logo

سه شنبه 27 مرداد 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1405/05/26 - 12:44
  • تعداد بازدید : 110
  • تعداد بازدیدکننده : 82
  • زمان مطالعه : 7 دقیقه

قرار ناتمام دانش‌آموز مینابی در بهشت پدر

قرار بود او را سر خاک پدرش ببرند، تا روز تولد پدرش کنار او باشد. ضحا پسند، دختربچه 8‌ساله‌ی مدرسه «شجره طیبه»، درست در همان روزهای تقویم که یادآور تولد پدر بود، به سوی او پر کشید و خانواده‌اش را برای همیشه در اندوهی بی‌پایان تنها گذاشت. گویی تقدیر، او را برای ضیافتی در آن‌سوی ابرها فراخوانده بود و این بار، ضحا به جای خاکِ سرد مزار، در آغوش گرم پدر، تولدش را جشن می‌گرفت.

227d2bc1-33bc-4fc2-8165-14cc0d3fdefd

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ زهرا با خواهرش، هفت سال اختلاف سنی داشت، اما برای او این عددها هیچ معنایی نداشت. ضحا ۸ سالش بود. بیستم آذرماه وارد هشت سالگی شده بود و کلاس دوم ابتدایی درس می‌خواند. برای زهرا هنوز هم باور این ماجرای تلخ سخت است: «ضحا بسیار ساکت و آرام بود. مظلومیتی خاص در چهره‌اش داشت. در خانه، وقتی با ما بود، خیلی می‌خندید و مدام سر به سرمان می‌گذاشت، اما بیرون از خانه، ضحا دختری بود محجوب و بسیار آرام. ما چهار خواهریم. سه نفر بزرگتر هستیم و یکی سه سال از همه کوچک‌تر. من خواهر بزرگترم، اما ضحا بین من و آن یکی خواهرم، جایگاه عجیبی داشت. خنده‌هایش، رفتارش، آن مظلومیت خاصی که در چشمانش موج می‌زد، همه‌اش او را از بقیه متمایز می‌کرد. هیچ‌کس نبود که از دست ضحا ناراحت شود، چون اصلا ذاتش طوری بود که دوست نداشت باعث رنجش کسی شود. اگر چیزی داشت، فورا آن را با بقیه تقسیم می‌کرد. انگار اصلا برای خودش چیزی نمی‌خواست.»

پیوند عمیق و نقش مادرانه

در میان روابط خواهرانه، گاهی پیوندی شکل می‌گیرد که از دایره‌ی کلمات فراتر می‌رود. ضحا، آن دختربچه‌ی کوچک، در وجود خواهرش تکیه‌گاهی امن یافته بود که فراتر از نسبت خونی، رنگ و بوی مادری به خود گرفته بود. او نه تنها یک خواهر، بلکه رفیقی کوچک برای زهرا بود که در دنیای کودکانه‌اش، جای خالی پدر را با زمزمه‌های محبت‌آمیز اطرافیان پر می‌کرد: «ارتباط ضحا با من و خواهر دیگرم خیلی خاص بود. آن‌قدر صمیمی بودیم که گاهی پیش می‌آمد مرا مامان صدا می‌کرد. وقتی با تعجب از او می‌پرسیدم چرا این‌طور صدایم می‌زنی، با همان لحن شیرین و منطق کودکانه‌اش می‌گفت: «خواهر بزرگتر حکم مادر رو داره، و تو این‌قدر خوب و مهربونی که دلم می‌خواد بهت بگم مامان.» ضحا وقتی بابا رفت، فقط پنج سال داشت و درست نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. خیلی روزهای سختی بود. اوایل، وقتی صدای بچه‌ها را از بیرون می‌شنید که پدرشان را صدا می‌زدند، با هیجان می‌دوید و فکر می‌کرد باباست. من و خواهرم نمی‌دانستیم چطور باید با دلتنگی‌هایش کنار بیاییم، خیلی عذاب می‌کشیدیم. او به پدرش وابستگی شدیدی داشت. حتی وقتی نماز می‌خواندم، دنبال من می‌آمد و سعی می‌کرد ادایم را در بیاورد. چون همیشه این کار را با پدر انجام می‌داد. روز حادثه هم سالروز تولد پدر بود و قرار بود بعد از مدرسه به مزار او برویم. اما انگار تقدیر اینگونه بود که روز تولد پدر، کنار او باشد. ضحا قرآن خواندن و نماز خواندن را خیلی دوست داشت. همیشه هم می‌گفت می‌خواهد بزرگ شود و دکتر شود تا به مردمش خدمت کند.»

سایه‌ی سنگین حادثه

سایه‌ای از دلشوره بر فضای خانه حاکم شده بود، گویی زمان، پیش‌دستی فاجعه را حس کرده و می‌خواست به آن‌ها هشدار دهد. از یک هفته مانده به حادثه، نشانه‌های یک درد بزرگ در خانواده پیدا شد. دردی در دست‌های خواهر و بی‌قراری‌هایی که انگار نوید روزی تیره را در تقویم نهم اسفندماه می‌دادند: «آخرین باری که ضحا را دیدم، همه‌مان خانه جمع بودیم، مهمان داشتیم. آن شب یکی از خواهرهایم نبود. من بودم و ضحا و آن خواهرم که سه سالش است. یک‌طور عجیبی نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم چرا، ولی همیشه این‌قدر کنارم نبود. آن شب اما، مدام می‌نشست روی پاهایم. فردا عصرش که می‌خواستم بیرون بروم، با او خداحافظی کردم. اما در مسیر، دلم بدجور خالی شد. از یک هفته قبل از آن حادثه، مدام حس می‌کردم قرار است اتفاق بدی بیفتد. دستم درد می‌کرد، حالم خوش نبود، مادرم فکر می‌کرد مریضم. اما انگار روحم خبر داشت که چه پیش می‌آید. تا رسیدیم به شنبه، نهم اسفند. روزی که مدرسه بودیم، ناگهان صدای مهیب انفجار پیچید. وقتی از مدرسه بیرون آمدم، دود غلیظی آسمان را سیاه کرده بود. مردم می‌گفتند اینجا را زدند، آنجا را زدند… من سریع به سمت خانه‌مان دویدم و بعد به خانه مادربزرگم رفتم. اولین کسی که با او تماس گرفتیم، دخترعمویم بود که دو پسرش در همان مدرسه «شجره طیبه» بودند. با گریه گفت مدرسه را زدند و پسرهایم نیستند.»

هجوم به سمت آوار

خبر مثل پتک بر سرش فرود آمد. دنیا در کسری از ثانیه فرو ریخت و زهرا، بی‌توجه به ترس و لرزش پاهایش، مسیری را که ده دقیقه بود، در نیم‌ساعت دوید. هر قدمی که به مدرسه نزدیک‌تر می‌شد، صدای قلبش را که در گوشش می‌کوبید، بیشتر می‌شنید. انگار در آن لحظات کشنده، زمان ایستاده بود تا او شاهد تکه‌تکه شدن دنیای کودکانه خواهرش باشد: «با شنیدن آن حرف، گوشی را انداختم و با وحشت به مادرم زنگ زدم. خاله جواب داد و داشت گریه می‌کرد. التماسش کردم بگوید چه شده. گفت ضحا نیست… زیر آوار داریم دنبالش می‌گردیم. لباس‌هایم را عوض کردم و دویدم. از خانه‌مان تا مدرسه ده دقیقه راه بود، اما نیم ساعت طول کشید تا برسم. مدام می‌خوردم زمین و بلند می‌شدم. از فکر اینکه وقتی برسم مدرسه، با چه صحنه‌ای روبه‌رو می‌شوم، تمام وجودم می‌لرزید. مدام از خدا می‌خواستم خواهرم را پیدا کنم. وقتی به نزدیکی مدرسه رسیدم، آن‌همه جمعیت را که دیدم، ترس در وجودم ریشه دواند. لحظه‌ای که وارد مدرسه شدم، اولین چیزی که دیدم… آوار بود و ویرانی. جلوتر که رفتم، پاهایم سست شد. تکه‌هایی از بدن بچه‌ها افتاده بود. تکه‌هایی که مشخص نبود مال دختر است یا پسر. همه‌اش را دیدم. قلبم انگار از جا کنده شد، اما هنوز کورسوی امیدی داشتم. مدام ضحا را صدا می‌زدم، التماس می‌کردم که فقط خودش را به من نشان دهد.»

 

انتظار در میان ویرانه‌ها

جستجو، فرسایشی و جانکاه بود. ساعت‌ها گذشت، ساعت‌هایی که هر ثانیه‌اش به اندازه یک سال بود. کیسه‌هایی که منتقل می‌شد، امید را زنده و دوباره در گلو خفه می‌کرد. این تنها زهرا نبود که در میان خاک و خون می‌گشت. چندین نفر در آن مدرسه، در میان آواری از آهن و بتن، به دنبال نشانه‌ای از زندگی بودند: «چند ساعت در مدرسه ماندم. کیسه‌هایی را که نیروهای امدادی منتقل می‌کردند، نگاه می‌کردم. شاید یکی از آن تکه‌ها خواهرم باشد. اما نمی‌شد شناسایی کرد… خیلی حالم بد بود. بار دومی که به مدرسه حمله شد، من همان‌جا بودم. ترکش درست جلوی پایم افتاد. بعد از آن، نیروها مرا به زور از مدرسه بیرون بردند. ساعت ۹:۳۰ یا ۱۰ شب بود که به ما گفتند ۶۹ نفر با یکی از معلم‌ها داخل نمازخانه بودند. یک امیدی در دلم نشست، تا خود صبح فقط به این فکر می‌کردم که چطور به نمازخانه برسم. صبح ساعت ۶ خبر شهادت علی‌اکبر و محمدعلی را آوردند. بچه‌های دخترعمویم بودند. دوباره التماس کردم من را به مدرسه ببرند. روز دوم، کار آواربرداری به آخر رسیده بود. نیروهای امدادی بودند، من روی آوار ایستاده بودم و می‌دیدم چه چیزی خارج می‌کردند. فقط التماس می‌کردم یک نشانه‌ای از خواهرم ببینم. هرکس مرا می‌دید سعی می‌کرد آرامم کند، اما مگر می‌شد؟»

پایان جستجو در آغوش معلم

جستجو بالاخره به نقطه‌ای رسید که هیچ‌کس نمی‌خواست به آن برسد. بیمارستان، آمبولانس‌ها، راهروهای سرد و استرس‌آور… زهرا و خانواده‌اش همه‌جا را گشتند. در هر لحظه انتظار داشت صورت خندان ضحا را ببیند. اما تقدیر، او نه در میان زنده‌ها، بلکه در آغوش معلمی بود که تا لحظه‌ی آخر مادرانه از او محافظت کرد: «خبر شهادت خواهرم یکشنبه ساعت ۴ عصر رسید. بعد از آن همه جستجو، بعد از آن همه بی‌قراری، فهمیدم ضحا لحظه‌ی آخر در بغل معلمش بوده، شهید «فاطمه فدوی»، معلم کلاس دوم مدرسه شجره. انگار معلمش هم می‌دانست باید از او محافظت کند. ضحا و خانم فدوی را با هم پیدا کردند. ما دو روز تمام در آن جهنم گشتیم، دو روز برای پیدا کردن فرشته‌ای که قرار بود روز تولد پدرش، کنار او باشد، اما سرنوشت برای او تولدی دیگر در جای دیگری رقم زده بود. آن روزها گذشت، اما تصویر ضحا، خواهر آرام و مهربانم، با آن لبخندهای معصومانه، تا همیشه در ذهن من زنده است. کودکی که هشت سال بیشتر نداشت، اما در قلبی کوچک، دنیایی از مهر و عشق را حمل می‌کرد.»

 

  • گروه خبری : اخبار ستادی,اسلایدر
  • کد خبر : 227411
کلمات کلیدی
سیما فراهانی
خبرنگار

سیما فراهانی

نظرات

0 نظر برای این مطلب وجود دارد

نظر دهید

تنظیمات قالب