روایت امدادگر هلال احمر از قلب فاجعه مدرسه میناب/ از نجات کودک وحشت زده تا یافتن بقایای اجساد
انفجاری به بزرگی یک کابوس، امدادگران هلال احمر، را به قلب حادثهای کشاند که فراتر از تصورشان بود. تیم های امدادی درگیر عملیاتی شدند که بیست و هشت ساعت طول کشید؛ عملیاتی که در آن، امدادگران از نجات به جستجوی بقایا رسیدند. این فاجعه، نتیجه مستقیم حملهای هوایی بود که به یک مدرسه دخترانه در شهر میناب صورت گرفت.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ علیرضا دادخدایی، امدادگر هلال احمر میناب، از آن روز پر از خون و ایثار، سخن میگوید.او همچنان زیر بار سنگین خاطرات این دو روز است. او از ساعت ۱۱ صبح روز شنبه تا ساعت ۵ عصر امروز، در صحنه حادثه حضور داشت؛ حادثهای که محل وقوع آن تنها پنج دقیقه با ساختمان هلال احمرشان فاصله داشت: «انفجار به حدی بود که در ابتدا تصور کردیم اداره ما را هدف قرار دادهاند. وقتی از ساختمان خارج شدیم، فهمیدیم کمی جلوتر را زدهاند. اصلاً نمیدانستیم هدف دقیقاً کجاست، فقط به سمت صدای انفجار حرکت کردیم و من با صحنهای مواجه شدم که باورش برایم دشوار بود. تصاویری که آنجا دیدیم، حتی در خواب هم قابل فراموشی نیستند، چه برسد به بیداری و واقعیت.»
لحظههای سخت در مدرسه ویران
تیمهای امدادی در اولین ساعات با مصدومان زنده بسیاری روبرو شدند که سریعاً به مراکز درمانی منتقل شدند. اما با گذشت زمان، عملیات از نجات به آواربرداری تغییر یافت. «دیگر چیزی از بدن پیدا نمیکردیم، فقط بقایای جسد. لحظههای بسیار سختی بود. من بیشتر درگیر آواربرداری سنگین بودم. باید اصول کار را رعایت میکردیم و با تخصص بچهها و کمک خانوادهها، کار را مدیریت میکردیم.»
همبستگی خودجوش مردم
در میان سختی کار، همبستگی مردم منطقه روحیه امدادگران را زنده نگه میداشت. در بحبوحهی خاک و خون، جایی که امدادگران روزهدار بودند، مردم بومی منطقهای که خود داغدار بودند، با افطار، آب و تجهیزات داوطلبانه وارد شدند. این همبستگی خودجوش، به امدادگران اجازه داد تا شاید تلخترین خاطره تاریخ امداد خود را با حداقل از دست دادن، ادامه دهند. دادخدایی با قدردانی میگوید: «افراد بومی منطقه خیلی کمک میکردند. ما روزه بودیم، آنها برایمان افطار آوردند، غذا و آب تهیه کردند و از هیچ کمکی دریغ نمیکردند. همه خودجوش کار میکردند، تجهیزات میآوردند و هر کمبودی بود داوطلبانه رفع میکردند.»
در ساعات اولیه، امدادگران موفق شدند چند کودک را زنده از زیر آوار بیرون بکشند؛ کودکانی که از شدت موج انفجار، شوکه و حالشان وخیم بود. اما تلخترین لحظه برای دادخدایی، پیدا کردن مچ دست یک دختربچه بود که بدنش هرگز یافت نشد؛ صحنهای که برای او بسیار دردناک بود. از یازده صبح تا عصر روز بعد، صحنه حادثه، میدان نبردی بود که در آن، هر آجر، رازی داشت و هر فریاد، یادآور آن لحظهای که بقایای مچ دست یک دختربچه را بیرون کشیدند.
شجاعتی فراتر از جان
عملیات امداد در میان وحشت ادامه داشت که ناگهان حمله ثانویه و انفجاری دیگر رخ داد. "دل شیر میخواهد." این جملهای است که علیرضا دادخدایی، برای توصیف لحظهای به کار میبرد که موج دوم انفجار، درست در کنارشان رخ داد. او و تیمش تنها پنج دقیقه با پایگاه فاصله داشتند، اما در آن روز، به اندازهی سالها تجربه، درگیر مرگ و زندگی شدند: «خیلی وحشتناک بود. اما در آن لحظه، تنها فکر ما جان انسانها و کودکان بود. با آن همه کودک که زیر آوار بودند، کسی به جان خودش فکر نمیکند. ما میدانستیم که ممکن است بازگشتی نداشته باشیم، اما حتی پس از انفجار دوم، امدادگران به جای فرار، کنار مردم ماندند، آنها را آرام کردند و خواستند پناه بگیرند. این اقدامات دل شیر میخواهد؛ اینکه انفجار کنار شما رخ دهد و شما به فکر مردم باشید، کار هرکسی نیست. حتی خانم های ما نیز در صحنه حضور داشتند تا خانوادههای داغدار را دلداری دهند.»
یادآوری دردناک
بزرگترین شوک روحی برای دادخدایی، ارتباط شخصی با محل حادثه بود. علیرضا دادخدایی، اول امسال، دخترش را در مدرسهای که حالا به ویرانه تبدیل شده است، ثبتنام کرده بود. او که به دلایلی مدرسه را عوض کرده بود، در میان آوار، هر کودکی را که بیرون میکشید، با تصویر دختر خودش مقایسه میکرد. دیدن لباس فرم همان مدرسه بر تن کودکانی که از زیر آوار بیرون میکشید، برایش حکم شکنجهای بود که هیچگاه پایان نمییابد: «این مدرسه، همان مدرسهای بود که من دختر خودم را در آن ثبتنام کرده بودم. دخترم حتی یک هفته هم به آنجا رفت، اما به دلایلی، مخصوصاً مسافت، مجبور شدم مدرسه او را عوض کنم. در آن لحظات، تنها این فکر در سرم میچرخید که اگر دخترم آنجا بود چه میشد. حتی معلم و مدیر مدرسه را میشناختم که متأسفانه هر دو شهید شدند. وقتی بچهها را بیرون میآوردم، فکر میکردم دختر خودم است. وقتی به خانه رسیدم، لباس فرم همان مدرسه را که برای بچه خودم خریده بودم، در کمد دیدم؛ این دو روز هر کودکی را که بیرون میآوردم، با همان لباس بود. این مساله حالم را دگرگون کرد.»
تلخ ترین صحنه
یکی دیگر از تلخترین اتفاقات، خانوادههایی بود که توانسته بودند فرزندان خود را در لحظه اول نجات دهند و زنده بیرون بیاورند، اما برای کمک به نجات دیگران به محل آوار بازگشته بودند که انفجار ثانویه آنها را به شهادت رساند: «ما آنها را پیدا کردیم؛ در حالی که کودکان دیگر را در آغوش داشتند و در حال نجات دادن بودند، هر دو شهید شده بودند، اما کودکشان زنده ماند. صحنههای بسیار دردناکی بود.»
با وجود این همه رنج، دادخدایی تأکید میکند: «ما باز هم کنار مردم هستیم. همین الان هم برای ریکاوری آمدهام و باز هم خواهم رفت. هر کجای کشور که نیاز باشد، ما برای کمک حاضریم.» / سیما فراهانی