امروز شنبه  ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۵
سرویس:اخبار ستادی
تاریخ خبر : شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۱۳:۴۳
ماجرای جهیزیه‌ای که زیر آوار جنگ ماند/ قصه متفاوت از روزهایی که تیم‌های سحر میان آوار، آرامش می‌ساختند
روح‌الله تکلو، مدرس تیم‌های حمایت روانی جمعیت هلال‌احمر استان تهران و عضو تیم سحر، از روزهایی می‌گوید که همراه همکارانش وارد محله‌های آسیب‌دیده می‌شدند تا کنار مردمی‌بایستند که هر کدام به شکل متفاوتی با جنگ روبه‌رو شده بودند. از تازه عروسی که وقتی به محل اصابت رسید و خانه ویران‌شده‌اش را دید، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. فریاد می‌زد و گریه می‌کرد. تیم سحر ابتدا اجازه داد احساساتش تخلیه شود، بعد او را به چادر بردند و آرام‌آرام درباره مسیر بازسازی و ادامه زندگی با او حرف زدند؛ گفت‌وگویی که در نهایت اشک‌هایش را به لبخند تبدیل کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ در میان نیروهای امدادی که در صحنه‌های بحران حضور پیدا می‌کنند، گروهی هستند که باید به زخم‌هایی رسیدگی کنند که روی بدن دیده نمی‌شوند. روح‌الله تکلو یکی از همین افراد است. مدرس تیم‌های حمایت روانی جمعیت هلال‌احمر استان تهران که سال‌ها در تیم‌های سحر فعالیت کرده است: «کاری که ما انجام می‌دهیم این است که در دل بحران‌ها، کنار مردمی‌بایستیم که از نظر روحی آسیب دیده‌اند. گاهی زخم‌های روانی از زخم‌های جسمی عمیق‌تر است. ما می‌رویم تا کمی آرامش به جان‌های خسته از حادثه برگردانیم.» چهار چهره از یک بحران در روزهای جنگ، وقتی تیم‌های سحر وارد صحنه می‌شدند، با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شدند که هر کدام به شکلی متفاوت با حادثه مواجه شده بودند. تجربه نشان داده بود که برای کمک بهتر، باید ابتدا این گروه‌ها را شناخت و متناسب با وضعیت هر کدام رفتار کرد: «وقتی وارد صحنه می‌شدیم، مخصوصاً در روزهای جنگ، معمولاً مردم را در چهار دسته می‌دیدیم. دسته اول کسانی بودند که هم خانه‌شان تخریب شده بود و هم عزیزانشان زیر آوار مانده بودند یا سرنوشتشان نامعلوم بود. این افراد در وضعیت سوگ و شوک شدید بودند و بیش از هر چیز به همراهی و شنیده شدن نیاز داشتند. این گروه سخت‌ترین مواجهه را داشتند. کسانی که نه فقط خانه بلکه بخشی از زندگی‌شان را از دست داده بودند.» خانه‌هایی که فرو ریخته بود در میان آسیب‌دیدگان، گروه دیگری هم بودند که خانه‌هایشان تخریب شده بود اما خوشبختانه کسی از اعضای خانواده آسیب ندیده بود. ظاهر ماجرا شاید کمتر تلخ به نظر می‌رسید، اما اضطراب و شوک هنوز در رفتارشان دیده می‌شد: «دسته دوم کسانی بودند که خانه‌شان خراب شده بود اما خوشبختانه قبل از حادثه تخلیه شده بودند و آسیبی به کسی نرسیده بود. این افراد اغلب در شوک بودند. خانه برای آدم فقط چهار دیوار نیست؛ خاطره و امنیت است. وقتی آن را از دست می‌دهند، احساس بی‌پناهی می‌کنند. ما سعی می‌کردیم با آنها صحبت کنیم، بگذاریم احساساتشان را بیان کنند و کم‌کم به مرحله آرامش برسند.» ترسی که از موج انفجار می‌آید گروه سوم کسانی بودند که شاید خسارت جدی ندیده بودند اما صدای انفجار و شکستن شیشه‌ها ترسی عمیق در دلشان ایجاد کرده بود. بسیاری از آنها از نظر جسمی سالم بودند، اما نشانه‌های اضطراب و وحشت در رفتارشان دیده می‌شد: «این افراد فقط شیشه‌های خانه‌شان شکسته بد یا موج انفجار آنها را ترسانده بود. بعضی‌هایشان حتی آسیب پرده گوش هم داشتند. ما به آنها تکنیک‌هایی برای آرام شدن یاد می‌دادیم. می‌گفتیم مدتی موسیقی با هدفون گوش ندهند، در محیط‌های شلوغ نروند، اخبار جنگ را کمتر دنبال کنند و اگر علائم ادامه پیدا کرد حتماً به متخصص مراجعه کنند.» پرسش‌هایی که پاسخی می‌خواست اما دسته چهارم کسانی بودند که از نظر ظاهری آسیبی ندیده بودند؛ نه خانه‌شان تخریب شده بود و نه کسی از خانواده‌شان زخمی‌شده بود. با این حال ذهنشان پر از سؤال و نگرانی بود: «این افراد بیشتر می‌پرسیدند: این وضعیت تا کی ادامه دارد؟ ما چه کار کنیم که ایمن بمانیم؟ می‌ترسیم چه اتفاقی بیفتد. برای این گروه بیشتر نکات ایمنی می‌گفتیم. مثلاً توصیه می‌کردیم روی شیشه‌ها چسب ضربدری بزنند، کنار پنجره‌ها نخوابند، یک کیف نجات آماده داشته باشند که داخلش پتو، بیسکویت، داروهای ضروری و مدارک مهم باشد. حتی می‌گفتیم با لباس مناسب بخوابند تا اگر مجبور شدند سریع از خانه خارج شوند آماده باشند. همین نکات ساده باعث می‌شد آرام‌تر شوند.» وقتی تیم سحر پانسمان هم می‌کرد جنگ طولانی‌تر از آن چیزی شد که بسیاری انتظار داشتند و همین باعث شد وظایف تیم‌های سحر هم گسترده‌تر شود. در بسیاری از صحنه‌ها نیروهای امدادی دیگر آن‌قدر درگیر عملیات بودند که رسیدگی به جراحت‌های سرپایی به عهده تیم‌های حمایت روانی افتاد: «این جنگ با جنگ 12‌روزه قبلی فرق داشت. این بار ما بیش از هشتصد یا نهصد مورد پانسمان انجام دادیم. بچه‌های اورژانس و آتش‌نشانی سرشان خیلی شلوغ بود و فرصت رسیدگی به زخم‌های سطحی را نداشتند. خوشبختانه اعضای تیم سحر آموزش‌های اولیه را دیده بودند و می‌توانستند پانسمان انجام دهند. همین کارهای کوچک برای مردم خیلی مهم بود.» داوطلبانی که از دل مردم آمدند در میان شلوغی عملیات‌ها، گاهی اتفاق‌هایی رخ می‌داد که نشان می‌داد روحیه همدلی در مردم هنوز زنده است. یکی از این اتفاق‌ها آشنایی با زوجی بود که داوطلبانه از مشهد به تهران آمدند: «خیلی‌ها وقتی کار ما را می‌دیدند می‌گفتند دوست دارند عضو هلال‌احمر شوند. یک خانم آمد و گفت قبلاً دبیر کانون دانشجویی در مشهد بوده. گفت با همسرش نیت کرده‌اند بیایند تهران و کمک کنند. ما به آنها اعتماد کردیم و قرار شد کنارمان فعالیت داشته باشند. این شد که شب و روز کنار ما بودند، حتی از جیب خودشان وسایل پانسمان می‌خریدند. وقتی از آنها خواستم برای استراحت به مشهد برگردند، با گریه خداحافظی کردند. الان هم داوطلبانه در هلال‌احمر مشهد فعالیت می‌کنند.» کودکی که امید آورد در میان همه صحنه‌های تلخ جنگ، گاهی لحظه‌هایی هم بود که مثل جرقه‌ای کوچک امید را زنده می‌کرد. یکی از این لحظه‌ها برای روح‌الله تکلو دیدن پسربچه‌ای بود که معجزه‌آسا از زیر آوار بیرون آمده بود: «در یکی از اصابت‌ها یک پسربچه به طرز معجزه آسایی از زیر آوار زنده بیرون آمد. امدادگران اول مجرای تنفسی‌اش را پاک کردند. گوگرد و خاک را از صورتش پاک کردند. مادرش قبلا فوت کرده بود و پدرش هم جراحت عمیقی برداشت و به بیمارستان منتقل شد. هوا سرد بود، او را در پتو پیچیدیم تا گرم شود. بعد از مدتی گفت می‌خواهم بازی کنم. فقط پنج سال داشت. همان‌جا یک فضای دوستدار کودک درست کردیم و با مهدی بازی کردیم تا ذهنش از صحنه‌های اطراف دور شود. همسایه‌ها برایش لباس و اسباب‌بازی آوردند. کم‌کم حالش بهتر شد. صبحانه خورد و سرحال شد. همین مهدی برای همه ما امید شد. وقتی دیدیم در آن همه ویرانی یک کودک زنده مانده و می خندد، انگار دوباره یادمان آمد که زندگی ادامه دارد.» مهربانی مردم در دل بحران در روزهای جنگ، مردم محله‌ها هم کنار نیروهای امدادی می‌ایستادند. گاهی با یک استکان چای، گاهی با یک غذای ساده: «خیلی از بچه‌های ما فرصت غذا خوردن نداشتند. همسایه‌ها می‌آمدند و می‌گفتند غذای امروز شما با ما. حتی می‌پرسیدند چه غذایی دوست دارید. یک خانم هم بود که سال‌ها در مترو لقمه می‌فروخت. همان لقمه‌ها را برای بچه‌های هلال‌احمر و آتش‌نشانی آورد. می‌گفت این سهم من از کمک است.» شنیدن، مهم‌ترین کار ما گاهی کار تیم سحر فقط شنیدن بود؛ بدون قضاوت، بدون عجله برای حرف زدن: «در یکی از اصابت‌ها، خانمی آمد و دید خانه‌اش خراب شده. خیلی بی‌قرار بود. اجازه دادیم گریه کند و داد بزند. بعد او را به چادر تیم آوردیم، با او صحبت کردیم و درباره روند بازسازی توضیح دادیم. کم‌کم آرام شد. همان خانمی‌که یک ساعت قبل فریاد می‌زد، در آخر با لبخند از ما تشکر کرد.» وقتی امید برمی‌گردد در صحنه‌ای دیگر مادربزرگی با نگرانی درباره خانه دخترش آمده بود. کمی‌بعد دخترش هم رسید و بعد از صحبت با تیم سحر، فضای خانواده آرام‌تر شد: «بهترین مهارت ما شاید همین گوش دادن است. وقتی آدم‌ها احساس کنند کسی واقعاً حرفشان را می‌شنود، آرام‌تر می‌شوند. آن خانواده بعداً همه با هم کنار ما غذا خوردند. دخترشان هم با نامزدش آمده بود؛ چند روز بعد عروسی اش بود. برایش جهیزیه خریده بودند که همه شان زیر آوار ماند. آنقدر آرام شدند کع می‌گفتند شاید حکمتی در این ماجرا بوده.» روح‌الله تکلو تأکید می‌کند که حضور تیم‌های حمایت روانی برای همین لحظه‌هاست؛ زمانی که آدم‌ها در میان اضطراب و استرس، نیاز دارند کسی کنارشان بنشیند و به حرفشان گوش بدهد: «می‌خواهم مردم بدانند که تیم‌های حمایت روانی هلال‌احمر وجود دارند. اگر اضطراب دارید، اگر از حادثه ترسیده‌اید، می‌توانید به این تیم‌ها مراجعه کنید. ما آنجا هستیم تا کمک کنیم آدم‌ها با حال بهتری به زندگی برگردند.»  / سیما فراهانی
© 2022 - info@rcs.ir