روایت؛ امدادگر هلال احمر شمیرانات، از صحنههای تلخی که پس از حمله رژیم صهیونیستی دیده است
بابک صفری، امدادگر جمعیت هلال احمر شمیرانات، است. از سال 73 با جمعیت همکاری میکند و لحظه به لحظه در کنار مردم است. هشت روز است که خانواده اش را ندیده و فقط پای تلفن، به آنها امیدواری می دهد. درست پس از اولین حمله رژیم صهیونیستی، به عنوان اولین تیم راهی محل شد و دست یاری اش را به سوی مردم دراز کرد. مردم را تنها نگذاشته است.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ بابک صفری، امدادگر جمعیت هلال احمر شمیرانات، است. از سال 73 با جمعیت همکاری میکند و لحظه به لحظه در کنار مردم است. هشت روز است که خانواده اش را ندیده و فقط پای تلفن، به آنها امیدواری می دهد. درست پس از اولین حمله رژیم صهیونیستی، به عنوان اولین تیم راهی محل شد و دست یاری اش را به سوی مردم دراز کرد. مردم را تنها نگذاشته است. از حمایت روانی گرفته تا خدمت رسانی در خطرناک ترین نقاط شهر؛ او در گفتگویی با ما میگوید: «از بامداد جمعه، چون صدا نزدیک پایگاه ماه بود و در آن لحظه، شیفت بودیم، بلافاصله راهی محل شدیم. اولین تیمیبودیم که به محل انفجار رسیدیم. تا به امروز که هشت روز از حمله میگذرد، در محل های مختلف حضور داشتم و ماموریت های زیادی را اجرا کرده ام. در این چند روز حدودا ده ماموریت را انجام دادم. در تمام صحنهها، فقط به این فکر میکنم که این خانوادههای آسیب دیده، مثل خانواده خودم هستند. نه فقط من، بلکه تمام همکارانم، حالشان بد است. ما وقتی یک نفر را نجات می دهیم، تا مدت ها حالمان خوب است. ولی وقتی یک کشته میبینیم، تا مدت های طولانی تری، حالمان بد است. با این وجود، در حال حاضر شرایط فرق میکند. این موضوع با تمام بحرانهایی که در آن شرکت داشتیم، متفاوت است. برای همین سعی کردیم به همدیگر روحیه دهیم، تا با قوت بیشتری بتوانیم در کنار مردم باشیم. هیچ ترسی نداریم و بچهها با شجاعت در محل ها حاضر میشوند. به محل هایی می رویم که هیچ کس حاضر نیست، آنجا حضور پیدا کند، چون ریسک زیادی دارد. حدودا سه روز پیش دو سه نفر از بچههای ما در محلی که در حال کار کردن بودند، دچار موج انفجار مجدد شدند و حالشان بد شد. آنها را به بیمارستان رساندیم. این صحنهها، صحنه تلخی است.»
کسی دست از کار نمیکشد
او ادامه می دهد: «هر خانه ای که می زنند انگار یکی از خود ما را زدند. اضطراب وجود دارد، ولی میزان حساسیت، با بحرانهای دیگر فرقی نمیکند. اگر چنین بود که الان امدادگر کمتری در محل ها وجود داشت. ولی همه پای کار هستند و کسی دست از کار نمیکشد. هیچ چیزی مانع خدمت رسانی ما به مردم نمیشود. مثلا در یکی از حادثهها، یکی از بچههای امدادگر به نام رضا ناصر اسلامی، از ناحیه دو پا به شدت آسیب دید. یکی از پاهایش شکست و دیگری هم مو برداشت. با این حال هنوز هم در حال خدمت رسانی است. حتی دکتر کولیوند هم که ایشان را دید، به او گفت چرا به خانه نرفتی تا استراحت کنی، رضا، هم گفت که وقتی مردم در این شرایط هستند، کجا بروم. او هنگام آواربرداری آسیب دید. ولی کار را رها نکرده است. ما وقتی چنین چیزهایی را میبینیم، قدرت بیشتری میگیریم و با انگیزی زیادی به مردم خدمت میکنیم.»
شوک مردم
این امدادگر پرتلاش، به صحنههایی که در این مدت دیده است، اشاره میکند و ادامه می دهد: «در این مدت بیشتر کشته شدگان را از زیر آوار بیرون کشیدم، ولی چندین مصدوم را نیز از ساختمانها نجات دادیم. بیشتر مردم در شوک بودند. حال روحیشان خیلی بد بود. مثلا یک خانم دچار شوک شدید شده بود. از بیرون به خانه اش در تجریش رسیده و با انفجار آنجا مواجه شده بود. در هیاهوی جمعیت، آن خانم را دیدم که به شدت می لرزید، کار را رها کردم. به سراغ او رفتم و سعی کردم او را آرام کنم. راهی خانه اش کردم. میگفت مادر پیرم در خانه تنها است. خوشبختانه خانه اش آسیبی ندیده بود. فقط از شدت ترس و اضطراب حالش بد شده بود. او را به خانه اش رساندم. حتی صبر کردم تا بالا برود و از حال مادرش باخبر شود. وقتی مطمئن شدم، مادرش هم حالش خوب است، به محل حادثه برگشتم. دیدن این حجم از ترس مردم و شدت شوک و اضطراب آنها، واقعا برایمان سخت است.
هشت روز است که به خانه نرفته ام
صفری ادامه می دهد: «در این هشت روز، بی وقفه پای کار هستم و اصلا به خانه نرفته ام. خانواده ام نگرانم هستند که این طبیعی است. ولی مرتب با آنها صحبت میکنم و سعی میکنم از نگرانیشان کم کنم. ولی با این حال خانواده ام هم شرایط را تحمل میکنند و سعی میکنند کارم را درک کنند. در این مدت تلخ ترین صحنه ای که دیدم، یک بچه کوچک بود که به همراه پدر و مادرش از زیر آوار خارج کردم و تا الان نتوانستم آن صحنه را از ذهنم بیرون کنم. آن کودک از جنگ چه می داند. این موضوع واقعا دردناک است. مرتب به آن فکر میکنم. با این حال بچهها واقعا بدون خستگی، با روحیه قوی کار میکنند و مردم را تنها نگذاشته اند. ما از نظر ذهنی به این موضوع عادت کردیم. طوری که حتی بچههای آتش نشانی هم تعجب میکنند. چون ما در محل هایی می رویم که کسی جرات حضور در آنجا را ندارد. هر روز که میگذرد، انگیزه ما برای دفاع و خدمت به این مردم بی گناه، بیشتر میشود. این که سه نفر از امدادگرانمان را از دست داده ایم، ناراحت کننده است. آنها از دوستان من بودند، با همه آنها زندگی کرده ام و در بحرانهای مختلف کنار هم بودیم. ولی این اتفاقات باعث میشود، بیشتر کار کنیم. اگر چنین نبود، هیچوقت به محل هایی که سه بار دچار موج انفجار شده اند، نمی رفتند. هر کدام از بچههای ما در این چند روز شاید دو ساعت به خانه شان سر زده اند. بی وقفه مانده ایم و تا آخرین لحظه کنار مردم هستیم تا شاید بتوانیم تسکینی باشیم بر درد این مردم بی گناه. / سیما فر اهانی