logo

جمعه 27 شهریور 1405

اقتصاد مقاومتی در سایه وحدت ملّی و امنیّت ملّی flag
  • تاریخ انتشار : 1404/04/17 - 19:21
  • تعداد بازدید : 4
  • تعداد بازدیدکننده : 4
  • زمان مطالعه : 3 دقیقه

روایت؛ صدای زندگی، از دل خاک

رضا امینی، امدادگری از خطه گیلان، که روایتش از اولین روزهای جنگ، روایتی از انتظار، اضطراب و در نهایت نجات است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی جمعیت هلال‌احمر؛ در دل روزهایی که رژیم صهیونیستی کشورمان را مورد حمله وحشیانه خودش قرار داده بود، امدادگرانی بودند که نه به فرمان، بلکه به غیرت برخاستند. یکی از آن‌ها رضا امینی است؛ مردی از دیار گیلان، با بیش از ۱۵ سال سابقه خدمت در جمعیت هلال‌احمر، که روایتش از اولین روزهای جنگ، روایتی است از انتظار، اضطراب و در نهایت نجات.



امینی از آن روز تلخ و عجیب این‌گونه می‌گوید: «صبح جمعه بود. بیدار که شدم، طبق عادت، اول رفتم گروه امداد رو چک کنم. دیدم پیام آمده، آماده‌باش زده بودند. زنگ زدم به یکی از دوستانم، گفت: جنگ شده. اول شوکه شدم، باورم نمی‌شد. سریع تلویزیون را روشن کردم و متوجه شدم رژیم صهیونیستی به خاک وطن حمله‌ور شده است.»


دل بی‌قرار برای رفتن


او روایت می‌کند: «همان لحظه، دیگر دل در دلم نبود. فقط می‌خواستم برم تهران، کمک کنم. بعد از نماز دوباره رفتم در گروه، دیدم مسئول امداد شهرستان پیام داده که چه کسانی داوطلب برای اعزام هستند. من دومین نفری بودم که اعلام آمادگی کردم. اما اسمم در لیست اولیه نبود! خیلی ناراحت شدم. چند دقیقه بعد، لیست اصلاحی در گروه ارسال شد. دیدم نامم در لیست است. نمی‌‌دانید چه حالی داشتم. گویا جان گرفتم. نفهمیدم چطور لباس پوشیدم، فقط خودم را رساندم اداره و راه افتادیم سمت تهران.»


انفجار، آوار، و صداهایی از دل خاک


او می‌گوید: «هرجا که موشک می‌خورد، سریع خبر می‌دادند و می‌رفتیم برای امداد و آواربرداری. وسط عملیات بودیم، خبر رسید خیابان صابونچی انفجار سنگینی رخ داده. بلافاصله با بچه‌های امداد استان گیلان خودمان را رساندیم به محل حادثه. تیم‌ها تقسیم شدند. بعضی‌ها رفتنند سراغ آوار ساختمان اصلی، ما رفتیم سراغ ساختمانی که کنار همان ساختمان اصلی بود که به شدت آسیب دیده بود. مشغول جست‌ وجو بودیم که یه صدای خیلی ضعیف از زیر آوار شنیدیم. همان لحظه، یه حس عجیبی توی قلبم پیچید. حس کردم این صدا، صدای زندگی است.»


مکالمه با مرگ؛ تا رسیدن به زندگی


او اینگونه ادامه می‌دهد: «به سمت آن صدا رفتیم. وسط خاک و آجر و تیرآهن، همزمان با آواربرداری با او حرف می‌زدیم. می‌گفتیم: "تحمل کن. داریم می‌رسیم پیشت. تو زنده‌ای، نمی‌ذاریم تنها بمانی. صدای مردی بود که ضعیف اما هوشیار جواب می‌داد. بعد از چند دقیقه رسیدیم به او. با کمک بقیه، مرد مجروح را سالم از زیر آوار بیرون کشیدیم. یک لحظه چشمانمان به هم گره خورد. انگار تمامآن زجرها، خستگی‌ها، دردها، در لبخند آن مرد محو شد.»


ناله‌ای در سکوت و نجاتی دیگر


او می‌گوید: «داشتیم برای لحظه‌ای نفس تازه می‌کردیم اما آن آرامش خیلی دوام نیاورد. به یکباره فضا برای چند ثانیه، به صورت عجیبی ساکت شد. و بعد صدای ناله‌ای خیلی ضعیف شنیدم. باورم نمی‌شد. فکر می‌کردم توهم است. ولی نه، صدا واضح‌تر شد. حرکت کردیم سمت آن صدا. شروع کردیم به آواربرداری، با دست، با بیل، با هر چی دم‌دستمان بود. به صدا که نزدیک‌تر شدیم، دیدیم خانمی زنده زیر آوار قرار دارد. باز با او حرف زدیم. فقط می‌گفت: “هستم، دارم نفس می‌کشم، کمکم کنید.»


تمام وجودمان شد، عزمی‌برای نجات


امینی ادامه می‌دهد: «با کمک بچه‌ها و آتش‌نشانی تهران، خانم مجروح را هم هوشیار و زنده از دل آوار بیرون آوردیم. یک جرقه امید در وجودمان روشن شد. آن لحظه انگار نوری در دل آن تاریکی روشن شد. در دل آن همه صحنه‌ تلخ و داغ شهدا، زنده بیرون آوردن این دو نفر، برای همه‌ ما یک انرژی مضاعف بود. انگار خدا خواست بگوید: هنوز امید هست. این دو نجات، به ما روحیه داد که ادامه دهیم.  با انگیزه، با قدرت، با عشق به مردم.


پایان روایت؛ اما ادامه‌ تعهد


رضا امینی با نگاهی که هنوز گرد خاک و صدای آژیر را با خود همراه داشت، روایتش را این‌‌گونه تمام می‌کند: «ما آن روز خیلی چیزها دیدیم. از گریه‌ مادرهایی که هنوز نمی‌دانستند عزیزشان زنده‌اس یا نه، تا دستانی که از دل خاک، دنبال نجات بودند. ما امدادگران هلال‌احمر آمده بودیم تا "جان" را از زیر آوار بیرون بکشیم. نه اسم، نه قومیت، نه هیچ چیز دیگر.  فقط جان انسان‌ها. زنده بیرون آوردن آن آقا، و بعد آن خانم. شاید برای خیلی‌ها یک خبر باشد. یک تصویر. ولی برای ما، تمام آن لحظه‌ها، هنوز توی ذهنمان تکرار می‌شود. آن صداها، آن خاک، آن اضطراب. این‌ها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. ولی یک چیز هست که همه‌ سختی‌ها را قابل تحمل می‌کند: آن هم امید است. نوری که در چشم هموطن خودت می‌بینی، وقتی می‌فهمد که زنده مانده. وقتی دوباره نفس می‌کشد! همان کافی است که بفهمیم، چرا این راه را انتخاب کردیم.»


  • گروه خبری : اخبار بدون گروه خبری
  • کد خبر : 175997
کلمات کلیدی
مدیر سیستم
خبرنگار

مدیر سیستم

تصاویر

تنظیمات قالب