف اصفهان هستند ولی نمی‌خواهد برود، چون به شوهرش گفته اگر تو بمانی من هم می‌مانم. به او گفتم: “الان همسرت خودش زیر فشار زیادی است. حداقل بگذار نگرانی تو از روی دوشش برداشته شود.” بعد گفت که با IVF باردار شده و همین اضطرابش را بیشتر کرده بود.» وقتی روانشناس هم مادر است شیرمحمدلو سعی می‌کرد فقط یک مشاور خشک و رسمی نباشد. او از تجربه خودش گفت؛ از بارداری در روزهای جنگ و ترسی که هنوز در ذهنش مانده بود: «به او گفتم من هم مادر هستم و بارداری در روزهای جنگ را تجربه کرده‌ام. گفتم کاملاً می‌فهمم که چقدر ممکن است نگران بچه‌ات باشی. به او گفتم وقتی صدای انفجار می‌آید، دستت را روی شکمت بگذار و آرام با بچه حرف بزن. گفتم اخبار را کمتر ببین، سوره یاسین بخوان، نفس عمیق بکش و سعی کن آرامش را به بدنت برگردانی. چون می دانم این شرایط چقدر سخت است و حتی جنین را هم تحت تاثیر قرار می دهد. حتی الان هم بعضی وقت‌ها وقتی دختر خودم بی‌دلیل گریه می‌کند، فکر می‌کنم شاید بخشی از اضطرابی باشد که آن روزها تجربه کردم.» شب‌هایی که تلفن قطع نمی‌شد در آن شب‌ها، بیشتر تماس‌ها از شهرهایی بود که حملات شدیدتری را تجربه می‌کردند؛ مخصوصاً تهران، اصفهان و شیراز. بیشتر تماس‌گیرنده‌ها هم مادرانی بودند که برای فرزندانشان می‌ترسیدند: «خیلی از تماس‌ها درباره بچه‌ها بود. مادری تماس گرفت و گفت پسر سه‌ساله‌اش بعد از انفجار و شکستن شیشه‌های خانه، از صبح صحبت نمی‌کند. خیابان را هم بسته بودند و امکان خروج نداشتند. به او گفتم مدام جلوی بچه درباره حادثه حرف نزنید. خودش گفت تلفن خانه مدام زنگ می‌خورد و همه دارند ماجرا را تعریف می‌کنند. همین باعث می‌شود کودک از وضعیت اضطراب خارج نشود.» ترس، طبیعی بود بعضی تماس‌گیرنده‌ها از حرف‌هایی که شنیده بودند، بیشتر مضطرب شده بودند. شیرمحمدلو می‌گوید مهم‌ترین کاری که انجام می‌دادند، این بود که به مردم حق بدهند بترسند: «یک خانم تماس گرفت و گفت مشاوری به او گفته شاید هشت سال جنگ طول بکشد و نباید بترسد. حالش خیلی بد شده بود. گفتم: “نه خانم، شما حق دارید بترسید.” ترس یک واکنش طبیعی است. مهم این است که آدم با ترسش چه کار می‌کند. یکی پرخوری می‌کند، یکی مدام کار می‌کند، یکی نماز می‌خواند، یکی اخبار دنبال می‌کند. آدم‌ها روش‌های متفاوتی برای کنار آمدن دارند. خانم دیگری با من تماس گرفت و گفت که در این مدت چاق شده و دچار افسردگی شده است. به او هم حق دادم و گفتم طبیعی است که از پرخوری عصبی شوی. اینکه به طرف مقابل حق بدهیم، بیشتر او را آرام می‌کند تا اینکه او را از ترس و اضطرابش منع کنیم.» پشت این کاور، مسئولیت است با وجود داشتن فرزند کوچک و پدری بیمار، شیرمحمدلو می‌گوید هیچ‌وقت نتوانسته نسبت به مسئولیتی که با پوشیدن لباس هلال‌احمر احساس می‌کند، بی‌تفاوت باشد: «خیلی‌ها در خیلی از ارگان‌ها فقط عضو هستند؛ در همایش‌ها عکس می‌گیرند و می‌روند. ولی وقت بحران تعداد کمی واقعاً می‌مانند. من خودم بچه کوچک داشتم، پدرم هم آلزایمر دارد و در بستر است، ولی باز مدام تماس می‌گرفتم که بپرسم چه کاری از دستم برمی‌آید. مسئولانم حتی به من گفتند به خاطر دخترت لازم نیست بیایی میدان. اما واقعیت این است که وقتی این کاور را می‌پوشیم، احساس می‌کنیم مسئول آدم‌هایی هستیم که آن طرف خط، فقط دنبال یک صدای آرام می‌گردند. دوست داشتم پناه مردم باشم. دوست داشتم کاری برای این مردم بی پناه و وحشت زده انجام دهم.»   /سیما فراهانی
© 2022 - info@rcs.ir