سفری برای رسیدن به رویا
رضا واعظی زاده/ منصورخان سرش را از روی شانهی مرد کناریاش به زحمت بالا میکشد تا از لابهلای سر و گردن همراهانش آن سوی شیشه خودرو را ببیند. غروب هفدهم خرداد 1400 است. زندگی منصورخان را غروب گرفته. شب و روزش درهم شده. این بلاتکلیفی آدمکش است.
خودروی پرشیا مشکی موتور زانتیا، 9 نفر افغان را با زور چپانده روی صندلیها و حتی صندوق عقب. یکی از آنها منصورخان است. الباقی هم مردانی هستند از ولایات نیمروز، فَراه وکابل. مردمان ولایات جنوبی و جنوبغربی و مرکزی افغانستان اگر قصد مهاجرت غیرقانونی به ایران داشته باشند؛ اغلب از مرزهای سیستان و بلوچستان وارد میشوند و پس از آن از شهرستانهای جنوب و شرق استان کرمان عبور میکنند.
اکنون خودروی آنها در میان کاروانی از چند پژو و سمند دیگر به شهرستان رودان در شمال استان هرمزگان نزدیک میشود. کاروانی که جز منصورخان 28 هموطن دیگر او را حمل میکند.
قرار است از آنجا به شهرستان منوجان در جنوبیترین منطقه استان کرمان بروند و مسیر خود را به سمت شمال ادامه دهند، تا به یزد، کاشان و قم، یا شیراز و اصفهان برسند. آنها این مسیر را باید پنهانی طی کنند. منصورخان هم چنین کرد. با رویایی که داشت. دست به کار شد تا بتواند خود را به ایران برساند با افرادی به نام «افغانیکِشها».
در سیستان و بلوچستان، شرق هرمزگان، استان کرمان و جنوب یزد یک اصطلاح رایج وجود دارد: «افغانیکِشی». اگرچه قاچاق انسان است ولی کار عجیب و غریبی به حساب نمیآید. رانندگان خودروهای افغانیکِشی را قاچاقچی نمیگویند. قبح خلافش سبکتر از خیلی کارها است.
حادثه رخ میدهد
وحید رهبان، نجاتگر پایگاه امدادی منوجان است. اورژانس دانشگاه علومپزشکی از هلالاحمر درخواست کمک و اعزام نیرو کرده است. اسماعیل ملایی و حمید جداوی بلافاصله با آمبولانس هلالاحمر اعزام میشوند. رهبان و علیرضا آزادی پس از آنها با خودروی امداد و نجات به محل حادثه میروند.
گزارش رسیده از اورژانس به پایگاه هلال احمر میگوید:« 25 کلیومتری جنوب منوجان، دقیقا بعد از پاسگاه ایست و بازرسی انتظامی منوجان و قبل از تونلی که مرز استان کرمان و هرمزگان است. چند خودروی گازوئیلکشی( قاچاق سوخت) با هم تصادف کردهاند.»
اسماعیل مولایی به محل حادثه میرسد. جاده باز است. خبری از تصادف نیست. پیاده میشود از ارتفاع کوچک کنار جاده بالا میرود: «دیدم سمت جاده معدن فاریاب تو دشت، نور چراغ هست. کسی علامت نمیداد ولی اتفاقی آنجا رخ داده. نور موبایلها در دشت میدوید. ما از یک مسیر فرعی به سمت معدن رفتیم. ارتفاع را دور زدم. پایین دره دشت است. از گوشه و کنار دشت صدای ناله میآمد. در میان دشت رودخانهای است. بین رودخانه و جاده اصلی پرتگاههای بلندی وجود دارد. 19 نفر افغانی در تاریکی شب از این پرتگاه سقوط کرده بودند. دو نفرشان فوت کرده بودند. بقیه هم اغلب از سر، دست و پا و تعدادی ازکمر، ستون فقرات و احتمالا نخاع آسیب دیده بودند.»
آن شب مهتاب نبود. ظلمات بود. 29 نفر افغان مهاجر در تاریکی شب تنها و بیپناه رها شده بودند. 19 نفر از آنها از پرتگاه 50 تا 70 متری سقوط کرده بودند. 10 نفر هم بالای ارتفاع مانده بودند و از این مهلکه جان سالم به در بردند.
مولایی عصبانی است: « به نظرم تجربه زندگی در ایران را نداشتند. چون نمیتوانستند فارسی حرف بزنند. میپرسیدم کجایتان درد میکند؟ هرچه میگفتند هیچ نمیفهمیدم. باید تورم بدنشان را پیدا میکردم. از آه و نالهها میفهمیدم کجایشان آسیب دیده. اواخر ماموریت یکی از مصدومین را با آمبولانس جمعیت به بیمارستان امام حسین منوجان انتقال دادیم. یک مرد چهل و چند ساله به نظر میرسید. در آمبولانس به هوش آمد. فقط فهمیدم که اسمش منصورخان است.»
در حالیکه تیم امداد و نجات و کارکنان اورژانس در حال چکاب، آتلبندی، فیکس کردن و انتقال به آمبولانسها بودند؛ وحید رهبان و چند نفر دیگر نگران وضعیت غیر مصدومان بودند! آنهایی که بالای پرتگاه مانده بودند، از ترس زیاد و برای فرار از ماموران انتظامی در پهنه دشت پنهان شده بودند. امدادگران نگران شرایط و وضعیت آنها بودند.
امدادگران نجات میدهند
منصورخان چشمهایش که باز میشود سقف آمبولانس را میبیند. قدری فکر میکند. کمی ناله میکند. کاور هلالاحمر اسماعیل مولایی را که میبیند؛ قلبش آرام میشود. یادش میآید ساعت 10 و 30 دقیقه شب را که افغانیکشها کنار جاده پیادهشان کردند که از دل دشت، پاسگاه ایست و بازرسی منوجان را پیاده دور بزنند تا بعد از ساعتها پیادهروی خودرویهای قاچاقچیان جدید برای ادامه این سفر به دنبالشان بیاید. یادش میآید قول داده هرکاری بکند تا دست پلیس ایران نیفتد.یادش نمیرود که قبل از گذشتن از مرز چه ترسی در دلش انداخته بودند.
تصویر سقوط از پرتگاه با صدای نالههای همراهان دورتر میشود. یکی از امدادگران برایش میخواند: «بیا بریم به مزار ملا ممدجان / سیل گل لالهزار وا وا ممدجان».
منصور شاید میتوانست صدای عایشهای را بشنود که از آن طرف مرز در گوشهای از وطن علی شیرخدا (ع) را واسطهی وصال میکند. او زیباییهای وطنش را به یاد میآورد. اهل مزار نیست. اما مگر میشود افغانی بود ولی عاشق مزار شریف و زیارت امیرالمومنین نبود؟
یاد جوانیاش میافتد. یاد احمدظاهر میافتد. به دعا نیاز دارد. بدون آنکه لب بزند میخواند: «خدا بود یارت، قرآن نگه دارت، سخی مدد دارت....»
آیا شفاعت سخی(ص) او را از قطع نخاع و فلج پاهایش نجات خواهد داد؟