logo

شنبه 28 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1404/03/12 - 08:51
  • تعداد بازدید : 4
  • تعداد بازدیدکننده : 4
  • زمان مطالعه : 4 دقیقه

همه فن حریف اسکلۀ سوزان

اگر زمان را به دوربینی تشبیه کنیم، بی تردید ششم اردیبهشت 1404، تمرکز لنز این دوربین بر «اسکله شهید رجایی» بندرعباس بود. بر مردان بی‌ادعایی که بی‌توجه به زمان و مکان، در دل آتش و دود، رد امید را پی گرفته بودند و در میان خاک و خاکستر نشانه‌ای از مفقودشدگان را جست‌وجو می‌کردند تا فرداروزی در دل تاریخ از اردیبهشتی نخوانیم که در جهنم آن جان‌های بسیاری غریبانه به فراموشی سپرده شد. مردانی که چهره‌شان را آفتاب سوزانده و یونیفرم زمخت ایمنی، قامت‌شان را پوشانده بود و ورای تصورهای فانتزی از اندام‌واره‌ یک مرد جذاب، با همدلی، نوعدوستی، مسئولیت‌پذیری و سرسختی‌شان تصویر جذاب و تازه‌ای از مرد و مردانگی به نمایش گذاشتند.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ «هادی عباسی» یکی از این مردان است؛ جوان 26 ساله‌ای که در اسکله شهید رجایی هرجا و هر لحظه که به حضورش نیاز بود، از اطفای حریق و شرکت در عملیات جست‌وجوی مفقودین تا رساندن نوشیدنی خنک به امدادرسانان پای ثابت کار بود. مرور حادثه بندرعباس از زبان این امدادگر داوطلب تجربه ای است بسیار متفاوت.


از هم‌نسل‌ها و هم سن و سال‌های او هر انتظاری می‌رود جز اینکه 19 روز تمام، بدون لحظه‌ای تردید جانشان را کف دست بگیرند، بی‌آنکه حتی یکبار بپرسند چرا؟ بی‌وقفه تلاش کنند تا یک فاجعه را سامان دهند. هرچند که می‌توان تا مدت‌ها بر غم اسکله گریست، اما می‌توان شادمان هم بود که این حادثه بار دیگر ثابت کرد افرادی هستند که عشق واقعی به خدمت را معنا کنند. کسی مثل «هادی» که در اسکله به او آچارفرانسه می‌گفتند. عملکرد افرادی مثل او در صحنه دود و آتش، اثر پروانه‌ای داشت. در دقایق اول انفجار که یک ایران از شدت فاجعه در بهت فرو رفته بود، مداومت و مقاومت امدادگرانی چون او که با تملق بیگانه هستند و تا این لحظه نامی از آنها برده نشده، وضعیت را به گونه‌ای تغییر داد که در زمان و زمانه دست شستن از مهربانی و همدردی، تعداد زیادی از دغدغه‌مندانی که حرف و قلب‌شان یکی است از نقطه نقطه ایران آمدند تا بندرعباس تنها نماند.


تصویری از قیامت


سن و سال کمی داشت که تصادف‌های مرگبار در جاده اصلی روستای «سرخون» ذهن او را برآشفت. در روستا کسی آموزش کمک‌های اولیه ندیده بود و فاصله بیش از 40 کیلومتری روستا تا بندرعباس مهم‌ترین عامل مرگ کسانی بود که تصادف می‌کردند و تا رسیدن به بیمارستان شهر دوام نمی‌آوردند. همان روزها تصمیم گرفت وقتی برای درس و دانشگاه به شهر رفت، کمک به آسیب‌دیدگان هم بخشی از زندگی‌اش شود. زمان زیادی نگذشت که برای تحصیل در رشته مهندسی برق به شهر آمد و در کنار آن به عنوان امدادگر داوطلب و آتش‌نشان بندرعباس، فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌اش را آغاز کرد. با او از ششم اردیبهشت حرف می‌زنم و می‌خواهم اولین تصویر از لحظه مواجهه با آن انفجار مهیب را تشریح کند. بعد از چند ثانیه مکث می‌گوید: «فکر می‌کنم قیامت همین شکلی باشد. هرچه توصیف از روز قیامت شنیدم آن روز جلوی چشم‌هایم بود. هر کسی جانش را گرفته بود و می‌دوید. عده زیادی با سر و صورت خونی به این طرف و آن طرف فرار می‌کردند. تکه‌های کانتینرها مثل خمپاره روی سطح اسکله ریخته بود، دیوارها با خاک یکسان شده بودند، ماشین‌ها مچاله و آسمان با دود سیاه و غلیظی پوشانده شده بود. تا آن روز آتش‌سوزی مخزن سوخت دیده بودم ولی آن حجم از ویرانی و آتش کجا و آتش‌سوزی‌هایی که قبلاً دیده بودم کجا؟»
شدت فاجعه به قدری بود که نه فقط هادی، بلکه تمام امدادگران حاضر در اسکله بهت‌زده بودند. کسی برای چنین حادثه مهیبی آمادگی نداشت، اما واقعیت این است که آن روز نه وقت گریه بود، نه ماتم. باید دست به کار می‌شدند؛ کاری که 19 شبانه‌روز به طول انجامید تا آخرین نشانه از آخرین مفقود شده در اسکله پیدا شود.


سیل همدلی


اسکله حدود 30 کیلومتر با مرکز شهر فاصله دارد. هادی هر روز این مسافت را می‌آمد تا در میانه روز که گرمای آتش و دمای هوا نفس کشیدن را سخت می‌کرد، با یک ماشین پر از یخ و نوشیدنی خنک به داد امدادگران برسد. خیلی از کارخانه‌دارها، کافه‌چی‌ها و خرده‌فروش‌های شهر، دیگر هادی را شناخته بودند و برای اینکه در امدادرسانی سهیم باشند با او تماس می‌گرفتند تا نوشیدنی، یخ و هرآنچه را که نیاز بود تقبل کنند. این همان مرام و مسلکی است که در مردمان ایران و جنوبی‌های کشورمان بسیار پررنگ است؛ «حجم حادثه به قدری بود که افراد عادی نمی‌توانستند تا اسکله بیایند، ولی هرکسی سعی می‌کرد به سهم خود خستگی آتش‌نشان‌ها و امدادگران را کم کند. کسانی که در بندر کافه داشتند قهوه و نوشیدنی سرد می‌رساندند، تعداد زیادی از زنان نیز در خانه آشپزی می‌کردند و نان محلی و وعده ناهار و شام امدادگران را به اسکله می‌آوردند. در این بین افراد زیادی هم بودند که برای من عکس عزیزان‌شان را می‌فرستادند و با نوشتن این جمله که می‌شود عزیز ما را هم پیدا کنی، آتش به جانم می‌زدند برای همین هم بود که من و همه همکارانم در این سه هفته شبانه‌روز تلاش کردیم تا آتش را خاموش و کوچکترین نشانه‌ای از کسانی پیدا کنیم که خانواده‌هایشان بیرون از اسکله آرام و قرار نداشتند.»


عزیزم کجایی؟


از او می‌پرسم «فاجعه‌ای که آن را به قیامت تشبیه می‌کنی چرا خیلی زود در سکوت فرو رفت؟» پاسخ می‌دهد: «تا همین الان که با شما صحبت می‌کنم من نمی‌دانم چرا این حادثه اتفاق افتاد و چرا اینقدر زود فراموش شد. کار من فقط کمک کردن است. از روز اول انتخاب کردم بدون چون و چرا، کمک‌حال کسانی باشم که به دردسر افتاده‌اند و هنوز هم پای این قول و قرارم ایستاده‌ام. در اسکله زمان‌هایی که با تیم جست‌و‌جو همراه می‌شدم اگر نشانه‌ای یا حتی جسدی پیدا می‌کردم، به سرعت تحویل عوامل انتظامی و آرامستان‌ها می‌دادم چون کار من فقط جست‌و‌جو برای یافتن بود، نه جست‌و‌جو برای علت حادثه.»



سهیلا نوری- روزنامه ایران

  • گروه خبری : اخبار بدون گروه خبری
  • کد خبر : 174564
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تنظیمات قالب